پس از 38 سال نيويوركر منتشر كرد.
اين داستان كوتاه فصل اول سانسور شده از نخستين رمان سولژنيتسين، برنده جايزه نوبل ادبي در سال 1970، به نام«نخستين حلقه» است كه به تعبير خود نويسنده؛ «سبك بار» شد تا از سد سانسور اواخر دهه پنجاه و اوايل دهه شصت ميلادي؛ يعني دوران استالين زدايي، بگذرد.
در 1968 انتشارات فونتانا اين رمان را، با همان خود سانسوري نويسنده، به انگليسي ترجمه و چاپ كرد و در آوريل 2006 هري ويليام متن سانسور نشده را براي نيويوركر برگرداند. در متن سانسور شده، اينوكنتي به خانه استاد داروسازي تلفن میزند و به همسرش هشدار میدهد كه اطلاعات داروي جديد را به خارجيها ندهد كه خارجيها دشمن هستند. از اين نويسنده آثاري مثل مجمع الجزاير گولاك، بخش سرطان و . . . به فارسي ترجمه شده است.
عقربههاي منبتكاري ساعت ديواري، چهار و پنج دقيقه بعد ظهر را نشان میداد. صفحه مفرغي ساعت در نور كمجان اواخر پاييز درخششي نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خيابان كوزنتسكيا موست مشرف بود و برف روبها با جان كندن پس و پيش میرفتند تا برف تازه، زير پاي رهگذران را، كه داشت سفت و قهوه اي میشد، بروبند.
دبير دوم كنسول دولت، اينو كنتي ولودين، كه به پخي پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگي را سوت میزد؛ بي آنكه ببيند به همه اين جنب وجوشها چشم گرداند. انگشتانش لاي صفحههاي يك مجله خارجي، با كاغذ گلاسه، میلوليد؛ ولي چشمش به مجله هم نبود.
دبير دوم كنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم ديلاقي با شانههاي باريك بود، كت و شلوار ابريشميني، به جاي يونيفورم، به تن داشت و بيشتر به جوانهاي علاف مايه دار شباهت داشت تا مقام مهمیدر وزارت امور خارجه شوروي.
وقت خاموش كردن چراغها يا رفتن به خانه بود، اما او همان جا كه بود ايستاد؛ ساعت چهار پايان نوبت كاري روزبود و نه پايان كار. همه به خانه میرفتند، چيزي میخوردند، چرتي میزدند و بعد ساعت ده شب هزاران هزار پنجره خيابان چهل وپنج روشن میشد. پنجره همه اتحاديهها؛ هر بيستا و پنجره وزارتخانههاي جمهوري خلق. شخص خاصي، كه در محاصره ديوارهاي بلند دژي قرار داشت، شبها خواب نداشت و به همه مقامات مسكو آموخته بود كه تا سه يا چهار صبح با او بيدار بمانند وهر شصت و خرده اي وزير هم، كه عادت عجيب شب زنده داري ارباب و سرور خود را میدانستند، مانند محصلهايي كه منتظر احضار مدير مدرسه خودهستند، بيدار میماندند و به نوبه خود، براي آنكه با بي خوابي بجنگند، معاونان خود را فرا میخواندند و معاونان هم روساي دفاتر خود را بيدار نگه میداشتند. كارمندان تحقيق هم نردبانها را علم كرده و به فهرستهاي موضوعي هجوم میآوردند. كارمندان دفتري در راهروها رفت وآمد میكردند و تند نويسان هم نوك مدادهاي شكسته را میتراشيدند.
امروز هم استثناء نبود. طبق تقويم غربيها تا چند ساعت ديگر شب كريسمس بود و همه سفارتخانهها در سكوت فرو رفته بودند و از دو سه ساعت قبل تلفنهاي اين سفارتخانهها خاموش بودند، به عكس وزارت امور خارجه، كه همچنان خواب نداشت.
«آنها، ديپلماتهاي غربي، دو هفته تعطيلات پيش رو داشتند. بچههاي ساده لوح ! احمقهاي خر!» انگشتان عصبي اينو كنتي ولودين با شتاب ميكانيكي مجله را ورق زد و بعد، در حالي كه موج گرم وحشتي در درونش بالا میآمد و دمیبعد فروكش میكرد و تنش يخ میكرد، مجله را به كناري پرت كرد و شروع كرد به قدم زدن در اتاق. تمام تنش میلرزيد؛ «تلفن بزند يا نه؟»
حالا بزند يا بگذارد براي پنج شنبه يا جمعه؟ نكند ديرشود؟، حتماً دير میشد، نبايد وقت تلف كند. وقت مشورت هم ندارد. اگر از تلفن عمومیزنگ بزند نمیتوانند ردش را بگيرند. آيا بايد به روسي حرف بزند؟ اگر زياد معطل نشود آنها مطمئنا نمیتوانند صداي عوض شده اش را شناسايي كنند؛ اصلاً از نظر فني غيرممكن است. سه، چهار روز بعد هم خودش به آنجا پرواز میكند. منطقي بود كه صبر كند. اما دير میشد. به جهنم!»
شانههايش، كه به چنين بارهايي عادت نداشت، قوز كرده وبه لرزه افتاده بود. كاش اصلا اين قضيه را كشف نمیكرد؛ ندانستن بهتر است. كاغذها را از روي ميزش جمع كرد و به طرف گاوصندوق برد. اضطرابش بيشتر و بيشتر شد. كمي، با چشمهاي فرو افتاده و صورت اخم آلود كنار گاوصندوق ايستاد و بعد، انگار كه آخرين فرصت زندگي اش از دست میرود، بي آنكه اتومبيلي صدا كند، و يا درپوش جوهر خود نويسش را درست بگذارد، به سرعت به طرف در رفت. در را پشت سرش قفل كرد، كليد را به نگهبان انتهاي راهرو داد و با عجله، در حالي كه از كنار آدمهاي هميشگي، با يراقهاي طلائيشان، میگذشت، از پلهها پايين رفت وكلاه بر سر، در همان حال كه خود راتوي پالتويش پيچيده بود، درغروب دم كرده و نم دار فرو رفت.
حركات تند كمیحالش را جا آورده بود، كفشهاي فرانسوي پاشنه كوتاهش، مد بدون گالوش پوشيده بود، درشلاب فرومیرفتند. همان طور كه داشت از كنار يادمان وروسكي، در حياط وزارت امور خارجه، میگذشت، نگاهش به بالا افتاد و بر خود لرزيد. ساختمان تازه ساز لوبينكاي كبير، كه مشرف به پاساژ فوركاسف بود، به ناگهان اهميت بيش ازاندازه اي برايش پيدا كرد.
اين ساختمان خاكستري تيره 9 طبقه كه به شكل رزمناو ساخته شده بود هجده ستون چهار گوش داشت كه به مانند برجهاي شليك توپ سمت راست رزمناو بودند و قايق كوچك زندگي اينوكنتي ولودين در مسير حركت اين رزمناو، زير سينه سنگين و سهمگين آن، بلعيده میشد. اما نه، اينوكنتي يك كرجي اسير و درمانده نبود، اژدري بود كه به سوي رزمناو در حركت است.
ديگر بيش از اين نمیتوانست صبر كند. به سمت راست به خيابان كوزنتسكايا موست پيچيد. يك تاكسي داشت از جدول خيابان دور میشد كه اينوكنتي دستگيره درش را قاپيد و به راننده گفت؛«زود باش، برو به طرف پايين سرازيري، بعد به چپ و زير يكي از چراغهاي تازه روشن شده خيابان پتروكا بايست. » هنوز تصميم نگرفته بود كه از كجا تلفن بزند؛ جايي كه مطمئن باشد كه كسي با عجله تق تق به باجه تلفن نمیزند و حواسش را پرت نمیكند و از درز در باجه هم به داخل چشم نمیدوزد.
از طرف ديگر اگر دنبال يك باجه تلفن تك افتاده در محلي خلوت بگردد بيشتر جلب توجه میكند. بهتر نيست از يكي از همين باجههاي تلفن دوروبر زنگ بزند؟ كاش باجهها از سنگ و يا آجرعايق صدا ساخته شده بودند! چه حماقتي كه سوار تاكسي شده بود؛ حالا ديگر راننده شاهد بود. توي جيبش دنبال سكههاي پانزده كوپكي گشت؛ اگر پيدا نمیكرد تلفن را به عقب میانداخت. اما پشت چراغ قرمز چهار راه اوخت نيرياد، انگشتش به دو سكه پانزده كوپكي برخورد. آنها را از جيب بيرون كشيد. آها خودش بود. كشف سكهها آرامش كرد؛ اينكه خطر داشت يا نه مهم نبود، او تلفن میكرد. به خودش گفت؛«ترسوها آدم نيستند. »
با حواس پرتي ديد كه تاكسي دارد ازخيابان مخويا و از كنار آن سفارتخانه كذايي میگذرد.
سرنوشت داشت آوار میشد. صورتش را به شيشه تاكسي چسباند. گردنش را كش داد و با ناكامیكوشيد تشخيص دهد كه كدام پنجره روشن است.
از كنار دانشگاه كه رد شدند، اينوكنتي به راست اشاره كرد. انگار داشت هدفش را دور میزد تا ببيند كه از كجا بايد اژدر را شليك كند. به خيابان آربات رسيدند و اينوكنتي دو اسكناس به راننده داد. از تاكسي بيرون آمد، از ميدان گذشت و سعي كرد كند قدم بردارد. گلو ودهانش خشك خشك بود و انگار هيج نوشيدني تشنگي اش را برطرف نمیكرد. چراغهاي خيابان روشن بود. در برابر سينما خودوژستوني، صف درازي براي ديدن فيلم«ماجراي عاشقانه بالرينا» تشكيل شده بود. مه آبي پريده رنگي روي حرف قرمز« ام»، بالاي ايستگاه مترو را، گرفته بود. زني با چهره سبزه جنوبي گلهاي كوچك زرد میفروخت. مرد محكوم به شكست ديگر نمیتوانست رزمناوش را ببيند، اما د لش از عزم مذ بوحانه اي انباشته بود.
ببين، يادت باشد يك كلمه هم انگليسي حرف نزني، تا چه برسد به فرانسه؛ نبايد براي آن سگهاي ردياب كوچك ترين نشانه اي جا بگذاري.
اينوكنتي به راه رفتن ادامه داد، راست قامت و پرسه زن. دختر زيبايي به او چشم دوخته بود، خدا به خير كند!
دنيا بزرگ است و پر از فرصتهاي فراوان! اما آنچه براي تو مانده، همين راهروي تنگ است. يكي از باجههاي چوبي تلفن بيرون ايستگاه مترو خالي بود، اما به نظر میرسيد كه شيشه اش شكسته باشد. اينوكنتي به طرف ايستگاه راه افتاد.
هر چهار باجه، كه در گودي ديوار تعبيه شده بودند، پر بود. تا بالاخره، در يكي از باجههاي سمت چپ، مرد لندهوري، كه مست هم بود، تلفنش تمام شد و گوشي را گذاشت. اينوكنتي لبخندي زد و با احتياط در را، كه شيشه پنجره اش ضخيم بود، كشيد. و در حال كه با يك دست در را بسته نگه میداشت، با دست لرزان ديگر كه هنوز دستكش داشت، سكه را درون شكاف انداخت و شماره گرفت. پس از چند زنگ طولاني، گوشي را كسي برداشت. اينوكنتي در حالي كه میكوشيد صدايش را عوض كند پرسيد؛«اونجا دبير خانه است؟»
- بله
- لطفاً به سفير وصل كنيد.
پاسخ به زبان فصيح روسي بود؛«نمیتوانم؛ كارتان چيست؟»
- مرا به هر كه الان مسوول است، ارتباط بدهيد! يا رايزن نظامي! لطفاًبجنبيد!
طرف مكثي كرد كه فكر كند. اينوكنتي خود را به دست سرنوشت سپرده بود؛«اگر درخواست او رد میشد چي؟بايد كار را تمام كند؛ دفعه دومیدر كار نخواهد بود.»
- خيلي خوب، شما را به رايزن نظامیوصل میكنم.
اينوكنتي صداي او را میشنيد كه دارد با رايزن حرف میزند. مردم را میديد كه دارند با عجله و در حالي كه به هم تنه میزنند، از پشت شيشه ضخيم باجه تلفن عبور میكنند. يك نفر از بقيه جدا شد و با بي صبري جلو باجه اينوكنتي منتظر نوبت تلفن ماند.
كسي با لهجه غليظ و صداي آدمهاي خوب خورده و راحت طلب از آن طرف به اينوكنتي جواب داد؛
- الو، چكار داريد؟
اينوكنتي شتاب زده پرسيد؛«شما رايزن نظامیهستيد؟»
صداي آن طرف سيم تنبلانه و كشدار گفت؛«بله، رايزن نيروي هوايي.»
اينوكنتي، در حالي كه گوشي تلفن را با چشم وارسي میكرد و مانده بود كه چه كند، با صداي آهسته وپراضطرابي گفت؛«جناب رايزن هوايي! لطفاً اين مطلب را بنويسيد و فورا به عرض سفير برسانيد.»
صداي كشدار پاسخ داد؛«يك لحظه لطفاً، الان يك مترجم خبر میكنم.»
خون اينوكنتي به جوش آمده بود؛« نمیتوانم صبر كنم. » ديگر تلاشي براي عوض كردن صدا نمیكرد؛« من با هيچ آدم شوروي حرف نمیزنم. تلفن را قطع نكن! براي كشور شما و نه فقط كشور شما، پاي مرگ و زندگي در ميان است. گوش كن! ظرف چند روز آينده يك عامل روسيه، به نام جورجي كوال، از مغازه اي كه لوازم يدكي راديو میفروشد، چيزي را برمیدارد. نشاني اين . . . »
رايزن با خونسردي اما با روسي شكسته بسته گفت؛« من كاملاً نمیفهمم.»
البته آن رايزن در مبل راحتي اش لم داده و كسي هم در تعقيبش نبود. صداي هر وكر زنها در تلفن به گوش اينوكنتي میرسيد؛«به سفارت كانادا زنگ بزن آنجا آدمهايي كه روسي خوب بدانند هستند.»
زير پاي اينوكنتي در داخل باجه داشت میسوخت و گوشي سياه، با آن زنجير فولادي سنگين، داشت در دستانش ذوب میشد. اما يك كلمه هم، به زبان بيگانه میتوانست، نابودش كند!
مايوسانه فرياد زد؛« گوش كن! در ظرف چند روز آينده به يك عامل شوروي به نام كوال، اطلاعات مهم فناوري درباره توليد بمب اتم، در يك مغازه راديو داده . . . »
رايزن شگفت زده پرسيد؛«چي؟ كدام خيابان؟» بعد كمیمكث كرد و گفت؛«تو كي هستي؟ از كجا معلوم كه داري راست میگي؟»
اينوكنتي داد زد كه؛«من در خطرم.»
يك نفر داشت به شيشه باجه میكوبيد.
رايزن ساكت شد. شايد داشت پك قلاجي به سيگار میزد. با شك و دودلي تكرار كرد؛« بمب اتم؟ اما تو كي هستي؟ اسمتو بگو.»
كليك خفه اي به گوش رسيد و بعد سكوت مرگباري كه جنب وجوش خيابان هم آن را نمیشكست. ارتباط آنها را قطع كرده بودند.
اشتباه احمقانه
موسساتي هستند كه شما به ناگهان خود را در برابر دري میبينيد كه بر سر در آن لامپ قرمز كسالت آوري نوشته اي به اين مضمون را روشن میكند؛«ورود فقط براي كاركنان مجاز است. » و يا اخيراً يك تابلو از جنس شيشه تخت روي در آن تو ذوق میزند كه؛«ورود افراد غير مجاز اكيداً ممنوع. » حتي ممكن است نگهبان عبوس حراست هم پشت ميز كوچكي نشسته باشد و هر كه را میگذرد بازرسي كند. مثل هميشه، باديدن تابلو اكيدا ممنوع هر گونه تخيلي از ذهن پاك میشود. در واقع، در به روي راهرو نه چندان چشمگيري، شايد كمیتميزتر باز میشود.
فرش ارزان قيمت قرمزي، از همان نوع خاص ادارات دولتي، وسط راهرو را میپوشاند. كف پاركت كم و بيش جلا داده شده است. تف دانها در فواصل معين قرار دارند. اما از آدمها خبري نيست. هيچ يك از درها به روي كسي باز و بسته نمیشود. درها همه از چرم سياه هستند پوشيده با گل ميخهاي سفيد مرصع و شماره اتاقها روي الواح بيضي شكل براق با گل ميخ محكم شده است. كساني كه دراتاقها كار میكنند از آنچه در اتاق مجاور میگذرد همان قدر میدانند كه درباره حرفهاي خاله زنك در جزيره ماداگاسكار.
درآن عصر ظلماني عاري از يخبندان پاييزي، در مركز تلفن خودكار مسكو، در يكي از راهروهاي ممنوعه و در يكي از اتاقهاي دور از دسترس، كه براي سرپرست ساختمان به اتاق 194 و براي بخش يازده در اداره ششم وزارت امور امنيتي به پست A- يك معروف بود، دو ستوان در حال انجام وظيفه بودند. البته يونيفورم به تن نداشتند؛ آنها میتوانستند در لباس شخصي، بدون آن كه ردي از خود جا بگذارند، هر تلفني راشنود كنند. يك ضلع اتاق، با جعبه سويچ و دستگاههاي صوتي، از فلز براق و سياه پوشيده شده بود. فهرست بلند بالايي از دستور عملها روي كاغذ چرك و كثيفي روي ديوار مقابل آويزان بود.
اين دستور عملها درباره هرگونه نقض يا تخطي قابل تصور از شنود و ضبط تلفنهاي ورودي يا خروجي سفارت آمريكا هشدار اكيد میداد وبه همين دليل هميشه دو نفر در اتاق حضور داشتند؛ كه يكي در حال گوش دادن با هدفون بود و ديگري كه جز براي رفتن به دستشويي اتاق را ترك نمیكرد. اين دو نفر، هر نيم ساعت با هم جا عوض میكردند. اگر به دستور عملها مو به مو عمل میشد، امكان هيچ خطايي نبود.
اما براي يك بارهم كه شده ازاين دستور عملها تخطي شد؛ زيرا كمال گرايي مقامات با نقصان قابل ترحم انسان معمولي ناسازگار است. اين كوتاهي به خاطر ناوارد بودن آن دو نفر نبود، بلكه به دليل تجربه آنها و اين كه فكر میكردند چيز خاصي، آن هم در شب كريسمس غربيها رخ نمیدهد، بود. يكي از آنها، ستواني با بيني پخ به نام تايوكين، میدانست كه در روز دوشنبه بعد در كلاس عقيدتي سياسي از او میپرسند كه؛«دوستان خلق چه كساني هستند وچگونه عليه سوسيال دموكراتها میجنگند؟»، « چرا ما در كنگره دوم از منشويكها بريديم و چرا حق داشتيم كه چنين بكنيم؟»، « چرا در كنگره پنجم با آنها دو باره متحد شديم و باز هم كار درستي كرديم؟ و دوباره چرا در كنگره ششم راهمان جدا شد وبازهم حق با ما بود.»
تايوكين اصلاً دل و دماغ درس خواندن نداشت، آن هم روز شنبه اي كه مخش براي حفظ كردن آماده نبود. فقط چشم به راه بود تا يك شنبه برسد و با شوهر خواهرش حسابي دمیبه خمره بزنند. او هرگز قادر نبود صبح دوشنبه آن آشغالها را توي مغز خمارش پس از آن همه باده پيمايي شب گذشته فرو كند. مسوول حزبي هم كه قبلاً او را توبيخ كرده و گفته بود كه دفعه بعد بايد برود در دفتر حزب توضيح بدهد. مهمترين كار جواب سؤال دادن در كلاس نبود بلكه بايد جمع بندي كتبي از مباحث مطرح شده عقيدتي-سياسي به دست میداد.
تايوكين آن هفته وقت پيدا نكرده بود و تمام روز نوشتن جمع بندي را پشت گوش انداخته بود و حالا از همكارش خواسته بود تا يك تنه كار كند و خودش به گوشه اي رفته بود تا در نور چراغ مطالعه متنهاي انتخاب شده از درس نامه « دوره كوتاه مدت» را در كتابچه تمرين رونويسي كند.
اين دو همكار هنوز چراغهاي بالاي سرشان را روشن نكرده بودند. لامپ اضافي كنار ضبط صوت روشن بود. كوله شف، ستواني با موهاي مجعد و غبغبي گوشتآلود، با هدفوني در گوش نشسته بود. كسل بود. سفارت آمريكا صبح سفارش خريد داده بود و از ظهر تا به حال تلفنهاي سفارت ساكت بودند. حتي يك تلفن هم زده نشده بود؛ پس كوله شف تصميم گرفت به زخم پاي چپش نگاهي بيندازد.
به دلايلي نامعلوم، بارها و بارها اين زخم سر باز كرده بود. با پماد اكسيد روي«سبز درخشان»، زخم تيمار میشد، اما به جاي بهبود يافتن، دلمه میبست. درد به قدري زياد بود كه راه رفتن دشوار میكرد. كلينيك ام. جي. بي برايش وقت معاينه معين كرده بود. تازگيها به كوله شف آپارتمان جديدي داده بودند و زنش هم حامله بود و حالا اين زخمها داشت زندگي راحتش را مسموم میكرد.
كوله شف هدفون را از گوشش برداشت و به نقطه اي در روشنايي اتاق رفت، پاچه شلوار وزير شلوار پاي چپش را بالا زد و با احتياط سعي كرد كنار دلمهها را بكند. چرك سياهي زير فشار انگشتانش بيرون ريخت. درد سرش را به دوران انداخت و ذهنش را مختل كرد. به خودش گفت؛«شايد اين زخم ساده اي نباشد و هر چه فكر كرد آن كلمه وحشتناك را كه جايي شنيده بود به ياد نياورد؛ قانقاريا؟. . . يك هم چه چيزي. . . آن چيزديگر چه بود؟» اين بود كه متوجه گردش بي سرو صداي بوبينها در اثر روشن شدن اتوماتيك ضبط صوت نشد. كوله شف بي آن كه پاي لختش را بپوشاند دست برد و هدفون را به گوشش گذاشت و شنيد؛ «از كجا معلوم كه داري راست ميگي؟»
- من در خطرم.
«بمب اتمي؟ اما تو كي هستي؟ اسمتو بگو؟»
بمب اتم!!! به تندي حركت غريزي انساني در حال سقوط از پرتگاه كه دست به چيز دم دستي میبرد تا مانع از افتادن خود شود، كوله شف پريز جعبه سويچ را كشيد و ارتباط دو تلفن قطع شد و تنها آن موقع بود كه پي برد بر خلاف دستور عملها، نتوانسته شماره تلفن كننده را رد گيري كند. نخستين كاري كه كرد اين بود كه از روي شانه به پشت سر نگاه كند . تايوكين داشت جمع بندي اش را مینوشت و متوجه كار او نشده بود. تايوكين دوست او بود، اما به كوله شف گفته شده بود كه مراقبش باشد، به تايوكين هم همين حرف زده شده بود.
همان طور كه كوله شف تكمه برگشت ضبط صوت را فشار میداد و ضبط صوت ذخيره را وارد مدار شنود سفارت میكرد، با خود فكر كرد مكالمه ضبط شده را پاك كند تا اشتباه احمقانه اش لو نرود. اما فوراً به ياد آورد كه رئيسشان گفته بود كه در جاي ديگري به طور اتوماتيك همين نوار ضبط میشود؛ پس از بين بردن نوار مساوي با اعدام شدنش بود!
نوار را به اول برگرداند. تكمه روشن( PLAY) را زد. مجرم خيلي عجله داشت و برآشفته بود. از كجا میتوانست تلفن بزند؟ واضح بود كه از آپارتمان شخصي تلفن نمیزد. ونه حتما از محل كارش. هميشه از تلفنهاي همگاني با سفارتخانهها تماس میگرفتند.
كوله شف راهنماي تلفنهاي همگاني را باز كرد و شتابزده شماره تلفن همگاني روي پلههاي ورودي مترو در ايستگاه سوكولنيكي را گرفت وبا صداي خش داري داد زد؛
- گنكا! گنكا! موقعيت اضطراري! به اتاق عمليات زنگ بزن! هنوز شايد بتونن دستگيرش كنن!
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی