X
تبلیغات
داستانسرا

داستانسرا

داستانهای کوتاه میرمهدی گل آرا

داستان جالب “رقابت مهندس و برنامه نویس”

http://www.amoooly.com

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

ادامه در لینک زیر

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟
» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟
» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:20  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان جالب “رمز خوشبختی یک زندگی مشترک”

http://www.amoooly.com

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا …

 

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته” دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟”

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت بود. “
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:18  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان جالب کوتاه “شرح حال یک زندگی”

داستان جالب کوتاه “شرح حال یک زندگی”

http://www.amoooly.com

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

ادامه در لینک زیر

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده

بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت

چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:16  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان جالب “رئیس جوان قبیله”

داستان جالب “رئیس جوان قبیله”

http://www.amoooly.com

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

Winter is hard on you before

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»

 

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: «از کجا می دونید؟»

 پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:13  توسط میرمهدی گل آرا  | 

سه داستان کوتاه و خواندنی

سه داستان کوتاه و خواندنی

http://www.amoooly.com

داستان اول : هوشمندانه سوال کنید

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم

»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

»ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !


 

داستان دوم : مادر …..(نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم)

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

داستان سوم : اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:12  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان جالب “نقش حیوان در زندگی یک بچه “

داستان جالب “نقش حیوان در زندگی یک بچه “

 
ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج نشستم؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ادامه در لینک زیر

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون می ده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ می گفت.

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند وگذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ می گفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی گفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه می گیریم : که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:8  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان بسیار آموزنده “چرخه زندگی”

داستان بسیار آموزنده “چرخه زندگی”

http://www.amoooly.com

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

 

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:7  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان زیبای “قلب یک کرگدن”

داستان زیبای “قلب یک کرگدن”

http://www.amoooly.com/

RadsMs.com

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

 

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی…

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی … بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید… اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد… اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد …

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:3  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان “ما و خدا” حتما بخوانید

داستان “ما و خدا” حتما بخوانید

http://www.amoooly.com/

Radsms.com

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

 

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:51  توسط میرمهدی گل آرا  | 

سه داستان کوتاه و خواندنی

سه داستان کوتاه و خواندنی

http://www.amoooly.com/

داستان کوتاه “دسته گل پیرمرد”

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

داستان کوتاه “مداد سفید”

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…هیچ کسی به او کار نمی داد…همه می گفتند: “تو به هیچ دردی نمی خوری” …یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد.

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین…!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی…
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…!
و این است فرق عشق و ازدواج …
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+kotahe jadid +سایت داستان+سایت داستان+سایت داستان+dastanahaye 89 , dastane amozande , dastane jadid , dastane jaleb , dastane kotah , dastane + dastane jaleb , dastane kotah

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:48  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان “گفتگوی کودک و خدا”

داستان “گفتگوی کودک و خدا”

http://www.amoooly.com

Radsms.com

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”

خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

 

اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.”

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”

- “فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”

کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”

خدواند لبخند زد و گفت: “فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.”

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.”


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:46  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه و خواندنی “استجابت دعا”

 

داستان خواندنی “استجابت دعا”

http://www.amoooly.com/

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:

 


شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر. . .


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:45  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستانهای منتخب

داستان جالب و پند آموز - جمعه بیست و چهارم دی 1389
۲ داستان کوتاه و بسیار جالب ( حتما بخوانید ) - جمعه بیست و چهارم دی 1389
نتیجه وقت نشناس بودن !(داستان جالب ) - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه و بسیار آموزنده ( یک دنیا آرزو ) - جمعه بیست و چهارم دی 1389
مجموعه داستان های کوتاه آموزنده و خواندنی بسیار جالب - جمعه بیست و چهارم دی 1389
مجموعه ۵ داستان جالب و آموزنده دیگر - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان و حکایات آموزنده جالب - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه بسیار آموزنده و جالب ” سه پرسش “ - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه و آموزنده ” ساحل و صدف “ - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه ” عروسک “ - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان بسیار جالب و خواندنی ” راننده اصفهانی “ - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه و زیبای دستهای دعا کننده - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه و بسیار خواندنی و پند آموز - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان زیبای ” گردنبند جینی ” ( حتما بخوانید ) - جمعه بیست و چهارم دی 1389
یک داستان بسیار جالب و خواندنی و سرکاری ! - جمعه بیست و چهارم دی 1389
داستان کوتاه وزیبای ” عشق در بیمارستان “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه و جالب از بهلول - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
۳ داستان کوتاه و جالب - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
۳ داستان بسیار زیبا ، جالب و آموزنده - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان عاشقانه خیلی زیبا - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه و جالب ( پیرمرد و الاغ ) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه ” مداد ” - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه “ملاقات ما انسان ها با خدا” (حتما بخوانید) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
۲ داستان زیبا و جالب - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان آموزنده و جالب ” کودک قهرمان ” (حتما بخوانید) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
۳ داستان کوتاه و طنز جدید - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان آموزنده باد و خورشید - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه و بسیار زیبای ” حکمت روزگار ” (داستان واقعی) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
شاید فردا دیر باشد! ( داستان زیبا و آموزنده ) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
پدیده ای بنام سیریشیسم!!! - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه بسیار زیبا و تاثیر گذار “ هدیه “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه, آموزنده و خواندنی “کامیون حمل زباله ” حتما بخوانید - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان عاشقانه بسیار زیبا و گریه آور ” ارزش عشق ” (حتما بخوانید ) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه آموزنده و زیبای ” لیوان را زمین بگذار “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستانکوتاه , آموزنده و جالب ( داستان های شیوانا ) - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه زیبا و آموزنده کوهنورد با تجربه - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان عاشقانه زیبا ” قلب هدیه ” - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه وآموزنده ” پیله ابریشم “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه, عاشقانه وپند آموز - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه و جالب ” شاگرد زیرک و استاد “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه ” زیباترین قلب “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه و آموزنده ” افکار دیگران” - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه و آموزنده ” فاصله نیکی و بدی “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه بسیار زیبا و خواندنی ” نهایت ابراز عشق ” - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان جالب و بسیار آموزنده ” راز خوشبختی “ - پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
داستان کوتاه جالب ” خرید شوهر ” ( طنز) - چهارشنبه بیست و دوم دی 1389
داستان کوتاه وزیبای ” اثبات وجود خدا “ - چهارشنبه بیست و دوم دی 1389
داستان کوتاه , جالب و بسیار آموزنده ” بخت بیدار “ - چهارشنبه بیست و دوم دی 1389
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 1:39  توسط میرمهدی گل آرا  | 

۲ داستان آموزنده از شیوانا

۲ داستان آموزنده از شیوانا

http://www.amoooly.com/

داستان “لیاقت عشق”

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”
شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”
شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!
این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”

 

در انتظار سرمایه

روزی شیوانا از نزدیک مزرعه ای می گذشت. مرد میانسالی را دید که کنار حوضچه نشسته و غمگین و افسرده به آن خیره شده است.شیوانا کنار مرد نشست و علت افسردگی اش را جویا شد. مرد گفت:”این زمین را از پدرم به ارث گرفته ام. از جوانی آرزو داشتم در این جا ماهی پرورش دهم. همه چیز آماده است. فقط نیازمند سرمایه ای بودم که این حوضچه را لایروبی و تمیز کنم و فضای سربسته مناسبی برای پرورش و نگهداری ماهی ایجاد کنم . این آرزو را از همان ایام جوانی داشتم و الان بیش از ده سال است که هنوز چنین سرمایه ای نصیبم نشده است .

بچه هایم در فقر و دست تنگی بزرگ می شوند و آرزوی من برای رسیدن به سرمایه لازم برای آماده سازی این حوض بزرگ هر روز کم رنگ تر و محال تر می شود. ای کاش خالق هستی همراه این حوض بزرگ به من سرمایه ای هم می داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نیاز خانواده ام را بیرون بکشم.”

شیوانا نگاهی به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگی کوچکی را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: “چرا از آن جا شروع نمی کنی. هم کوچک و قابل نگهداری است و هم می تواند دستگرمی خوبی برای شروع کار باشد.”
مرد میانسال نگاهی ناامیدانه به شیوانا انداخت و گفت: “من می خواستم با این حوض بزرگ شروع کنم تا به یک باره به ثروت عظیمی برسم و شما آن حوضچه کوچک سنگی را به من پیشنهاد می کنید. آن را که همان ده سال پیش خودم به تنهایی می توانستم راه بیندازم.”

شیوانا سری تکان داد و گفت: ” من اگر جای تو بودم به جای دست روی دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه کوچک آرزوی بزرگم را تمرین می کردم تا کمرنگ نشود و از یادم نرود!”
مرد میانسال آهی کشید و نظر شیوانا را پذیرفت و به سوی حوضچه کوچک رفت تا خودش را سرگرم کند.
چند ماه بعد به شیوانا خبر دادند که مردی با یک گاری پر از خرچنگ خوراکی نزدیک مدرسه ایستاده و می گوید همه این ها را به رایگان برای مدرسه هدیه آورده است و می خواهد شیوانا را ببیند.

شیوانا نزد مرد رفت و دید او همان مرد میانسالی است که آرزوی پرورش ماهی را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جویای حالش شد. مرد میانسال گفت: “شما گفتید که اگر جای من بودید اول از حوضچه سنگی شروع می کردید. من هم تصمیم گرفتم چنین کنم. وقتی به سراغ حوضچه سنگی رفتم متوجه شدم که آبی که حوضچه را پر می کند از چشمه ای زیر زمینی و متفاوت می آید و املاح آن برای پرورش ماهی اصلاً مناسب نیست اما برای پرورش میگو عالی است. به همین دلیل بلافاصله همان حوضچه کوچک را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زیادی رسیدم. ای کاش همان ده سال پیش همین کار را می کردم و این قدر به خود و خانواده ام سختی نمی دادم.”

شیوانا تبسمی کرد و گفت:”حال می خواهی چه کنی؟” . مرد گفت: “ثروت حاصل از این حوضچه سنگی و پرورش میگو تمام خانواده مرا کفایت می کند. می خواهم از این به بعد در راحتی و آسایش به پرورش میگو در حوضچه سنگی کوچک بپردازم.” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “من اگر جای تو بودم با سرمایه ای که اکنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ می رفتم و در آن پرورش ماهی را هم شروع می کردم. مردم این دهکده و دهکده های اطراف به ماهی نیاز دارند و حوض بزرگ تو می تواند بسیاری را از گرسنگی نجات دهد.”


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 0:2  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان آموزنده “راز خوشبختی مرد فقیر”

داستان آموزنده “راز خوشبختی مرد فقیر”

http://www.amoooly.com/

داستان آموزنده "راز خوشبختی مرد فقیر" - www.radsms.com

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛

او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود

در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.

مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.

در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.

 

مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !

پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !

مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !!!

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…

مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !!!

مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.

مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال،

خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم.

اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد،

باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام

زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند،

آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم.

سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند…

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام

زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است …

سعادتمند کسی است که به مشکلات زندگی بخندد ( شکسپیر)


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 0:0  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان جالب و آموزنده “قهوه شور”

داستان جالب و آموزنده “قهوه شور”

http://www.amoooly.com/

داستان جالب و آموزنده " قهوه شور" - www.radsms.com

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،  “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

ادامه در لینک زیر

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”.


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:57  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان خواندنی “میوه شب یلدا”

داستان خواندنی “میوه شب یلدا”

http://www.amoooly.com/

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

 

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه

از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:55  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستانک جالب “پیوند مغز” (طنز)

داستانک جالب “پیوند مغز” (طنز)

http://www.amoooly.com/

داستانک جالب "پیوند مغز" (طنز)


پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد.

بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی …

پزشک جراح در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :

“متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم

تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه.”

“این عمل، کاملا در مرحله أزمایش، ریسکی و خطرناکه

ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره

بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.”

اعضاء خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند

بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :”خب، قیمت یه مغز چنده؟”

دکتر بلافاصله جواب داد :”۵۰۰۰$ برای مغز یک زن و ۲۰۰$ برای مغز یک مرد.”

موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می کردند نخندند

و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نکنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !

بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که

: “چرا مغز خانمها گرونتره؟”

 

دکتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که :

“این قیمت استاندارد مغزه!”

ولی مغز آقایان چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر !!

نتیجه اخلاقی : اینکه تا کامل از چیزی مطمئن نشدید به خودتون مغرور نشید !

اما خانومها نگران نباشن به زودیه زود یه داستان هم برای شما آماده خواهد شد

که شما هم یه لبخند هوشمندانه بزنید ، منتظر باشید …


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:52  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه آموزنده “تاجر و باغ زیبا”

 

داستان آموزنده “تاجر و باغ زیبا”

http://www.amoooly.com/

داستان آموزنده "تاجر و باغ زیبا" - www.radsms.com

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته

و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.

هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.

تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.

اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد…

تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ،

رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟

ادامه در لینک زیر


درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم…

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود…!

علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.

علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم…

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
‏(چارلی چاپلین) ‏


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:47  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه “عشق و دیوانگی”

 

داستان “عشق و دیوانگی”

http://www.amoooly.com/

داستان "عشق و دیوانگی" - www.radsms.com

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

 

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:38  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستانی پند آموز

 

داستانی پند آموز

http://www.amoooly.com/

داستان آموزنده - www.radsms.com

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

 


۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:39  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان واقعی “ازدواج جن و انسان”

 

داستان واقعی “ازدواج جن و انسان”

http://www.amoooly.com/

این داستان  بر گرفته از کتاب “دانستنیهایی درباره جن”

تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمی

ماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:


ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .


ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است

.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود.


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:37  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان “مورچه و سلیمان نبی”

 

داستان “مورچه و سلیمان نبی”

http://www.amoooly.com/

داستان آموزنده "مورچه و سلیمان نبی" - www.RadsMs.com

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت :

 

” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.”

سلیمان به مورچه گفت :

“وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن


دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:36  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان “گل آفتابگردان”

 

http://www.amoooly.com/

داستان " گل آفتابگردان" - www.radsms.com

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.
اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.
آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.
او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.
آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.
بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.
و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.
زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.
تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.
خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:35  توسط میرمهدی گل آرا 

سه داستان کوتاه جالب و خواندنی

www.amoooly.com

داستان کوتاه “قیمت تجربه”

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت

او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد

دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های

چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند

آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند

و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند

که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.

مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد

و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد

و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست

آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد.

مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند

و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:

بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت

دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار !

 

داستان کوتاه “استانداردهای ژاپنی ها”

داستان جالب و خواندنی - www.radsms.com

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از

قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد

در مشخصات تولید محصول نوشته بود

سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند

نامه ای همراه آنها بود با این مضمون

مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید

خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم

امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد !

داستان کوتاه “کشیش و رماتیسم”

داستان های جالب و خواندنی - www.radsms.com

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

نکته:

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید  و جواب آنرا می دانید !
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:33  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه:افسانه خارپشتها

افسانه خارپشتها
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند
و بدینترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند.بخاطر هیمن مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند.و بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند
ازاینرو مجبور بودند برگزینند.یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است و این چنین توانستند زنده بمانند...


درس اخلاقی تاریخ!

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه
آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید...

دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:32  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه :کتاب مفید

نویسنده:محمد مبینی

«داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟» نمیدانم کی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود. «هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار». رفت جلوی کتابخانه من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون. میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم. توی اتاقش نبود. ... دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی کتابها تا برسد به ظرف شکلات خوری!
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:30  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه :تشابه

نویسنده:محمد مبینی

جلوی پای دختر جوان ترمز کرد و او را سوار کرد.... سر صحبت را که باز کرد، متوجه شد که او فقط یک مسافر است...
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:30  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه:پیرمرد

نویسنده:محمد مبینی

پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته، از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! ببخشید! چشم! همین الان...» و در حالی که گوشی در دستش بود، با صدای بلند گفت: «بچه! تو داری اونجا چه غلطی میکنی؟! بیا تو ببینم!» گوشی را گذاشت. همانجا نشست، خنده اش را که حبس کرده بود، رها کرد و یک دل سیر خندید. بعد چهار دست و پا به سمت صندلی راحتی اش رفت، تفنگ آبپاش را برداشت و دوباره رفت توی بالکن...
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:28  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه:من بنویسم یا تو؟

نویسنده:محمد مبینی

موقع نمازش که می شد، فرشته چپ و راست، عزا می گرفتند که چه کنند؛ «إیاک نعبد» را جزء حرفهای خوبش بنویسند یا جزء دروغهایش!

دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:27  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه:پوتین

نویسنده:محمد مبینی
چادرش را سر کرد، دست دختر کوچکش را گرفت و راه افتادند بروند بیمارستان،... پدر را که دید روی تخت خوابیده، جلو دوید، سلام کرد، او را بوسید، احوالپرسی کرد، از دلتنگی هایش گفت و از اتفاقاتی که در نبود پدر رخ داده بود، حرف زد. شیرین زبانی هایش که تمام شد، شروع کرد به سرک کشیدن دور و بر اتاق. حتی از زیر تخت هم صرف نظر نکرد؛... زن داشت با شوهرش حرف می زد. احساس کرد دخترک دارد چادرش را می کشد. رویش را برگرداند تا ببیند چه کار دارد. با اشاره اش فهمید که باید گوشش را نزدیک ببرد. دخترک آرام پرسید: «مامان پس کفسای بابا کو؟!»
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:43  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه :آدرس

نویسنده:محمد مبینی

گم شده بودند! یک نفر از دور پیدا شد؛ خوشحال شدند. مرد نزدیک شد؛ آدرس را نوشت و به آنها داد؛ اولی که حافظه اش خوب بود، شروع کرد به حفظ کردن آن، دومی که خطاط بود، شروع کرد به بازنویسی آن، سومی...
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:42  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه :خودتی

نویسنده:محمد مبینی

داشت استدلال می آورد و خودش را راضی میکرد که این کار گناه نیست... یک نفر انگار از درونش گفت: خودتی!
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:41  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه :کمک

نویسنده:محمد مبینی

رئیس قافله افتاده بود توی چاه. صبحهای جمعه می آمد می نشست بالای چاه برایش گریه میکرد!
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:40  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه :دلهره

نویسنده :محمد مبینی

سر قرار، ناگهان دلهره ای تمام وجودش را گرفت... بی آنکه به دستش نگاه کند، با انگشت شست بندآخر انگشت دوم را لمس کرد تا مطمئن شود که حلقه اش را در آورده
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:38  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه: آب

نویسنده:محمد مبینی

چشم انتظار ایستاده بود جلوی خیمه. از دور پدر را دید که افسار اسب را به دست گرفته و به سمت او می آید. با پیکری که روی اسب افتاده... مانده بود با کاسه چه کند.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:37  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه خیانت

نویسنده:فرزام

- نمی تونم . گفتم که نمیام
- آخه تا کی میخوای به این ادا  اطوارات ادامه بدی یه شب که بیشتر نیست
- آخه من بهش قول دادم
- بازم داره تکرار میکنه مثلا اومدی دوبی که فراموشش کنی
- درسته که اون منو ول کرد ولی من که ... 
- حالا تو برو تو  نخواستی بیا بیرون . خوش بگذره ! مواظب کمرت هم باش!!!

 لباساش رو در آورود و روی تخت دراز کشید . چشماش رو بست و به فکر فرو رفت.

با صدای در به خودش اومد. باور نمی کرد :یه قیافه آشنا ...
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:36  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه:ترافیک

نویسنده :فرزام

پشت چراغ قرمز ایستاده بود و داشت به ثانیه شمار نگاه می کرد .

سرو صدا و گرما واز همه بدتر انتظار داشت کلافه ش می کرد

حس میکرد  با حرکت ثانیه شمار قلبش یه ضربه می زنه

ثانیه شمار رسید به ده و مرد شروع کرد به شمردن

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۵

سر ۵ ثابت موند

حس می کرد قلبش دیگه نمی زنه

نمی تونست نفس بکشه

چراغ سبز شد ولی ماشینها پشت  یه ماشین که داشت بوق ممتد میزد مونده بودن.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:25  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه: پنجره

نویسنده:فرزام

از نگاه کردن به بیرون از پنجره بدش می اومد . هیچ کس نمی دونست چرا و کسی هم جرات نداشت بپرسه.

این راز ۶۰ ساله رو  هم هیچکس نفهمید تا اون روزی که چشمای بی جونش به یه جفت چشم آشنا داشت نگاه می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:24  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان کوتاه: پا توی کفش فلاسفه

هگل کوچولو! راستی اگر کانت نبود، یا بود ولی دستگاه فلسفی آسمانی خود را نمی ساخت، و بعدش هم ماوراء طبیعت را آن طور مد روز نمی کرد و آن را قوطی عطاری یا جعبه شامورتی بازی فلاسفه نمی کرد، تو و امثال تو، از فیخته و شلینگ گرفته تا شوپنهاور، چطوری یکی پشت سر دیگری، به سرعت باد و برق، دستگاه های فلسفی خودتان را بر روی زیر بنای پوشالی و سست بنیاد آن حکیم بس منظم وقت شناس کونیگسبرگ، بنا می کردید، و برج آسمان خراش فلسفی تان را تا عرش اعلا می بردید بالا!؟ هان، چطوری هگل کوچولو؟

آخ، که شماها دیگر شورش را در آوردید، و چنان آش شله قلمکار شوری پختید که خودتان هم توی خوردنش واماندید. آخر این چه کار بی خودی بود که شماها کردید!؟ کار آسمانی کردن فلسفه و فلسفی کردن آسمان را به جایی رساندید که آن خدا بیامرز – پاول ریشتر را می گویم - در باره تان به جد یا شوخی نوشت: خداوند زمین را به فرانسویان، دریا را به انگلیسی ها، و آسمان را به آلمانی ها عطا فرموده است.

آخر شما آن بالا مالاها چکار داشتید؟ شما را چه کار به کار گنبد گردون؟ شما می بایست سرتان توی کار خودتان می بود، و آیا بهتر نبود که به جای ساختن بناهای فلسفی آسمان خراش و برج های نظری، می افتادید توی کار برج سازی و بساز بندازی که هم درآمدش خیلی بهتر بود و هم کارش بی درد سر تر و نان و آب دار تر. کار به این پرمایگی را ول کردید، رفتید توی کار نظریه پردازی و برج فلسفی سازی، که چی!؟ این هم عقل بود شما داشتید!؟ برج فلسفی سازی آبش کجا بود!؟ نانش کجا بود!؟ به جز اسم بد نامی و بی سرانجامی چه چیزی برایتان داشت؟ به زحمتش می ارزید، این کار شاق و کسل کننده، که هر کس بعدها نتیجه اش را دید و با ساخته دست پرورده شما از نزدیک آشنا شد، نفرین تان کرد و فحشتان داد، و پدر و مادرتان را لعنت کرد، آخر برای چی!؟ مگر با خودتان پدر کشتگی داشتید!؟ مگر دشمن خودتان بودید!؟ این هم کار بود شما ها کردید!؟ حالا من با بقیه، عجالتاً کاری ندارم، فقط آمده ام یقه تو را بگیرم، هگل کوچولو، و یک کیسه صابون حسابی بکشم به تن روان و ذهنت با آن « پدیدار شناسی روحت»، چنان پیری ازت بسوزانم که پدیدار شناسی مدیدار شناسی از یادت برود، به جایش رب وربت را یاد کنی.

آخر هگل کوچولو، چرا فلسفه ات را این طور قلنبه سلنبه و مغلق و غلط انداز تدوین کردی، و چنان غیر قابل درک و فهمش ساختی که رقیب عقده ای ات – شوپنهاور گنده گو – که مردی بس حسود و تنگ نظر بود، و چشم دیدن موفقیت تو و امثال تو را در مقام فیلسوف رسمی و دولتی و قابل احترام همگان، نداشت، در باره ات چنین یاوه سرایی کند:

« آن که در یاوه گویی ، جسارت را به حد نهایت رسانید و چنان سخنان بی معنی و مغلقی گفت که تا آن وقت جز در دیوانه خانه ها سابقه نداشت. او با بی شرمی تمام سخنان بیهوده و فریبنده ای گفت که تا آن وقت هیچ کس نگفته بود و به چنان نتایج مضحک و سخیفی رسید که در نظر آیندگان افسانه ای کودکانه، یا هذیان های یک دیوانه بیش نخواهد بود و همچون بنا و خاطره ای از حماقت و بلاهت و کودنی ملت آلمان، چونان لکه ننگی ابدی، باقی خواهد ماند.»

چرا!؟ چرا!؟ آخر چرا!؟ این چه چاهی بود که پیش پای خودت و طرفداران فلسفه ات کندی!؟ و خودت و هواخواهان مکتب فلسفی ات را با کله توی آن سرنگون و کله پا کردی!؟

من که علت همه این گنده گویی های مغلق تو و روح قلبنه سلنبه تراوای ترا در حوادث دوران نوباوگی ات، در آن خانه محقر و کوچولوی پدری ات می دانم. بله، هگل کوچولو! ایام طفولیت تو، از روزهای شیر خوارگی تا دوران آقون واقون ، و از روزهای خوش کون خیزه کردن تا دوران طلایی تاتی تاتی کردن و از روزهای پستانک مک زدن تا دوران ممه گاز گرفتنت، در خانه آن مامور دون رتبه و و فرومایه اداره مالیه حکومت وورتمبرگ بود که - به زعم من- باعث شد تو هگل کوچولو موچولوی ما، با اخلاق و عادات زاهدانه و بردبارانه ی پر از شکیب و نظم و قناعت و ریاضت این قبیل ماموران اداری سخت کوش و ساعی، رشد و تربیت بیابی و در سایه زحمات متواضعانه و سخت کوشانه آن ها، همچون بهترین بلاد آلمان از نظر نظم و انضباط و ترتیب به ثمر برسی، و این مبناها، همه و همه فضا ساز و زمینه ساز پیچیدگی های کمی تا قسمتی مغشوش و آشفته بازار ذهن تو و روحیه قلبنه سلنبه گوی و مغلق اندیش ات شد و کار دستت داد، آن هم چه کار خطرناک و پر درد سری، نه یک کار ساده کم اهمیت و پیش پا افتاده، بلکه یک کار خطیر و شاق، درست مثل کار همان دیوانه ای که یک سنگ بزرگ را می اندازد توی یک چاه خیلی عمیق و صد تا که سهل است، صد هزار تا عاقل هم نمی توانند آن سنگ بزرگ را از توی آن چاه عمیق بیرون بکشند.

در نوجوانی محصلی بس سخت کوش و ساعی بودی، هگل کوچولو – درست همانطور که طبق تربیت خانوادگی از کودکانی چون تو انتظار می رفت – و از روی تمام کتاب های مهمی که می خواندی نت بر می داشتی و تحلیل ها و تفسیر ها و تنقید های مفصل به عمل می آوردی – چند برابر حجم خود کتاب – و قطعات مفصلی از بخش های اساسی کتاب را ، به تشخیص خودت رونویسی می کردی ( به طوری که گاهی حواشی و ملحقات و تعلیقات و تفسیرات تو بر یک کتاب صد صفحه ای، کم و بیش به هزار صفحه می رسید) و همین امر باعث شد که بفهمی نفهمی مخت تکان بخورد و شیارهای تو به توی مغز هنوز نرم و ژلاتینی شکلت که به نرمی تن نرم تنان ، مثلاً کرم های اسکاریس می ماند، بیش از حد به هم بپیچند و گره های کور ناگشودنی بخورند ، و هم چنین مغز بیش از حد نرمت بر اثر فشار زیادی که بر آن وارد کردی و طاقت تحملش را نداشت، صلب و سخت و منجمد شود. بله، این طوری بود که مخت مثل تخم مرغ پخته سفت و سقط شد و کار دستت داد، هگل کوچولو! و باعث شد که آن حرف های نا مربوط را بزنی و آن ترهات و خزعبلات و لاطائلات بی سر و ته، بی اختیار و ناخواسته، مثل هذیان گویی های یک دیوانه که شش دانگ مخش فاسد شده، بر زبان و بر قلمت جاری شود و بشود کتاب های« پدیده شناسی روح » و« دانش منطق » و« فرهنگنامه دانش های فلسفی».

هگل کوچولو، روح بزرگ تو از همان دوران کودکی و نوجوانی روح نوباوه ای عاصی و طاغی بود. یاغی بود و عصیان گر. پرنده ای بس بزرگ بود، بزرگ تر از یک طاووس یا شترمرغ، با بال هایی بلند اوج تر از کرکس، که در قفس تنگ و محقر زمانه ای تنگ نظر و حقیراندیش گرفتار آمده بود و درون آن حصار در بسته حقیر بال بال می زد و پرهای بلندش را به دیواره های قفس می کوبید.

آن روز صبح زود را که در میدان اصلی شهر اشتوتگارت – در برابر بازار روز شهر – جلو چشم هزاران چشم کنجکاو و حیرت زده، که ناباورانه، کار و کسب و خرید و فروششان را ول کرده بودند، غرق تماشای حرکات عجیب غریب تو شده بودند، یادت می آید، هگل کوچولو، که آن وسط، نهال چنار کت و کلفت آزادی را کاشتی؟

تو کوچولو بودی و می خواستی بزرگ بشوی و بزرگ جلوه کنی، و هیچ هم حوصله زمان دادن به خودت و سر صبر و حوصله منتظر ماندن را هم نداشتی، ناچار ، این تمایل و کشش شدید قلبی و روانی به بزرگ نمایی سبب شد که روی بیاوری به قلنبه سلنبه گویی، و حرف های صد تا یک قاز پیچیده و مغلق زدن، حرف هایی که حتی خودت هم چیزی از آن ها سر در نمی آوردی.

وقتی توی منزل پدری از آن نوکر دولت، و آن پدر مستبد و دیکتاتور ، که بیرون از خانه نوکری سر به زیر و فرمانبردار بود و توی خانه امیری مستبد و زورگو، تو سری می خوردی و تحقیر و تخفیف می شدی، سعی می کردی جواب زور گویی هایش را با حرف های قلنبه سلنبه و غیر قابل فهمت بدهی، حرف هایی که در حقیقت دشنام های رکیک تو بودند به آن حاکم زورگو، فحش هایی کم و بیش چارواداری، و نتراشیده نخراشیده، با معانی بس رکیک و مستهجن، یا متلک ها و ریشخند های تحقیر کننده، شاید هم تف هایی بودند که به جانب پدرت پرتاب می کردی از سر توهین و تحقیر، و با آن ها جواب زور گویی ها و بی رحمی های او را به زبانی فلسفی و غیر قابل درک می دادی، بدون این که او چیزی ازش سر در بیاورد و متوجه جنبه توهین آمیز یا دشنام آلود آن کلمات بی معنی عجیب و غریب بشود. به همین دلیل از همان کودکی عادت کردی به حرف زدن به زبانی که برای کسی قابل فهم نباشد و کسی از آن سر در نیاورد، تا تو، هگل کوچولوی ما، بتوانی با آن هر جور گربه رقصانی که دلت خواست بکنی، هر جور دلت خواست به دیگران متلک بپرانی یا بد و بیراه بگویی و دستشان بیندازی و به ریش داشته یا نداشته شان بخندی ، و به اصطلاح ریشخندشان کنی، یا سر کارشان بگذاری و بازی شان بدهی.

یا شاید هم تو سری های محکمی که با لنگه کفش و جارو از مامی جان، و با عصا و بیل و کلنگ از پاپی جان نوش جان کردی، روی مخ نرم و نازکت اثر سفت کننده یا تکان دهنده گذاشت و مخت را به سختی تکان داد و دچار خزعبل گویی و مهمل بافی ات کرد.

به هر حال ، چه به این دلیل و چه به آن دلیل، یا به هر دلیل و علت دیگری، ریشه تمام دشوار گویی ها و مطلب پیچاندن ها و گره کور به موضوع انداختن های تو، در همان کودکی پر از نشیب و فرازت، و پر از گره و عقده ات نهفته است، هگل کوچولو!

از همان دوران جهنمی بود که به این عقیده سست و لرزان معتقد شدی که علوم و معارف بشری حقیقی باید با اعراض کامل از نفسانیات صورت گیرد و هم چنان که فیثاغورثیان در آموزش و پرورش بر این عقیده مسخره بودند که محصل علم و معرفت باید در نخستین پنج سال آموزش، سکوتی سخت و طاقت فرسا پیشه کند و روزه کلام بگیرد و لام تا کام حرف نزند و صمن بکم به حرف های استادش گوش کند، تو هم در نخستین پنج سال یا شاید نخستین ده سال آموزشت چنین کردی و لب بسته، شاید هم لب دوخته، و چشم بسته دنباله رو اساتید بی سوادت شدی، و مغزت پر شد از اباطیل و ترهات مزخرفی که آن ها بخوردت دادند، و همین لب بستگی و دل بستگی بیش از حد به آن اراجیف سبب شد که عقده پر حرفی مزمن پیدا کنی، و سال ها بعد بیفتی به دامن بیماری درمان ناپذیر و لاعلاج روده درازی و اسهال شر و ور گویی، و سر همه را با حرف های صد تا یک قاز بی معنا و نامفهومت ببری و کله شان را بخوری، یا به قول امروزی ها، مخشان را به کار بگیری و تلیت کنی، آن هم با چه مزخرفاتی! با لاطائلات بی معنی و غیر قابل فهم.

ای هگل کوچولو! چطور شد که ناگهان آن همه شور و اشتیاق عصیان آمیز کودکانه در تو فرو کش کرد وآن همه شعله ملتهب طغیان گر در تو فرو نشست، و تو که روزگاری – در اوان جوانی، آن گاه که در توبینگن به خدمت دولت روزگار می گذراندی – به همراه دوست جان جانی یک جان در دو قالبت، شلینگ، به دفاع از انقلاب فرانسه، یک صبح زود، در اقدامی نمادین، در میدان اصلی شهر نهال چنار آزادی را کاشتی و چنین نوشتی: « ملت فرانسه تشکیلاتی را که ذهن بشری آن را مردود می داند و مانند کفش دوران طفولیت ترکش گفته است، با حمام انقلاب می شوید، این تشکیلات هنوز بر دوش مردم فرانسه و دیگر مردم مانند پرهای عاری از حیات فشار وارد می آورد.»، تو که در آن روزهای پر از امید و آرزو، در آن دوران جوانی که بهشت حقیقی ات در آن گمشده بود، همانند فیخته دم از مسلک اشتراکی می زدی و با شدت و حدت کم نظیری خودت را به امواج جوشان و خروشان رمانتیسم انقلابی اروپایی، که صغیر و کبیر و شناگر و ناآشنا به فوت و فن شناگری را با خود می برد، سپرده بودی، چه شد که ناگهان کفش دوران طفولیت و پستانک دوران شیرخوارگی ات را سراسیمه ترک کردی و آن همه اسباب بازی زیبا و هیجان انگیز دوران آقون واقون را یک باره به یک سو پرت کردی و بغتتاً شدی سرسخت ترین طرفدار حفظ وضع موجود، و یکتا نگهبان جان فشان و جان نثار هر آن چه هست؟ هان!؟ چی شد که یک دفعه همچین شد، هگل کوچولو!؟

برای چی در حمام آب داغ ارتجاع تمام آن عقاید انقلابی پیشینت را شستی و کیسه صابون مالیدی به تن نظریات پیشرو پر شدت و حدت جوانی ات، بعدش هم سنگ پای مفصل و مبسوطی مالیدی به کف پای نظریات رادیکال ایام شیرخوارگی ات؟ هان، هگل کوچولو!؟ و چنین بلغور کردی:« آن چه هست، درست ترین و بهترین و مناسب ترین است، و آن چه درست ترین و بهترین و مناسب ترین نیست، نیست!»

چطوری و چرا ناگهان از دست و پا زدن در حمام خون و شستن سر و تن در آن ، دست شستی و در آب مطهر حفظ وضع موجود غسل تعمید یافتی و شدی یک پارچه آقای عاقل دور اندیش محتاط و حزم گرای مآل اندیش و دور بین؟ هان، هگل کوچولو!؟

تو که در دانش نامه ای که در سال 1793، در توبینگن، در یافت کرده بودی، به صراحت و روشنی قید شده بود که دارای صفات و سجایای نیکی هستی و آثار نیک نفسی در جبینت ظاهر است و انوار نیک طبعی از ملاجت می تابد و برق نیک خویی در چشمانت می درخشد،( و این همه از کجا ثابت شده بود و بر که اثبات گشته بود؟ آیا تظاهر به نیکی و نیک طبعی و نیک نفسی و نیک خویی نکرده بودی؟ و مس قلب را جای زر ناب قالب نکرده بودی؟) و در زبان شناسی و کلام دانش خوبی داری ولی در فلسفه چیز زیادی بارت نیست و استعداد چندانی نداری، بلکه کم و بیش خنگ تشریف داری و چیزی حالیت نیست، پس چطوری شد و چرا تصمیم گرفتی در رشته ای تحصیل کنی که هیچ ذوق و استعداد فطری یا اکتسابی در آن نداشتی و بیغ بیغ بودی؟ و آیا به خاطر پوشاندن ضعف بی استعدادی و خنگی ات نبود که دست به دامن کلمات قلنبه سلنبه شدی و به ضریح قدیسین مغلق گویی دخیل بستی تا ضعف و نقص های ذاتی و جبلی ات را لاپوشانی کنی و پنهان نگه داری؟ می خواستی جبران مافات کنی، هگل کوچولو؟ یا می خواستی مخاطبانت را خر کنی و فریب بدهی و با حرف های دهان پر کن صد تا یک قاز پر زرق و برق و پیچیده ، به اشتباه بیندازی و گولشان بزنی؟

و یک سوال دیگر، هگل کوچولو، اصلاً چطور شد که تو یک روز بعد از سال روز تولد گوته جانت به دنیا آمدی؟ هان؟ این هم از دغل کاری های فلسفی ات بود یا ناخواسته و نادانسته بود و تقدیر چنین خوش یمنی فرخنده و میمونی را نصیبت کرد که روز تولدت روز پس از تولد گوته باشد، و ملت پر غرور و ناسیونالیست آلمان برای این که دلت نسوزد ، این دو روز پشت سر هم را تعطیل کنند و به افتخار شما دو بزرگوار غرورآفرین خود بزنند و برقصند و پایکوبی و دست افشانی کنند و قر کمر بریزند و سوسیسون آلمانی و سیب زمینی تنوری و هامبورگر و فرانکفورتر کوفت کنند و آبجو زهر مار کنند.

آخر، هگل کوچولو، آن همه حرف های قلنبه سلنبه در کتاب « دانش منطق» ات برای چی بود، بابا جان!؟ آیا این هم از همان دهن کجی های فلسفی متداولت به اهل فلسفه و منطق نبود؟ از همان دهن کجی هایی که در دوران طفولیت با قلنبه سلنبه گویی های نامفهوم به پدر مادرت می کردی؟ آیا با این کتاب غیر قابل فهم می خواستی به ملت آسمان گرا و فلسفه دوستت فحش بدهی و لیچار بگویی، طوری که آن زبان نفهم ها متوجه نشوند و به عمق بی سوادی ات در فلسفه پی نبرند؟ آن هم به ملتی که این همه افتخار نصیبت کرده بود؟ آخر برای چی ، هگل کوچولو؟

کتاب منطقت آنقدر پیچیده و سنگین بود که هیچ کس آن را نفهمید – حتی خودت - و چون همیشه چیزهای غیر قابل فهم، ارجمند و بلند پایه و گران مایه به نظر می رسند، و قلنبه سلنبه گویی برهان خردمندی جلوه می کند، همین کتاب غیر قابل فهم سبب شد که نانت بیفتد توی روغن و کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را دو دستی پیشکشت کنند و چون ایستادن بر این کرسی و تکیه زدن بر اریکه آن خیلی به مذاقت خوش نشست، تصمیم گرفتی کتاب سخت فهم تری بنویسی و کرسی بلند بالا تری به دست بیاوری. این کار را هم کردی و در هایدلبرگ، به سال 1817، کتاب عظیم خود « فرهنگ نامه دانش های فلسفی» را نوشتی و در سایه این کتاب معظم مکرم، سال بعد، به استادی دانشگاه برلین رسیدی، و از این تاریخ تا پایان عمر، امپراطور بی رقیب و یکه تاز فلسفه آلمان شدی و بزرگ ترین اندیشمند ژرمن عصر خود به شمار رفتی.، و شدی یکی از سه امپراطور آسمانی و مقدس آلمان: تو در فلسفه، همراه گوته در ادبیات و بتهوون در موسیقی.

ایده آل های والای تو در زندگی چی ها بودند، هگل کوچولو؟ در بچگی یک قنداق تمیز و یک شیشه قندآب غلیظ و پر ملاط، همراه با پستانکی درشت و پستان های پر از شیر مادر و هریره بادام شیرین و خوشمزه، و یک ننوی نرم و راحت که دائم تاب بخورد و ترا با خود به این طرف و آن طرف ببرد و به افکار تازه شکوفانت اجازه تلو تلو خوردن و هاجستن و واجستن ، تو حوض نقلی جستن بدهد. در بزرگی چی؟ در بزرگی ایده آل های والایت عبارت بودند از: شوربایی ساده و ارزان ، کتاب فراوان، آبجوی خوب و گوارای جوشان. همین ها بود که تو را به « ینا» کشانید و وقتی ارث و میراث هزار و پانصد فلورنی پاپا جان خدا بیامرزت که به تازگی ریق رحمت را سر کشیده بود به تو رسید، به راهنمایی دوست جان جانیت، شلینگ، روانه ینا شدی – شهری که غذای ارزان و کتاب فراوان و آبجوی جوشان و دانشگاه هایی با کرسی های استادی بی صاحب مانده فراوان داشت، و از شر تدریس و تعلیم به آن ناکس شاگردان گیج و گنگ و گول و خرفت بی شعور و بی سروپا خلاص شدی.

ینا دارلعلم بود و بهشت معرفت و فلسفه. آن جا شیلر تاریخ تدریس می کرد. تیک و نوالیس و شلگل رمانتیسم آبدوغ خیاری را ترویج می کردند. فیخته و شلینگ فلسفه بافی می کردند و برج و بارو های فلسفی خود را بالا می بردند. به توصیه شیلینگ تو، هگل کوچولوی ما، به ینا رفتی و در 1803 استاد بدون کرسی و بی جیره مواجب دانشگاه آن شهر دانش دوست و سفسطه گرا شدی.

سه سال آزگار در آن شهر بودی و غاز می چراندی تا آن که پیروزی ناپلئون بر پروس، تو را سخت به وحشت اندخت، به طوری که خشتکت را زرد و خیس کردی و وقتی سربازان فرانسوی به خانه ات حمله کردند، شروع کردی به زبان غرای فلسفی به حرف زدن با فرمانده شان، افسری که نشان « لژیون دو نوور» فرانسه را بر سینه اش آویخته بود، و چون او مفهوم حرف های عحیب غریب و صغری کبری چیدن ها و تز و آنتی تز و سنتز سر هم بندی کردن های تو را نمی فهمید، عجالتاً متقاعد شد که از تاراج اسباب اثاثیه ات دست بردارد و برود یکی از خودش گنده تر را بیاورد تا زبان تو را بفهمد و از مقصودت سر در بیاورد، تو هم از فرصت استفاده کردی و دو پا داشتی دو پا هم قرض کردی، کتاب ها و رساله ها و دست نوشته های فراوانت، به خصوص نسخه دست نویس نخستین کتاب خیلی خیلی مهمت – پدیدار شناسی روح - را برداشتی همراه لیوان آبجو نوشی و دیگ شوربا خوری و قاشق چنگال و لحاف ملحفه ات ، فرار را بر قرار ترجیح دادی و حب جیم را خوردی، د برو که رفتی، به این ترتیب این بار هم، مثل خیلی بارهای دیگر، فلسفه نجات دهنده جانت شد و جانت را خرید. پس با این حساب تو ، هگل کوچولوی عزیز، هم نانت را مدیون فلسفه ای ، هم جانت را، و به همین خاطر بود که از همان ابتدای کار خیلی خیلی قدر این نان دانی و سپر حفاظ جان را می دانستی و به آن احساس دین می کردی.

بعد دوباره دوره در به دری و بی سرو سامانی و بیچارگی ات شروع شد و اگر گوته به «کنه بل» ننوشته بود که به تو پولی قرض بدهد تا بر مشکلات مالی ات فایق بیایی، ممکن بود از شدت تنگ دستی یا تلف بشوی یا خودت را سر به نیست بکنی و خودت و دنیا را از شر وجود مغلق گو و شر و ور باف خودت خلاص بکنی. در چنین اوضاع و احوال قمر در عقربی بود که در نامه ای خطاب به « کنه بل» با لحنی سراسر گلایه و شکوه، تلخ و سیاه چنین نوشتی:

« من این جمله کتاب مقدس را رهنمای خودم قرار داده ام که می گوید: نخست به دنبال غذای شکم پر کن و تن پوش ستار عورت خود باش، آن گاه ملکوت و جبروت و لاهوت آسمانی خود به خود به سراغت- و بلکه به دست بوست- خواهد آمد. الحق که درستی این کلام مقدس را من با گوشت و پوست و خون و استخوانم حس کرده ام، و با تمام روح و روان و جانم ادراک نموده ام، و به تجربه شخصی دریافته ام.»

راستی هگل کوچولو، تو این همه پرگویی و دراز نفسی را از کجا آورده بودی و از کدامین کس آموخته بودی؟ یا شاید هم موهبت و استعدادی بود ذاتی و خدا دادی که در کنه وجودت، هنگام خلقت، به ودیعه نهاده شده بود، مثلاً آن روز کذایی را به خاطر داری که یک نفر فرانسوی بخت برگشته از همه جا بی خبر از تو خواست که فلسفه خودت را در یک جمله برایش خلاصه کنی، و تو چه بلایی سر خودت و او آوردی؟ رفتی و در جواب پرسش آن بیچاره فلک زده، ده جلد کتاب نوشتی هر کدام به ضخامت نیم وجب. کتاب ها به طبع رسید و منتشر شد و تمام عالم علم و فلسفه و اندیشه از این همه اراجیف ناب و اباطیل لا یفهم حیرت زده شدند و همه جا بحث و صحبت در باره آن بود، ولی تو خودت شکایت داشتی که « فقط یک نفر سخنان مرا فهمید ولی آن یک نفر هم، راستش را بخواهید، چیز زیادی نفهمید!»

هگل کوچولو، تو می خواستی زبان آلمانی را به فلسفه یاد بدهی ، ولی افسوس که فلسفه خنگ تر از این حرف ها بود که زبان آلمانی یاد بگیرد، شاید هم زبان آلمانی دشوارتر از این حرف ها بود که توی مخ صلب و منجمد فلسفه فرو برود، یا شاید هم تو مرد این کار کارستان نبودی و بضاعت این را نداشتی که بخواهی به کسی چیزی بیاموزی، آن هم زبان آلمانی را به فلسفه، زبانی که خودت هم به درستی از آن سر در نمی آوردی، زبان« آختوم واختوم پاختوم» ها، الحق که آموختنش به شاگرد جموش و خنگی مثل فلسفه کار چندان ساده ای نیست و معلم پرمایه ای می خواهد که تو آن معلم نبودی. البته درست است که چند صباحی از عمرت را در اینجا و آنجا، برن و فرانکفورت، به شغل شریف معلم سر خانگی گذراندی و هفت هشت سالی جیره خوار شاگردانت بودی ولی این جور تدریس کردن ها کجا و آموختن زبان آلمانی به فلسفه کجا!

بالاخره هم آخر و عاقبت آن همه شر و ور گویی و مغلق بافی و نوشتن کتاب هایی آکنده از اصطلاحات عجیب غریب من در آوردی و ساختگی خلق الساعه، دو پهلو، نه سیخ بسوزان نه کباب بسوزان، و جملات پیچ در پیچ و تو در توی بی سر و ته و نامفهوم و هرزه درایی های بی نتیجه و یاوه گویی های باطل چی شد؟ این شد که بعد از آن همه کاغذ سیاه کردن و قلم فرسودن یکباره بیایی و بنویسی « آن چه هست ، بر حق است و آن چه بر حق نیست، نیست.» و « هر واقعیتی عقلانی است و آنچه عقلانی نیست واقعیت هم ندارد.»

هان؟ هگل کوچولو؟ این بود نتیجه آن هم فلسفه بافی و سفسطه گری؟ چرا؟ آخر چرا، هگل کوچولو؟ هان؟

مثلاً این جمله پر طمطراق اما میان تهی ات که « هستی محض و خالص همانا نیستی است.» را چطوری باید حلاجی و تفسیر کرد؟ هان، هگل کوچولو؟ آیا جوک می گفتی و مزه می پراندی، یا واقعاً به آن چه می گفتی اعتقاد داشتی؟ و بعد، آن جنگ اضداد عجیب و غریب و مبارزه تز و آنتی تز و ایجاد سنتز، راستش را بگو این ایده را از کجا و چه کسی دزدیدی؟ از امپدوکلس؟ از هراکلیتوس؟ از دمو کریتوس؟ از ارساطاطالیس؟ یا از شلینگ و فیخته؟ و بعد، ذهن و عین، هر دو را مجبور کردی به تبعیت از این قانون من در آوردی و حرکت جبری اجتناب ناپذیر، چرا؟ هان، چرا و برای چی؟ به چه دلیل عقل را گوهر هستی دانستی و مدعی شدی که طرح و نقشه عالم به طور کامل و دقیق عقلانی است؟ آخر کجای این دنیای قاراشمیش شلم شوربای هشت الهفت عقلانی و منطقی است؟ کوچولو موچولوی عزیر! دنیا به این خر تو خری و در هم برهمی را که هیچ کجایش با جای دیگرش نمی خواند و هیچ حساب و کتابی توی کارش نیست، نو می گفتی بهترین جهان موجود و عقلانی ترین دنیای ممکن است!؟ واقعاً که دست مریزاد به این همه سعه صدر و مسامحه کاری! تنها به یک چیز در فلسفه تاریخت توجه نکردی که همه چیز در این دنیای وانفسا و در این تیمارستان بزرگ به اصل خودش بر می گردد و می رود همان جایی که از آنجا امده، راه دور چرا برویم، مثلاً خود تو، در سن شصت سالگی دوباره برگشتی به دوران کودکی ات و شدی همان هگل کوچولوی قنداقی و عرعرویی که در دوران بچگی بودی، روزهای خوشی پر شور و شرت به سرعت رو به افول می رفتند و از خاطر ها محو می شدند، و هوش و حواست، از سرت می پرید، دوباره شروع کرده بودی به آقون واقون، و سر و صداهای بی معنا از پایین و بالای خودت در آوردن. چیزهای بی سرو تهی می گفتی که اصلا و ابدا مفهوم هیچ احدالناسی واقع نمی شد. چنان دچار حواس پرتی شده بودی که یک روز هنگامی که به کلاس درس دانشگاه می آمدی یک لنگه کفشت را در میان گل و لای راه جا گذاشتی و با یک لنگه کفش وارد کلاس درس شدی، آن هم مثل بچه کوچولو ها، تاتی تاتی کنان و افتان و خیزان. درست به سان یک کوچولو موچولوی چند ماهه، به دور از هر گونه قدرت تفکر و اندیشه.

بالاخره هم سرنوشت با تو هگل کوچولوی ما بازی شوخ طبعانه و اندکی مسخره کرد. به این ترتیب که وقتی دید چنان اسهال سخن گویی و غثیان مغلق گویی گرفته ای و تمام اندیشه هایت دارند از هفت سوراخ ذهنت فوران و سرریز می کنند، در پایان عمر، برای خاموش کردنت متوسل شد به یک بیماری خطرناک که رمق و آب تمام بدنت را از منافذ دیگرت بیرون بکشد و به طور کامل بی رمق و بدون شیره وجود به دیار عدمت ببرد، به همین دلیل دچارت کرد به بیماری مهلک وبا و این طور شد که ظرف یکی دو روز تمام آب بدن تو و شیره جانت – که پیش از آن بخش عمده اش از منافذ ذهنت فوران کرده بود- از منافذ دیگر پایین و بالای جسمت، سیل آسا جاری شد و تو خشکیده و بی رمق، در حالی که از تمام عصاره اندیشه های فلسفی و شیره عقاید نظری خالی و پاک شده بودی و نه در مزاج روحت و نه در مزاج جسمت و نه در مزاج شعورت اثری از آب زندگی و سیاله های حیات نمانده بود، رفتی که رفتی، بدرود هگل کوچولو! بدرود!...

دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 20:23  توسط میرمهدی گل آرا 

داستان لیلی و مجنون

بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!

لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .

لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ،رسوای عالم شدند قصه دلدادگی ان دو به همه جا رسید .

پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون بعضی از(( رجال امروزی!)) حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پایی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یک دل عاشق بودو بس .

پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت اما نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند

مجنون چون جواب رد شنید زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردار نبود قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت .مجنون حتی شخصی به نام نوفل را به خواستگاری لیلی فرستاد اما سودی نداشت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی، نام این مرد ابن سلام بود عروسی مفصلی بر گزار شد پدر لیلی از خوشحالی سکه های زیادی بین حاضران تقسیم کرد در اولین شب زفاف ابن سلام سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .

مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید و خود بهتر میدانید در ان موقع چه حالی به مجنون عاشق و بی دل دست داد ، غم مرگ پدر نیز پس از چندی به آن اضافه شد . لیلی نیز دل خوشی از ابن سلام نداشت و به زور با او سر می کرد تا اینکه ابن سلام بیمار شد وپس از مدتی جان سپرد و لیلی در مرگ جان سوز او به سوگ نشست!! . این خبر را به مجنون رساندند ، مجنون دو تا پا داشت دو تای دیگر هم غرض گرفت و به دیدار لیلی شتافت شاید می خواست شریک غم لیلی پدرش باشد !

سرتان را درد نیاورم این دو مدتی در کنار هم بودند واز عشق هم بهره ها بردند ولی افسوس که دیری نپایید که چراغ عمر لیلی زیبا روی خاموش شد و مجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت اینقدر می گردم واینقدر خاکها را می بویم تا بوی لیلی را حس کنم و چنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . مجنون بر سر قبر لیلی انچنان گریه و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق بار دیگر در کنار هم آرمیدند .
برچسب ها:داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+داستان+داستان کوتاه+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+حکایت قدیمی+حکایت لیلی و مجنون+داستان کوتاه لیلی و مجنون+داستانهای جالب+داستان های جالب+داستانهای خواندنی+داستان های خواندنی+داستان لیلی و مجنون+لیلی و مجنون+

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:24  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان های زنان: گنج

نویسنده:جلال آل احمد

«ننه جون شما هيچ کدوم يادتون نميآدش . منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شير گرفته بودم و رقيه رو آبستن بودم ...»
خاله اين طور شروع کرد. يکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار ، معصومه سلطان ، قليان کدويی گردويی گردن دراز ما را - که شب های روضه ، توی مجلس بسيار تماشايی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قليان را زير لب داشت ، اين گونه ادامه می داد :
«... تو همين کوچه سيدولی - که اون وقتا لوح قبرش پيدا شده بود و من خودم با بيم رفتيم تموشا ، قربونش برم ! - رو يه سنگ مرمر يه زری ، ده پونزده خط عربی نوشته بودن . اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش . آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ، قرآنو بهتر از بی بيم می خوندم . اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم . آخه ننه زير و زبر که نداش که ... آره اينو می گفتم . تو همون کوچه ، يه کارامسرايی بودش خيلی خرابه ، مال يه پيرمردکی بود که هی خدا خدا می کرد ، يه بنده خدايی پيدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...»
خاله پس از آن که يک پک طولانی به قليان زد و معلوم بود که از نفس دادن قليان خيلی راضی است ، و پس از اينکه نفس خود را تازه کرد ، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده ای بود ، بهش بتول می گفتن . راستش ما آخر نفهميديم از کجا پيداش شده بود . من خوب يادمه روزای عيد فطر که می شد ، با ييشای صناری که از اين ور و اون ور جمع می کرد ، متقالی ، چيتی ، چيزی تهيه می کرد و ميومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد، پيرهن مراد بخيه می زد. ولی هيچ فايده نداشت . بی چاره بختش کور کور بود . خودش می گفت : «نمی دونم ، خدا عالمه ! شايد برام جادو جنبلی ، چيزی کرده باشن . من کاری از دستم بر نميآدش . خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه يتيمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود به يه سوپر شوور کنه !»»
يک پک ديگری به قليان و بعد :
«« عاقبت يه دوره گردی ، که هميشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ، پيدا شدو گرفتش . مام خوش حال شديم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته . بعد از اون سال دمپختکی شب عيد - که مردم ، تازه کم کم داشتن سر حال ميومدن - يه روز يه شيرينی پزی که از قديم نديما با شوور بتول - راستی يادم رفت اسمشو بگم - با
 مشهددی حسن رفيق بود سر کوچه می بيندش و ميگه :« رفيق ! شب عيدی ، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی ، من بلدم ، ... دو سه جور نون شيرينی و باقلايی و نون برنجی می پزيم ، ... خدا بزرگه ، شايد کار و بارمون بگيره » مشهدی حسنم حاضر ميشه و شيرينی پزی رو علم کنن . اما نمی دونن جا و دکون کجا گير بيارن ! مشهدی حسنه به فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و يه گوشه ش پاتيل و بساطشونو رو به راه کنن .
با هم ميرن پيش يارو پيرمرده و بهش قضيه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو قرون کرايه بهش بدن . اما پيرمرده ميگه : «من اصلن پول نمی خام . بيآين کارتونو بکنين ، خدا برا مام بزرگه !»
خاله ، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هايش کر شده و ما مجبوريم برای اين که درست حرفهايش را بفهميم و محتاج دوباره پرسيدن نشويم ، بی صدا گوش کنيم . او به قدری گيرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نيم ساعت پيش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ، اکنون ساکت شده ، همه گوش
نشسته بودند . در اين ميان تنها گاه گاه صدای غرغر قليان خاله بود که بلند می شد و در همان فاصله کوتاه ، باز قيل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت . خاله پکش را که به قليان زد ، دنبال کرد:
«« ... جونم واسه شما بگه ، مشهدی حسن و شريکش ، رفتن تو کارامسراهه و خواستن يه گوشه رو اجاق بکنن و پاتيلشونو کار بذارن . کلنگ اول و دوم ، که نوک کلنگ به يه نظامی گنده گير می کنه ! يواشکی لاشو وا می کنن و يک دخمه گل و گشاد ...! اون وقت تازه همه چيزو می فهمن . مشهدی حسن زود به رفيقش حالی می کنه که بايد مواظب باشن . پيرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در کارامسرا رو می بندن  و ميرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ يه سرداب دور و دراز پيدا ميشه . پيه سوز شونو می گيرن و ميرن تو. دور تادور سرداب ، با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که رديف چيده
بودن و در هر کدومم يه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفيقش ديگه تو دلشون قند آب می کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! ليره ها بوده ، يکی نعلبکی ! خدا علمه اين پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قايم کرده بودن . بی بيم می گفت ممکنه اينا وقف سيد ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود . اما هرچی بود ، قسمت ديگری بود ننه جون ...»»
خاله چشم های ريزش رو ريزتر کرده بود و  در چند دقيقه ای که گمان می کنم به آن ليره های درشتی که می گفت - ليره های به درشتی يک نعلبکی – فکر می کرد. چه قدر خوب بود که او ي: دانه از آن ها را - آری فقط يک دانه از آن ها را - می داشت و روز ختنه سوران ، لای قنداق نوه پنجمش ، که تازه به دنيا آمده بود ، می گذاشت !
چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست يک سينه ريز و يآ «ون يکاد» يا يک جفت گوشواره سنگين با آن ها درست کند و برای عروس حاج اصغرش بفرستد!...چقدر خوب بود !شايد خيلی فکرهای ديگر هم می کرد...
«...آره ننه جون!نمی دونين قسمت چيه!اگر چيزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از سر کوه نمی تونه بياد ببردش.خلاصه ش ، مشهدی حسه و رفيقش ، هفته عيد، شيرينی پزيشونو کردن ، پولارم کم کم درآوردن . جوری که يارو پيرمرده نفهمه ، سه چار ماهی که از قضايا گذشت ، به بونه اين که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده ، کارامسراهه رو زا پيرمردک خريدن . اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت خيرشو ببينين و رفت. کم کم ما می ديديم بتوله سرو وضعش بهتر ميشه ؛ گلوبند سنگين می بنده ؛ النگوای رديف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پيرهن های مليله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خير...!مث يه شازده خانم اومد و رفت می کنه . راسی يادم رفت بگم ، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود ، بتول يه دختر برا مشهدی حسنه زاييده بود و بعدش ديگه اولادشون نشد.»
يک پک ديگر به قليان و بعد :
«مشهدی حسن رفيقشو روونه کربلا کرد و از اين جا ليره ها و کله برهنه هارو لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش. اونم اون جا می فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خريدن . هرچی فقير مقير بود ، از خويش و قوم و ديگرون ، بهش يه خونه ای
دادن و همم خيال کردن خدا باهاشون يار بوده و کارشون رو بالا برده . هيشکی هم سر از کارشون در نيآورد.خود مشهدی حسنم با بتول يه سال بار زيارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب يادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل براشون اسفند و کندردود کردن . نمی دونين ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چيه و آخرش کجا سربه نيست ميشه ، حالا زن حاجی محل ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!...من که خيلی دلم تنگ شده . ای ...يه پامون لب قبره ،يه پامون لب بون زندگی. امروز بريم ، فردا بريم ؛ اما هنوز که هنوزه اين آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شيش گوشه رو بغل بگيرم ...ای خدا! از دستگاتکه کم نميشه...ای عزيز زهرا!...»
خاله گريه اش گرفته بود . شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گريه کنند يا نه .من حس می کردم که همه خيال می کنند روضه خوان ، بالای منبر ، روضه می خواند. ولی خاله زود فهميد که بی خود ديگران را متاثر ساخته است. با گوشه چارقد ململش ، چشم هايش را پاک کرد و يک پک محکم ديگر به قليان زد و ادامه
داد :
«...زن حاجی ، يعنی بتول ، بعد از اون دختر اوليش ،...که حالا به چهارده سالگی رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو می کردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ،...آره بعد از اون بتول انگار فهميده بود که حاج حسن خيال زن ديگه ای رو داره.آخه خداييشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با اين همه مال و مکنت ، اجاقش کور باشهو تخم و ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود که پيغمبر خودش فرموده که تا چارتا عقدی جايزه و صيغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه اين بود
که به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجی زن ديگه ای نگيره . آخه ننه شماها نمی دونين هوو چيه !من که خدا نخاس سرم بيآد . اما راستش آدم چطو دلش ميآد شوورش بغل يه پتياره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچی دعانويس بود ،ديد. هرچی سيد ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ، نذر کرد؛ آش زن لابدين پخت ؛ شبای چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلاصه هرکاری که می دونست و اهل محل می دونستن کرد ؛ ...تا آخرش نتيجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و اين دفعه يه پسر کاکول زری زاييد...»
باز خاله ساکت شد و يکی دو پک به قليان زد و در حالی که تنباکوی سر قليان ته کشيده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛ معصومه سلطان ؛ قليان را با کراهت تمام ، از اين که از شنيدن باقی حکايت محروم می شود ؛ بيرون برد و ادامه داد :
«...آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بياره .راس راسی می تونه يه روزه يه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم ، تازه حسين آقا ، پسر حاجی حسين ، به دنيا اومده بود که بی چاره بدبخت خودش سل گرفت !نمی دونين،نمی دونين!ديگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد. از حکيم باشی های محل گذشت ، از خيابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره -موکتوره-چيه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هيچ فايده نکرد.هردفعه فيزيتای ، گرون گرون و نسخه های يکی يه تومن بود که می پيچيدن. اما کجا؟... وقتی که خدا نخادش ،کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بايس بميره ،بايس بميره ديگه! دست آخر که حاجی همه دارايی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد! و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد. هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور فرستاد.خونه نشيمنشم ، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت...سربه نيس شد!اما يه دوسال بعد، دخترم -توعروسی يکی از هم مکتبياش-اونو ديده بود که تو دسته اين رقاصا نيست که تو عروسيا تيارت درميارن،...تو اونا ديده بود داره می رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقيقه ای در آن ميان جز بهت و سکوت و انتظار نبود . عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمی دونم ننه . حالا لابد اونم يا مثه من پير شده و گوشش نمی شنوه ، و يا ديگه نمی دونم چطور شده . من چه می دونم؟ شايدم خدا از سر تقصيراتش گذشته باشه. آره ننه جون!اگه مرده ، خدا بيامرزدش!و اگه نمرده ، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:22  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان های زنان :بچه مردم

نویسنده:جلال آل احمد

خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر کس ديگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بايست زندگی می کردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را يک جوری سر به نيست کنم . يک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز ديگری به فکرش نمی رسيد.نه جايی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم . می دانستم می شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟ از کجا می توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به اين صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسايه ها تعريف کردم ،... نمی دانم کدام يکی شان گفت :
«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شيرخوارگاه بسپری. يا ببريش دارالايتام و...»
نمی دانم ديگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که :
«خيال می کنی راش می دادن؟ هه!»
من با وجود اين که خودم هم به فکر اين کار افتاده بودم ، اما آن زن همسايه مان وقتی اين را گفت ، باز دلم هری ريخت تو و به خودم گفتم:
«خوب زن، تو هيچ رفتی که رات ندن؟»
و بعد به مادرم گفتم:
« کاشکی اين کارو کرده بودم.»
ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمينان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينکه يک دنيا غصه روی دلم ريخت . همه شيرين زبانی های بچه ام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوی همه در و همسايه ها زار زار گريه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم يکی شان زير لب گفت :

«گريه هم می کنه!خجالت نمی کشه...»
باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای يک بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خيلی وقت دارم که هی بنشينم و سه تا و چهارتا بزايم . درست است که بچه اولم بود و نمی بايد اين کار را می کردم...ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که ديگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم می گفت. نمی خواست پس افتاده يک نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زيادی ندانم؟ خوب او هم همين طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه يک نره خر ديگر را-به قول خودش-
سر سفره اش ببيند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خيلی صحبت کرديم. يعنی نه اين که خيلی حرف زده باشيم.او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :

«خوب ميگی چه کنم؟»
شوهرم چيزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:
«من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده
يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم .»
راه و چاره ای هم جلوی پايم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نيامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر يک سره کنم.صبح هم که از در خانه بيرون می رفت ، گفت:
«ظهر که ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها!»
و من تکليف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم، نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی ديگردست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه ام نزديک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت. بديش اين بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .اين خيلی بد بود. همه دردسرهايش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندن هايش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم. کفشش را هم پايش کرده بودم. لباس خوب هايش را هم تنش کرده بودم.يک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی ام برايش خريده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،اين فکر هم بهم هی زد که :
«زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»
ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خيلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. ديگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بيآيد. آخرين دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم :
«اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا می خرم!»
يادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای ديگر ، هی ا ز من سوال می کرد.يک اسب پايش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خيلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببيند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد . وقتی زمينش گذاشتم گفت :
«مادل!دسس اوخ سده بود؟»
گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده .
تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توی ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت:
«پس مادل چطول سدس؟ ماسين که نيومدس.پس بليم قاقا بخليم.»
و من باز هم برايش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه که پياده شديم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسيد. يادم است که يکبار پرسيد:
«مادل !تجا ميليم؟»
من نمی دانم چرا يک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم :
ميريم پيش بابا.
بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسيد :
«مادل! تدوم بابا؟»
من ديگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. اين جور چيزها بيش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شکستم ؟ از خانه که بيرون آمديم، با خود عهد
کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اينطور ساکتش کردم؟ بچهکم ديگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برايش شکلک در می آورد حرف می زد گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رويش را به من می کرد.ميدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پياده می شديم ، بچه ام هنوز می خنديد. ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلی بودند.و من هنوز وحشت داشتم که کاری بکنم . مدتی قدم زدم.شايد نيم ساعت شد. اتوبوس ها کم تر
شدند. آمدم کنار ميدان . ده شاهی از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور حاليش کنم. آن طرف ميدان ، يک تخمه کدويی داد می زد. با انگشتم نشانش دادم  و گفتم:
بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدی خودت بری بخری.
بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت:
«مادل تو هم بيا بليم.»
من گفتم :
نه من اين جا وايسادم تو رو می پام .برو ببينم خودت بلدی بخری.
بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اينکه دو دول بود.و نمی دانست چه طور بايد چيز خريد.تا به حال همچه کاری يادش نداده بودم.بربر نگاهم می کرد.عجب نگاهی بود! مثل اينکه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلی بد شد. نزديک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتی آن روز عصر که جلوی درو همسايه ها از زور غصه گريه کردم -هيچ اين طور دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهی بود.بچه ام سرگردان مانده بود و مثل اين که هنوز می خواست چيزی از من بپرسد. نفهميدم چه طور خود را نگه داشتم . يک بار ديگر تخمه کدويی را نشانش دادم و گفتم :
«برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريکلا.»
بچهکم تخمه کدويی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگيرد و گريه کند، گفت :
«مادل من تخمه نمی خوام .تيسميس می خوام . »
من داشتم بی چاره می شدم . اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل کرده بود ، اگر يک خرده گريه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولی بچه ام گريه نکرد . عصبانی شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم :
«کيشميش هم داره.برو هر چی میخوای بخر. برو ديگه.»
و از روی جوی کنار پياده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خيابان گذاشتم.
دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم:
«ده برو ديگه دير ميشه.»
خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پيدا نبود که بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت :
«مادل تيسميس هم داله؟»
من گفتم :
«آره جونم . بگو ده شاهی کشمش بده .»
و او رفت . بچه ام وسط خيابان رسيأه بود که ي: مرتبه يک ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم . و بی اين که بفهمم چه می کنم ، خود را وسط خيابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توی پياده رو دويدم و لای مردم قايم شدم. عرق سر و رويم راه افتاده بود و نفس نفس می زدم . بچهکم گفت :
«مادل !چطول سدس؟»
گفتم :
هيچی جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش می رفتی ، نزديک بود بری زير هوتول.
اين را که گفتم ، نزديک بود گريه ام بيفتد. بچه ام همانطور که توی بغلم بود ، گفت :
« خوب مادل منو بزال زيمين.ايندفه تند ميلم .»
شايد اگر بچهکم اين حرف را نمی زد، من يادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام . ولی اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هايم را پاک نکرده بودم که دوباره به ياد کاری که آمده بودم بکنم ، افتادم. به يآد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد. افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرين ماچی بود که از صورتش برمی داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم:
«تند برو جونم، ماشين ميآدش.»
باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت . قدم های کوچکش را به عجله برمی داشت و من دو سه بار ترسيدم که مبادا پاهايش توی هم بپيچد و زمين بخورد. آن طرف خيابان که رسيد ، برگشت و نگاهی به من انداخت . من دامن های چادرم را زير بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم . همچه که بچه ام چرخيد و به طرف
من نگاه کرد ، من سر جايم خشکم زد . مثل يک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهای يم همان طور زير بغل هايم ماند. درست مثل آن دفعه که سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو می کردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ، بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزی نمانده بود به تخمه کدويی برسد. کار من تمام شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا بچه نداشتم .آخرين باری که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل اين بود که بچه مردم را نگاه می کردم . درست مثل يک بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه می کردم.درست همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد، از ديدن او حظ می کردم.و به عجله لای جمعيت پياده رو پيچيدم . ولی يک دفعه به وحشت افتادم .نزديک بود قدمم خشک بشود و سرجايم ميخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سياه مرا چوب زده باشد. از اين خيال ، موهای تنم راست ايستاد و من تند تر کردم. دو تا کوچه پايين تر خيال داشتم توی پس کوچه ها بيندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که يکهو ، يک تاکسی پشت سرم توی خيابان ترمز کرد .مثل اين که حالا مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوان هايم لرزيد. خيال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پاييد ، توی تاکسی پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا است که مچ دستم را بگيرد . نمی دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند می رفتند. من نفس راحتی کشيدم و فکر ديگری به سرم زد. بی اين که بفهمم ، و يا چشمم جايی را ببيند، پريدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود .وقتی تاکسی دور شد و من اطمينان پيدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بيرون کشيدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکيه دادم و نفس راحتی کشيدم.و شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربيآورم.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:21  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه آينه


مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است. حالا يک واقعه‌ي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به اداره‌ي سجل احوال. در اداره‌ي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي مي‌کنيم که شناسنامه‌ي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفته‌اي يک بار از آنجا خريد مي‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمي‌آمد، گفت او را نمي‌شناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نمي‌داند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشته‌ايد!»

بله، درست است.

بايد اول مي‌رفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارمي‌داده لباسشويي و قبض مي‌گرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظه‌ي خوبي داشت و مشتري‌هايش را - اگر نه به نام اما به چهره – مي‌شناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟»

خواهش مي شود؛ واقعا" که.

«دست کم قبض، يکي از قبض‌هاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد.»

بله، قبض.

آنجا، روي ورقه‌ي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مي‌نويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي مي‌توان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا مي‌خريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نمي‌کنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌اي که از يک دفترچه‌ي چهل برگ کنده بود.

پشت شيشه‌ي پنجره‌ي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامه‌ي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...

«چرا... چرا ممکن نيست؟»

با پيرمردي که سيگار ارزان مي‌کشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشه‌ي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل مي‌شدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بيني‌اش به خطوط پرونده‌ها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار مي‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسه‌ي مقابل که با حرف ب شروع مي‌شد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير.»

بايگان عينک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دير نشده. چون حروف زيادي باقي است. حالا بفرماييد؟» مردگفت «خيلي عجيب است؛ عجيب نيست؟! من وقــت شمارا بيهوده گرفتم. معذرت مي‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگويم. من... من هرچه فکر مي‌کنم اسم خود را به ياد نمي‌آورم؛ مدت مديدي است که آن را نشنيده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شايد بشود شناسنامه‌اي دست و پاکرد؟»

بايگان عينکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته بايد راهي باشد. اما چه اصراري داريد که حتما"...» و مرد گفت «هيچ... هيچ... همين جور بيخودي... اصلا" مي‌شود صرف نظر کرد. راستي چه اهميتي دارد؟» بايگان گفت «هرجور ميلتان است. اما من فراموشي و نسيان را مي‌فهمم. گاهي دچارش شده‌ام. با وجود اين، اگر اصرار داريد که شناسنامه‌اي داشته باشيد راه‌هايي هست.» بي درنگ، مرد پرسيد چه راه‌هايي؟ و بايگان گفت «قدري خرج بر مي‌دارد. اگر مشکلي نباشد راه حلي هست. يعني کسي را مي‌شناسم که دستش در اين کار باز است. مي توانم شما را ببرم پيش او. باز هم نظر شما شرط است. اما بايد زودتر تصميم بگيريد. چون تا هوا تاريک نشده بايد برسيم .»

اداره هم داشت تعطيل مي‌شد که آن دو از پياده رو پيچيدند توي کوچه‌اي که به خيابان اصلي مي‌رسيد و آنجا مي‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلي که بايگان پيچ واپيچ‌هايش را مي‌شناخت. آنجا يک دکان دراز بودکه اندکي خم درگرده داشت، چيزي مثل غلاف يک خنجر قديمي. پيرمردي که توي عبايش دم در حجره نشسته بود، بايگان را مي‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتري برود ته دکان. بايگان وارد دکان شد و از ميان هزار هزار قلم جنس کهنه و قديمي گذشت و مرد را يکراست برد طرف دربندي که جلوش يک پرده‌ي چرکين آويزان بود. پرده را پس زد و در يک صندوق قديمي را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگي دارد، بستگي دارد که شما چه جور شناسنامه‌اي بخواهيد. اين روزها خيلي اتفاق مي‌افتد که آدم‌هايي اسم يا شناسنامه، يا هردو را گم مي‌کنند. حالا دوست داريد چه کسي باشيد؟ شاه يا گدا؟ اينجا همه جورش را داريم، فقط نرخ‌هايش فرق مي‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را مي‌کنيم. بعضي‌ها چشم‌شان رامي‌بندند و شانسي انتخاب مي‌کنند، مثل برداشتن يک بليت لاتاري. تا شما چه جور سليقه‌اي داشته باشيد؟ مايليد متولد کجا باشيد؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چي باشد؟ چه جور چهره‌اي، سيمايي مي‌خواهيد داشته باشيد؟ همه جورش ميسر و ممکن است. خودتان انتخاب مي‌کنيد يا من براي‌تان يک فال بردارم؟ اين جور شانسي ممکن است شناسنامه‌ي يک امير، يک تاجر آهن، صاحب يک نمايشگاه اتومبيل... يا يک... يک دارنده‌ي مستغلات... يا يک بدست آورنده‌ي موافقت اصولي به نام شما دربيايد. اصلا" نگران نباشيد. اين يک امر عادي است. مثلا" اين دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ويژه است که... گمان نمي‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و اين يکي دسته به امور تبليغات مربوط مي شود؛ مثلا" صاحب امتياز يک هفته نامه يا به فرض مسؤول پخش يک برنامه‌ي تلويزيوني. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست داريد چه باشد؟ حسن، حسين، بوذرجمهر و ... يا از سنخ اسامي شاهنامه‌اي؟ تا شما چه جورش را بپسنديد؛ چه جور اسمي را مي‌پسنديد؟»

مردي که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتي خاموش و انديشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود اين، اگر زحمتي نيست بگرد و شناسنامه‌اي برايم پيداکن که صاحبش مرده باشد. اين ممکن است؟» بايگان گفت «هيچ چيز غيرممکن نيست. نرخش هم ارزان‌تر است.»

ممنون؛ ممنون!

بيرون که آمدند پيرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک مي گشت تا کرکره رابکشد پايين، و لابه لاي سرفه‌هايش به يکي دو مشتري که دم تخته کارش ايستاده بودند مي‌گفت فردا بيايند چون «ته دکان برق نيست» و ... مردي که در کوچه مي‌رفت به صرافت افتاد به ياد بياورد که زماني در حدود سيزده سال مي‌گذرد که نخنديده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با يک حس ناگهاني متوجه شد که دندان‌هايش يک به يک شروع کردند به ورآمدن، فرو ريختن و افتادن جلو پاها و روي پوزه‌ي کفش‌هايش، همچنين حس کرد به تدريج تکه‌اي از استخوان گونه، يکي از پلک ها، ناخن‌ها و... دارند فرو مي‌ريزند؛ و به نظرش آمد، شايد زمانش فرا رسيده باشد که وقتي، اگر رسيد به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزديک پيش بخاري و يک نظر – براي آخرين بار – در آينه به خودش نگاه کند!
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:4  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه گدا

يه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ي آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب مي‌شود اما بازم نصفه‌هاي شب با يه ماشين قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ي سيد اسدالله بودم. در كه زدم عزيز خانوم اومد، منو كه ديد، جا خورد و قيافه گرفت. از جلو در كه كنار مي‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: «خانوم بزرگ مگه نرفته بودي؟»

روي خودم نياوردم،‌ سلام عليك كردم و رفتم تو، از هشتي گذشتم، توي حياط، بچه ها كه تازه از خواب بيدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو مي‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار ديوار و بقچه‌مو پهلوي خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزيز خانوم دوباره پرسيد: «راس راسي خانوم بزرگ، مگه نرفته بودي؟»

گفتم: «چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم.»

عزيز خانوم گفت: «حالا كه مي خواستي بري و برگردي، چرا اصلاً رفتي؟ مي‌موندي اين جا و خيال مارم راحت مي كردي.»

خنديدم و گفتم: «حالا برگشتم كه خيالتون راحت بشه، اما ننه، اين دفعه بي‌خودي نيومدم، واسه كار واجبي اومدم.»

بچه‌ها اومدند و دوره‌ام كردند و عزيز خانوم كه رفته رفته سگرمه‌هاش توهم مي رفت، كنار باغچه نشست و پرسيد: «كار ديگه‌ات چيه؟»

گفتم: «اومدم واسه خودم يه وجب خاك بخرم، خوابشو ديدم كه رفتني‌ام.»

عزيز خانوم جابجا شد و گفت: «تو كه آه در بساط نداشتي، حالا چه جوري مي‌خواي جا بخري؟»

گفتم: «يه جوري ترتيبشو داده‌م.» و به بقچه‌ام اشاره كردم.

عزيز خانوم عصباني شد و گفت: «حالا كه پول داري پس چرا هي مياي ابنجا و سيد بيچاره رو تيغ مي زني؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگي مي كنه، جون مي‌كنه و وسعش نمي‌رسه كه شكم بچه‌هاشو سير بكنه، تو هم كه ول‌كنش نيستي، هي ميري و هي مياي و هر دفعه يه چيزي ازش مي‌گيري.»

بربر زل زد تو چشام كه جوابشو بدم و منم كه بهم برخورده بود، جوابشو ندادم. عزيزه غرولندكنان از پله‌ها رفت بالا و بچه‌هام با عجله پشت سرش، انگار مي‌ترسيدند كه من بلايي سرشون بيارم. اما من همونجا كنار ديوار بودم كه نفهميدم چطور شد خواب رفتم. تو خواب ديدم كه سيد از دكان برگشته و با عزيزه زير درخت ايستاده حرف منو مي زنه، عزيزه غرغرش دراومده و هي خط و نشان مي كشه كه اگر سيد جوابم نكنه خودش ميدونه چه بلايي سرم بياره. از خواب پريدم و ديدم راسي راسي سيد اومده و تو هشتي، بلند بلند با زنش حرف ميزنه. سيد مي‌گفت: «آخه چه كارش كنم، در مسجده، نه كندنيه، نه سوزوندني، تو يه راه نشونم بده، ببينم چه كارش مي‌تونم بكنم.»

عزيز خانوم گفت: «من نمي‌دونم كه چه كارش بكني، با بوق و كرنا به همه‌ي عالم و آدم گفته كه يه پاپاسي تو بساطش نيس، حالا اومده واسه خودش جا بخره، لابد وادي‌السلام و اينا رو پسند نمي‌كنه، مي خواد تو خاك فرج باشه. حالا كه اينهمه پول داره، چرا ول‌كن تو نيس؟ چرا نميره پيش اوناي ديگه؟ اين همه پسر و دختر داره، چون تو از همه پخمه‌تر و بيچاره‌تري اومده وبال گردنت شده؟ سيد عبدالله، سيد مرتضي، جواد آقا، سيد علي، اون يكيا، صفيه، حوريه، امينه آغا و اون همه داماد پولدار، چرا فقط ريش تو را چسبيده؟»

سيد كمي صبر كرد و گفت: «من كه عاجز شدم، خودت هر كاري دلت مي خواد بكن، اما يه كاري نكن كه خدا رو خوش نياد، هر چي باشه مادرمه.»

از هشتي اومدند بيرون و من چشمامو بستم و خودمو به خواب زدم. سيد از پله ها رفت بالا و بعد همانطور بي سر و صدا اومد پايين و از خانه رفت بيرون. من يه تيكه نون از بقچه‌م درآوردم و خوردم و همونجا دراز كشيدم و خوابيدم. شبش تو ماشين آنقدر تكون خورده بودم كه نمي تونستم سرپا وايسم. چشممو كه باز كردم، هوا تاريك شده بود و تو اتاق چراغ روشن بود. چند دفعه سرفه كردم و بعد رفتم كنار حوض، آبو بهم زدم، هيشكي بيرون نيومد، پله‌ها رو رفتم بالا و ديدم عزيز خانوم و بچه ها دور سفره نشسته‌اند و شام مي خورند، سيد هنوز نيومده بود، توي دهليز منتظر شدم، شام كه تمام شد، سرمو بردم تو وگفتم: «عزيز خانوم، عزيز خانوم جون.»

ماهرخ دختر بزرگ اسدالله از جا پريد و جيغ كشيد، همه بلند شدند، عزيز خانوم فتيله‌ي چراغو كشيد بالا و گفت: «چه كار مي‌كني عفريته؟ مي‌خواي بچه هام زهره ترك بشن؟»

پس پس رفتم و گفتم: «مي‌خواستم ببينم سيد نيومده؟»

عزيز خانوم گفت: «مگه كوري، چشم نداري و نمي‌بيني كه نيومده؟ امشب اصلاً خونه نمياد.»

گفتم: «كجا رفته؟»

دست و پاشو تكان داد و گفت: «من چه مي دونم كدوم جهنمي رفته.»

گفتم: «پس من كجا بخوابم؟»

گفت: «روسر من، من چه مي‌دونم كجا بخوابي، بچه‌هامو هوايي نكن و هر جا كه مي خواي بگير بخواب.»

همونجا تو دهليز دراز كشيدم و خواب رفتم. صبح پا شدم، مي‌دونستم كه عزيزه چشم ديدن منو نداره اين بود كه تا نماز خوندم پا شدم از خونه اومدم بيرون و رفتم حرم. اول حضرت معصومه را زيارت كردم و بعد بيرون در بزرگ حرم، چارزانو نشستم و صورتمو پوشوندم و دستمو دراز كردم طرف اونايي كه براي زيارت خانوم مي‌اومدند. آفتاب پهن شده بود كه پاشدم و پولامو جمع كردم و گوشه‌ي بقچه گره زدم و راه افتادم. نزديكياي ظهر، دوباره اومدم خونه‌ي سيد اسدالله. واسه بچه ها خروس قندي و سوهان گرفته بودم، در كه زدم ماهرخ اومد، درو نيمه باز كرد و تا منو ديد فوري درو بست و رفت. من باز در زدم، زن غريبه اي اومد و گفت: «سيد اسدالله سه ماه آزگاره كه از اين خونه رفته.»

گفتم: «كجا رفته؟ ديشب كه اين جا بود.»

زن گفت: «نمي دونم كجا رفته، من چه مي‌دونم كجا رفته.»

درو بهم زد و رفت، مي دونستم دروغ ميگه، تا عصر كنار در نشستم كه بلكه سيد اسدالله پيدايش بشه، وقتي ديدم خبري نشد، پا شدم راه افتادم، يه هو به كله‌م زد كه برم دكان سيدو پيدا بكنم. اما هر جا رفتم كسي سيد اسدالله آيينه بندو نمي شناخت، كنار سنگ‌تراشي‌ها آيينه‌بندي بود كه اسمش سيد اسدالله بود، يه مرد با عمامه و عبا اونجا نشسته بود. مي‌دونستم سيد هيچ وقت عمامه نداره. برگشتم و همينطور ول گشتم و وقت نماز كه شد رفتم حرم و صدقه جمع كردم و اومدم تو بازار. تا نزديكياي غروب اين در و اون در دنبال سيد اسدالله گشتم، مثل اون وقتا كه بچه بود و گم مي‌شد و دنبالش مي‌گشتم. پيش خود گفتم بهتره باز برم دم در خونه‌ش، اما ترس ورم داشته بود، از عزيزه مي‌ترسيدم، از بچه‌هاش مي ترسيدم، از همه مي‌ترسيدم، ‌زبانم لال، حتا از حرم خانوم معصومه‌م مي‌ترسيدم، يه دفعه همچو خيالات ورم داشت كه فكر كردم بهتره همون روز برگردم، رفتم پاي ماشين‌ها كه سيد اسدالله را ديدم با دست‌هاي پر از اونور پياده‌رو رد مي شد، صداش كردم ايستاد، دويدم و دستشو گرفتم و قربون صدقه‌اش رفتم و براش دعا كردم، جا خورده بود و نمي‌تونست حرف بزنه، زبونش بند اومده بود و هاج و واج نگام مي كرد. گفتم: «ننه جون، نترس، نميام خونه‌ت، مي‌دونم عزيز خانوم چشم ديدن منو نداره، من فقط دلم برات يه ذره شده بود، مي‌خواستم ببينمت و برگردم.»

سيد گفت: «آخه مادر، تو ديگه يه ذره آبرو برا من نذاشتي، عصري ديدمت تو حرم گدايي مي‌كردي فوري رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمري اين چه كاريه مي‌كني؟»

من هيچ چي نگفتم. سيد پرسيد: «واسه خودت جا خريدي؟»

گفتم: «غصه‌ي منو نخورين، تا حال هيچ لاشه‌اي رو دست كسي نمونده، يه جوري خاكش مي‌كنن.»

بغضم تركيد و گريه كردم، سيد اسدالله‌م گريه‌ش گرفت، اما به روي خودش نياورد و از من پرسيد: «واسه چي گريه مي‌كني؟»

گفتم: «به غريبي امام هشتم گريه مي‌كنم.»

سيد جيب‌هاشو گشت و يك تك تومني پيدا كرد و داد به من و گفت: «مادر جون، اين‌جا موندن واسه تو فايده نداره، بهتره برگردي پيش سيد عبدالله، آخه من كه نمي‌تونم زندگي تو رو روبرا كنم، گدايي‌م كه نمي‌شه، بالاخره مي‌بينن و مي‌شناسنت و وقتي بفهمن كه عيال حاج سيد رضي داره گدايي مي‌كنه، استخوناي پدرم تو قبر مي لرزه و آبروي تمام فك و فاميل از بين ميره، برگرد پيش عبدالله، اون زنش مثل عزيزه سليطه نيس، رحم و انصاف سرش ميشه.»

پاي ماشين‌ها كه رسيديم به يكي از شوفرا گفت: «پدر، اين پيرزنو سوار كن و شوش پياده‌ش بكن، ثواب داره.»

برگشت و رفت، خداحافظي‌م نكرد ، ديگه صداش نزدم، نمي خواست بفهمند كه من مادرشم.


٢

تو خونه‌ي سيد عبدالله دلشون برام تنگ شده بود. سيد با زنش رفته بود و بچه ها خونه رو رو سر گرفته بودند. خواهر گنده و باباغوري رخشنده هم هميشه‌ي خدا وسط ايوان نشسته بود و بافتني مي‌بافت، صداي منو كه شنيد و فهميد اومدم، گل از گلش واشد، بچه‌هام خوشحال شدند، رخشنده و سيد عبدالله قرار نبود به اين زودي‌ها برگردند، نون و غذا تا بخواي فراوان بود، بچه ها از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و تو حياط دنبال هم مي‌كردند،
مي‌ريختند و مي‌پاشيدند و سر به سر من مي‌ذاشتند و مي‌خواستند بفهمند چي تو بقچه‌م هس. اونام مثل بزرگتراشون مي‌خواستند از بقچه‌ي من سر در بيارن، خواهر رخشنده تو ايوان مي‌نشست و قاه قاه مي‌خنديد و موهاي وزكرده‌شو پشت گوش مي‌گذاشت با بچه‌ها هم‌صدا مي‌شد و مي‌گفت: «خانوم بزرگ، تو بقچه چي داري؟ اگه خوردنيه بده بخوريم.»

و من مي‌گفتم: «به خدا خوردني نيس، خوردني تو بقچه‌ي من چه كار مي كنه.»

بيرون كه مي‌رفتم بچه‌هام مي‌خواستن با من بيان، اما من هرجوري بود سرشونو شيره مي‌ماليدم و مي‌رفتم خيابون. چارراهي بود شبيه ميدونچه، گود و تاريك كه هميشه اونجا مي‌نشستم، كمتر كسي از اون طرفا در مي‌شد و گداييش زياد بركت نداشت و من واسه ثوابش اين كارو مي كردم. خونه كه بر مي‌گشتم خواهر رخشنده مي‌گفت: «خانوم بزرگ كجا رفته بودي؟ رفته بودي پيش شوهرت؟»

بعد بچه ها دوره‌ام مي كردند و هر كدوم چيزي از من مي‌پرسيدند و من خنده‌م مي‌گرفت و نمي‌تونستم جواب بدم و مي‌افتادم به خنده، يعني همه مي‌افتادند و اونوقت خونه رو با خنده مي لرزونديم. خواهر رخشنده منو دوست داشت، خيلي‌م دوست داشت، دلش مي‌خواست يه جوري منو خوشحال بكنه، كاري واسه من بكنه، بهش گفتم يه توبره واسه من دوخت. توبره رو كه تموم كرد گفت: «‌توبره دوختن شگون داره. خبر خوش مي رسه.»

اين جوري‌م شد ، فرداش آفتاب نزده سرو كله‌ي عبدالله و رخشنده پيدا شد كه از ده برگشته بودند، رخشنده تا منو ديد جا خورد و اخم كرد، سيد عبدالله چاق شده بود، سرخ و سفيد شده بود، ريش در آورده بود، بي‌حوصله نگام كرد و محلم نذاشت. پيش خود گفتم حالا كه هيشكي محلم نمي ذاره، بزنم برم، موندن فايده نداره، هركي منو مي بينه اوقاتش تلخ ميشه، ديگه نمي‌شد با بچه‌ها گفت و خنديد، خواهر رخشنده هم ساكت شده بود. سيد عبدالله رفت تو فكر و منو نگاه كرد و گفت: «چرا اين پا اون پا مي‌كني مادر؟»

گفتم: «مي‌خوام بزنم برم.»

خوشحال شد و گفت: «‌حالا كه مي‌خواي بري همين الان بيا با اين ماشين كه ما رو آورده برو ده.»

بچه ها برام نون و پنير آوردند، من بقچه و توبره‌اي كه خواهر رخشنده برام دوخته بود ورداشتم و چوبي رو كه سيد عوض عصا بخشيده بود دست گرفتم و گفتم: «حرفي ندارم، ميرم.»

بچه ها رو بوسيدم و بچه ها منو بوسيدند و رفتم بيرون، ماشين دم در بود، سوار شدم. بچه‌ها اومدند بيرون و ماشينو دوره كردند، رخشنده و خواهرش نيومدند، سيد دو تومن پول فرستاده گفته بود كه يه وقت به سرم نزنه برگردم. صداي گريه‌ي خواهر رخشنده رو از تو خونه شنيدم. دختر بزرگ رخشنده گفت: «اون مي‌ترسه، مي‌ترسه شب يه اتفاقي بيفته.» نزديكياي ظهر رسيدم ده، پياده كه شدم منو بردند تو يه دخمه كه در كوچك و چارگوشي داشت. پاهام، دستام همه درد مي كرد، شب برام نون و آبگوشت آوردند، شام خوردم و بلند شدم كه نماز بخونم در دخمه رو باز كردم، پيش پايم دره‌ي بزرگي بود و ماه روي آن آويزان بود و همه جا مثل شير روشن بود و صداي گرگ مي‌اومد، صداي گرگ، از خيلي دور مي‌اومد، و يه صدا از پشت خونه مي‌گفت: «الان مياد تو رو مي‌خوره گرگا پيرزنا رو دوس دارن.»

همچي به نظرم اومد كه دارم دندوناشو مي‌بينم، يه چيز مثل مرغ پشت بام خونه قدقد كرد و نوك زد. پيش خود گفتم خدا كنه كه هوايي نشم، اين جوري ميشه كه يكي خيالاتي ميشه. از بيرون ترسيدم و رفتم تو. از فردا ديگه حوصله‌ي دره و ماه و بيرونو نداشتم، همه‌ش تو دخمه بودم، دلم گرفته بود، فكر مي‌كردم كه چه جوري شد كه اين جوري شد. گريه مي‌كردم،گريه مي‌كردم به غريبي امام غريب، به جواني سقاي كربلا. ياد صفيه افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود، اما از شوهرش مي‌ترسيدم، با اين كه مي‌دونستم نمي‌دونه من كجام، باز ازش مي‌ترسيدم، وهم و خيال برم مي داشت.

ده همه چيزش خوب بود، اما من نمي‌تونستم برم صدقه جمع كنم. عصرها مي‌رفتم طرفاي ميدونچه و تاشب مي‌نشستم اونجا. كاري به كار كسي نداشتم، هيشكي‌م كاري با من نداشت، كفشامو تو راه گم كرده بودم و فكر مي كردم كاش يكي پيدا مي شد و محض رضاي خدا يه جف كفش بهم مي‌بخشيد، مي‌ترسيدم از يكي بخوام، مي‌ترسيدم به گوش سيد برسه و اوقاتش تلخ بشه، حالم خوش نبود، شب‌ها خودمو كثيف مي‌كردم، بي خودي كثيف مي شدم نمي‌دونستم چرا اين جوري شده‌م، هيشكي‌م نبود كه بهم برسه.

يه روز درويش پيري اومد توي ده. شمايل بزرگي داشت كه فروخت به من، اون شب و شب بعد، همه‌ش نشستم پاي شمايل و روضه خوندم. خوشحال بودم و مي‌دونستم كه گدايي با شمايل ثوابش خيلي بيشتره.

يه شب كه دلم گرفته بود، نشسته بودم و خيالات مي‌بافتم كه يه دفه ديدم صدام مي‌زنن، صدا از خيلي دور بود، درو وا كردم و گوش دادم، از يه جاي دور، انگار از پشت كوه‌ها صدام مي‌زدند. صدا آشنا بود، اما نفهميدم صداي كي بود، همه‌ي ترسم ريخت پا شدم شمايل و بند و بساطو ورداشتم و راه افتادم، جاده ها باريك و دراز بود، و بيابون روشن بود و راه كه
مي‌رفتم همه چيز نرم بود، جاده پايين مي‌رفت و بالا مي‌آمد، خسته‌ام نمي‌كرد همه اينا از بركت دل روشنم بود، از بركت توجه آقاها بود، از آبادي بيرون اومدم و كنار زمين يكي نشستم خستگي در كنم كه يه مرد با سه شتر پيداش شد، همونجا شروع كردم به روضه خوندن، مرد اول ترس برش داشت و بعد دلش به حالم سوخت و منو سوار كرد و خودشم سوار يكي شد. شتر سوم پشت سرما دوتا، آرام آرام مي اومد. دلم گرفته بود و ياد شام غريبان كربلا افتادم و آهسته گريه كردم.


٣

به جواد آقا گفتم ميرم كار مي‌كنم و نون مي‌خورم، سير كردن يه شكم كه كاري نداره، كار مي‌كنم و اگه حالا گدايي مي‌كنم واسه پولش نيس، واسه ثوابشه، من از بوي نون گدايي خوشم مياد، از ثوابش خوشم مياد، به شما هم نباس بر بخوره، هر كس حساب خودشو خودش پس ميده و جواد آقا گقت كه تو خونه رام نميده، برم هر غلطي دلم مي خواد بكنم، و درو بست. مي دونستم كه صفيه اومده پشت در و فهميده كه جواد آقا نذاشته من برم تو و رفته خودشو زده، غصه خورده، گريه كرده، و جواد آقا كه رفته توي اتاق، ننوي بچه را تكون داده و خودشو به نفهمي زده. مي‌دونستم كه يه ساعت ديگه جواد آقا ميره بازار. رفتم تو كوچه‌ي روبرو و يه ساعت صبر كردم و دوباره برگشتم و در زدم كه يه دفعه جواد آقا درو باز كرد و گفت: «خب؟»

و من گفتم: «هيچ.»

و راهمو كشيدم رفتم. و جواد آقا اون قدر منو نگاه كرد كه از كوچه رفتم بيرون. و شمايلو از تو بقچه در آوردم و شروع كردم به مداحي مولاي متقيان. زن لاغري پيدا شد كه اومد نگام كرد و صدقه داد و گفت: «پيرزن از كجا مياي، به كجا ميري؟»

گفتم: «از بيابونا ميام و دنبال كار مي گردم.»

گفت: «تو با اين سن و سال مگه مي‌توني كاري بكني؟»

گفتم: «به قدرت خدا و كمك شاه مردان، كوه روي كوه ميذارم.»

گفت: «لباس ميتوني بشوري؟»

گفتم: «امام غريبان كمكم مي‌كنه.»

گفت: «حالا كه اين طوره پشت سر من بيا.»

پشت سرش راه افتادم، رفتيم و رفتيم تو كوچه‌ي خلوتي به خونه‌ي بزرگي رسيديم كه هشتي درندشتي داشت. رفتيم تو، حياط بزرگ بود و حوض بزرگي‌م داشت كه يه دريا آب مي‌گرفت وسط حياط بود و روي سكوي كنار حوض، چند زن بزك كرده نشسته بودند عين پنجه‌ي ماه، دهنشون مي‌جنبيد و انگار چيزي مي‌خوردند كه تمومي نداشت. منو كه ديدند خنده‌شون گرفت و خنديدند و هي با هم حرف مي‌زدند و پچ پچ مي‌كردند و بعد گفتند كه من نمي‌تونم لباس بشورم، بهتره بشينم پشت در. با شمايل و بقچه نشستم پشت در، و اون زن لاغر بهم گفت هر كي در زد ربابه رو خواست راش بدم و بذارم بياد تو. تا چند ساعت هيشكي در نزد. من نشسته بودم و دعا مي‌خوندم، با خداي خودم راز و نياز مي كردم، گوشه‌ي دنجي بود، و از تاريكي اصلاً باكيم نبود. از حياط سرو صدا بلند بود و نمي دونم كيا شلوغ مي كردند، اون زن بهم گفته بود كه سرت تو لاك خودت باشه، و منم سرم تو لاك خودم بود كه در زدند، گفتم: «كيه؟»

گفت: «ربابه رو مي خوام.»

درو وا كردم، مرد ريغونه‌اي تلوتلوخوران آمد تو و يكراست رفت داخل حياط. از توي حياط صداي خنده بلند شد و بعد همه چيز مثل اول ساكت شد، آروم آروم خوابم گرفت، و تو خواب ديدم بازم رفته‌م خونه‌ي صفيه و در مي زنم كه جواد آقا درو باز كرد و گفت خب؟ و من گفتم هيچ، و يك دفعه پريد بيرون و من فرار كردم و او با شلاق دنبالم كرد، تو اين دلهره بودم كه در زدند از خواب پريدم، ترس برم داشت، غير جواد آقا كي مي تونست باشه؟ گفتم: «كيه؟»

جواد آقا: «واكن.»

گفتم: «كي رو مي‌خواي؟»

گفت: «ربابه رو.»

گفتم: «نيستش.»

گفت: «ميگم واكن سليطه.»

و شروع كرد به در زدن و محكم‌تر زدن. همون زن لاغر اومد و گفت: «چه خبره؟»

گفتم: «الهي من فدات شم، الهي من تصدقت، درو وا نكن.»

گفت: «چرا؟»

گفتم: «اگه واكني منو بيچاره مي‌كنه، فكر مي كنه اومدم اين جا گدايي.»

گفت: «اين كيه كه مي‌خواد تو رو بيچاره كنه؟»

گفتم: «جواد آقا، دامادم.»

گفت: «‌پاشو تو تاريكي قايم شو.»

پا شدم و رفتم تو تاريكي قايم شدم، زنيكه درو وا كرد، صداي قدم‌هاشو شنيدم اومد تو و غرولند كرد و رفت تو حياط، از تو حياط صداي غيه و خوشحالي بلند شد، بعد همه چي مثل اول آرام شد. من برگشتم و درو وا كردم، بيرون خوب و روشن و پر بود، بقچه و شمايلو برداشتم و گفتم: «يا قمر بني هاشم، تو شاهد باش كه از دست اينا چي مي كشم.» و از در زدم بيرون.


٤

اون شب صدقه جمع نكردم، نون بخور نميري داشتم، عصا بدست، شمايل و بقچه زير چادر، منتظر شدم، ماشين سياهي اومد و منو سوار كرد، از شهر رفتيم بيرون سركوچه‌ي تنگ و تاريكي پياده‌م كرد. آخر كوچه روشنايي كم سويي بود. از شر همه چي راحت بودم، وقتش بود كه ديگه به خودم برسم، به آخر كوچه كه رسيدم در باز بود و رفتم تو. باغ بزرگي بود و درخت‌هاي پير و كهنه، شاخه به شاخه‌ي هم داشتند و صداي آب از همه طرف شنيده مي‌شد، قنديل كهنه و روشني از شاخه‌ي بيدي آويزون بود. زير قنديل نشستم و منتظر شدم، قمر و فاطمه و ماهپاره اومدند، هر چار تا اول گريه كرديم و بعد نشستيم به درد دل، قمرخپله و چاق مانده بود، اما شكمش، طبله‌ي شكمش وا رفته بود، فاطمه آب شده بود و چيزي ازش نمونده بود، اما هنوزم مي‌خنديد و آخرش گريه مي‌كرد. ماهپاره گشنه‌ش بود، همانطور كه چين‌هاي صورتش تكان تكان مي‌خورد انگشتاشو مي‌جويد، نمي‌دونست چشه، اما من مي‌دونستم كه گشنشه، بقچه‌مو باز كردم و نونا رو ريختم جلوش، فاطمه هنوز بقچه‌شو داشت و هنوزم مواظبش بود. ماهپاره شروع كرد به خوردن نونا، همچي به نظرم اومد كه خوردن يادش رفته، يه جوري عجيبي مي‌جويد و مي‌بلعيد، بعد نشستيم به صحبت، و هر سه نفرشون گله كردند كه چرا به ديدنشون نميرم، من هي قسم و آيه كه نبودم، اما باورشون نمي‌شد، بعد، از گدايي حرف زديم و من، فاطمه رو هر كارش كردم از بقچه‌ش چيزي نگفت، بعد رفتيم لب حوض، من همه چي رو براشون گفتم، گفتم كه دنيا خيلي خوب شده، منم بد نيستم، صدقه جمع مي كنم، شمايل مي گردونم، فاطمه گفت: «حالا كه شمايل مي‌گردوني يه روضه قاسم برامون بخون، دلمون گرفته.»

هر چارتامون زير درختا نشسته بوديم، من روضه خوندم، فاطمه اول خنده‌اش گرفت و بعد شروع به گريه كرد، و ما هر چار نفرمون گريه كرديم، از توي باغ هم هاي هاي گريه اومد.


٥

دعاي علقمه كه تموم شد، به فكر خونه و زندگيم افتادم، همه را جمع كرده گذاشته بودم منزل امينه آغا. عصر بود كه رفتم و در زدم، خودش اومد درو باز كرد. انگار كه من از قبرستون برگشته‌م بهتش زد، من هيچي نگفتم، نوه‌هاش اومدند، دخترش نبود، و من ديگه نپرسيدم كجاس، مي دونستم كه مثل هميشه رفته حموم.

امينه گفت: «كجا هستي سيد خانوم ؟»

گفتم: «زير سايه‌تون.»

امينه گفت :« چه عجب از اين طرفا؟»

گفتم: «اومدم ببينم زندگيم در چه حاله.»

امينه زيرزمين را نشان داد و گفت: «چند دفه سيد مرتضي و جواد آقا و حوريه اومده‌ن سراغ اينا، و من نذاشتم دست بزنن، به همه‌شون گفتم هنوز خودش حي و حاضره، هر وقت كه سرشو گذاشت زمين، من حرفي ندارم بيايين و ارث خودتونو ببرين.»

از زيرزمين بوي ترشي و سدر و كپك مي اومد، قالي‌ها و جاجيم‌ها را گوشه‌ي مرطوب زيرزمين جمع كرده بودند، لوله‌هاي بخاري و سماورهاي بزرگ و حلبي ها رو چيده بودند روهم، يه چيز زردي مثل گل كلم روي همه‌شون نشسته بود، بوي عجيبي همه جا بود و نفس كه مي‌كشيدي دماغت آب مي افتاد، سه تا كرسي كنار هم چيده بودند، وسطشون سه تا بزغاله‌ي كوچك عين سه تا گربه، نشسته بودند و يونجه مي خوردند. جونور عجيبي‌م اون وسط بود كه دم دراز و كله‌ي سه گوشي داشت و تندتند زمين را ليس مي‌زد و خاك مي‌خورد.

امينه ازم پرسيد: «پولا را چه كردي سيد خانوم؟»

من گفتم: «كدوم پولا؟»

امينه گفت: «عزيزه نوشته كه رفته بودي قم واسه خودت مقبره بخري؟»

گفتم: «تو هم باورت شد؟»

امينه گفت: «من يكي كه باورم نشد، اما از دست اين مردم، چه حرفا كه در نميارن.»

گفتم: «گوشت بدهكار نباشه.»

امينه پرسيد: «كجاها ميري، چه كارا مي كني؟»

گفتم: «همه جا ميرم، تو قبرستونا شمايل مي‌گردونم، روضه مي‌خونم، مداح شده‌ام.»

بچه هاي امينه نيششان باز شد، خوشم اومد، شمايلو نشانشون دادم، ترسيدند و در رفتند.

امينه گفت: «حالا دلت قرص شد؟ ديدي كه تمام دار و ندارت سر جاشه و طوري نشده؟»

گفتم: «خدا بچه‌هاتو بهت ببخشه، يه دونه از اين بقچه‌هام بهم بده، مي خوام واسه شمايلم پرده درست كنم.»

امينه گفت: «نميشه، بچه‌هات راضي نيستن، ميان و باهام دعوا مي كنن.»

گفتم: «باشه، حالا كه راضي نيستن، منم نمي‌خوام.»

و اومدم بيرون. يادم اومد كه شمايل حضرت بهتره كه پرده نداشته باشه، تازه گرد و غبار قبرستون‌ها كافيه كه چشم ناپاك به جمال مباركش نيفته، سر دوراهي رسيدم و نشستم و شروع كردم به روضه خوندن. مردها به تماشا ايستادند. من مصيبت مي‌گفتم و گريه مي‌كردم، و مردم بي‌خودي مي‌خنديدند.


٦

ديگه كاري نداشتم، همه‌ش تو خيابونا و كوچه‌ها ولو بودم و بچه ها دنبالم مي‌كردند، من روضه مي‌خوندم و تو يه طاس كوچك آب تربت مي‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمي شده بود و ناخن پاهام كنده شده بود و مي‌سوخت، چيزي تو گلوم بود و نميذاشت صدام دربيايد، تو قبرستون مي‌خوابيدم، گرد و خاك همچو شمايلو پوشانده بود كه ديگه صورت حضرت پيدا نبود، ديگه گشنه‌م نمي‌شد، آب، فقط آب مي‌خوردم، گاهي هم هوس مي‌كردم كه خاك بخورم، مثل اون حيوون كوچولو كه وسط بره‌ها نشسته بود و زمين را ليس مي‌زد. زخم گنده‌اي به اندازه‌ي كف دست تو دهنم پيدا شده بود كه مرتب خون پس مي‌داد، ديگه صدقه نمي‌گرفتم، توي جماعت گاه گداري بچه‌هامو مي‌ديدم كه هروقت چشمشون به چشم من مي‌افتاد خودشونو قايم مي كردند. شب جمعه تو قبرستون بودم، و پشت مرده شور خونه نماز مي‌خوندم كه پسر بزرگ سيد مرتضي و آقا مجتبي اومدند سراغ من كه بريم خونه. من نمي‌خواستم برم. اونا منو به زور بردند و سوار ماشين كردند و رفتيم و من يه دفعه خودمو تو باغ بزرگي ديدم. منو زير درختي گذاشتند و خودشون رفتند تو يه اتاق بزرگي كه روشن بود و بعد با مرد چاقي اومدند بيرون و ايستادند به تماشاي من. پسر سيد مرتضي و آقا مجتبي رفتند پشت درختا و ديگه پيداشون نشد، دو نفر اومدند و منو بردند تو يه راهروي تاريك. و انداختنم تو يه اتاق تاريك و من گرفتم خوابيدم. فردا صبح اتاق پر گدا بود و وقتي منو ديدند، ازم نون خواستند و من روضه‌ي ابوالفضل براشون خوندم. توي يه گاري برامون آبگوشت آوردند و ما همه رفتيم توي باغ كه آبگوشت بخوريم، اما زخم بزرگ شده دهنمو پر كرده بود و من نمي‌تونستم چيزي قورت بدم، بين اونهمه آدم هيشكي به شمايل من عقيده نداشت، يه شب خواب صفيه و حوريه رو ديدم، و يه شب ديگه بچه‌هاي سيد عبدالله رو و شباي ديگه خواب حضرتو، مثل آدماي هوايي ناراحت بودم، از همه طرف بهم فحش مي‌دادند، بد و بيراه مي‌گفتند، مي خواستم برم بيرون. اما پيرمرد كوتوله اي جلو در نشسته بود كه هر وقت نزديكش مي شدم چوبشو يلند مي كرد و داد مي زد: «كيش كيش.» يه روز كمال پسر بزرگ صفيه با يه پسر ديگه اومدند سراغ من. صفيه برام كته و نون و پياز فرستاده بود. كمال بهم گفت همه مي دونن كه من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زير گريه. بعد بهم گفت كه من مي تونم از راه آب در برم، بعد خواست كفشاشو بهم ببخشه و ترسيد باهاش دعوا بكنند، من ‎از جواد آقا مي‌ترسيدم، از سيد مرتضي مي‌ترسيدم، از بيرون مي‌ترسيدم، از اون تو مي‌ترسيدم. به كمال گفتم: «اگر خدا بخواد ميام بيرون.»

اونا رفتند و پيرمرد جلو در نصف كته و پيازمو ور داشت و بقيه شو بهم داد.

شب شد و من وسط درختا قايم شدم و سفيدي كه زد، من راه آبو پيدا كردم و بقچه و شمايلو بغل كردم و مثل مار خزيدم توي راه آب، چار دست و پا از وسط لجن‌ها رد شدم، بيرون كه رسيدم آفتاب زد و خونه ها به رنگ آتش در اومد.


٧

از اون‌وقت به بعد، ديگه حال خوشي نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شكمم آويزون بود، دست به ديوار مي‌گرفتم و راه مي‌رفتم، يه چيز عجيبي مثل قوطي حلبي، تو كله‌ام صدا مي كرد، يه چيز مثل حلقه‌ي چاه از تو زمين باهام ‎حرف مي زد، شمايل حضرت باهام حرف مي زد، امام غريبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف مي زدند، يه روز بچه هاي سيد عبدالله رو ديدم كه خبر دادند خاله‌شون مرده، من مي دونستم، از همه چيز خبر داشتم.

يه روز بي‌خبر رفتم خونه امينه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حياط دور هم جمع‎بودند، سيد اسدالله و عزيزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگيمو تقسيم مي‌كردند، هيشكي منو نديد، باهم كلنجار مي‌رفتند، به هم‌ديگه فحش مي‌دادند، به سر و كله‌ي هم مي‌پريدند، جواد آقا و سيد عبدالله با هم سر قالي‌ها دعوا داشتند، و امينه زار زار گريه مي‌كرد كه همه زحمتا رو اون كشيده و چيزي بهش نرسيده، صداي فاطمه رو از زيرزمين شنيدم كه صدام مي كرد، يه دفعه كمال منو ديد و داد كشيد، همه برگشتند و نگاه كردند، و بعد آرام آرام جمع شدند دور من، جواد آقا كه چشمانش دودو مي‌زد داد كشيد: «مي‌بيني چه كارا مي‌كني؟»

من دهنمو باز كردم ولي نتونستم چيزي بگم و شمايلو به ديوار تكيه دادم، اونا اول من و بعد شمايل حضرتو نگاه كردند.

جواد آقا گفت: «بقچه‌تو وا كن، مي‌خوام بدونم اون تو چي هس.»

امينه گفت: «سيد خانوم بقچه‌تو وا كن و خيالشونو راحت كن.»

جواد آقا گفت: «يه عمره سر همه‌مون كلاه گذاشته، د ياالله زود باش.»

بقچه مو باز كردم و اول نون خشكه‌ها رو ريختم جلو شمايل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه كردند و روشونو كردند طرف ديگه، كمال پسر صفيه با صداي بلند به گريه افتاد.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:3  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه فصل سانسور شده«نخستين حلقه»

نویسنده:سولژنيتسين

پس از 38 سال نيويوركر منتشر كرد.

 

 اين داستان كوتاه فصل اول سانسور شده از نخستين رمان سولژنيتسين، برنده جايزه نوبل ادبي در سال 1970، به نام«نخستين حلقه» است كه به تعبير خود نويسنده؛ «سبك بار» شد تا از سد سانسور اواخر دهه پنجاه و اوايل دهه شصت ميلادي؛ يعني دوران استالين زدايي، بگذرد.

 

در 1968 انتشارات فونتانا اين رمان را، با همان خود سانسوري نويسنده، به انگليسي ترجمه و چاپ كرد و در آوريل 2006 هري ويليام متن سانسور نشده را براي نيويوركر برگرداند. در متن سانسور شده، اينوكنتي به خانه استاد داروسازي تلفن می‌زند و به همسرش هشدار می‌دهد كه اطلاعات داروي جديد را به خارجي‌ها ندهد كه خارجي‌ها دشمن هستند. از اين نويسنده آثاري مثل مجمع الجزاير گولاك، بخش سرطان و . . . به فارسي ترجمه شده است.

 

عقربه‌هاي منبت‌كاري ساعت ديواري، چهار و پنج دقيقه بعد ظهر را نشان می‌داد. صفحه مفرغي ساعت در نور كم‌جان اواخر پاييز درخششي نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خيابان كوزنتسكيا موست مشرف بود و برف روب‌ها با جان كندن پس و پيش می‌رفتند تا برف تازه، زير پاي رهگذران را، كه داشت سفت و قهوه اي می‌شد، بروبند.

 

     دبير دوم كنسول دولت، اينو كنتي ولودين، كه به پخي پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگي را سوت می‌زد؛ بي آنكه ببيند به همه اين جنب وجوش‌ها چشم گرداند. انگشتانش لاي صفحه‌هاي يك مجله خارجي، با كاغذ گلاسه، می‌لوليد؛ ولي چشمش به مجله هم نبود.

 

     دبير دوم كنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم ديلاقي با شانه‌هاي باريك بود، كت و شلوار ابريشميني، به جاي يونيفورم، به تن داشت و بيشتر به جوان‌هاي علاف مايه دار شباهت داشت تا مقام مهمی‌در وزارت امور خارجه شوروي.

 

     وقت خاموش كردن چراغ‌ها يا رفتن به خانه بود، اما او همان جا كه بود ايستاد؛ ساعت چهار پايان نوبت كاري روزبود و نه پايان كار. همه به خانه می‌رفتند، چيزي می‌خوردند، چرتي می‌زدند و بعد ساعت ده شب هزاران هزار پنجره خيابان چهل وپنج روشن می‌شد. پنجره همه اتحاديه‌ها؛ هر بيستا و پنجره وزارتخانه‌هاي جمهوري خلق. شخص خاصي، كه در محاصره ديوار‌هاي بلند دژي قرار داشت، شب‌ها خواب نداشت و به همه مقامات مسكو آموخته بود كه تا سه يا چهار صبح با او بيدار بمانند وهر شصت و خرده اي وزير هم، كه عادت عجيب شب زنده داري ارباب و سرور خود را می‌دانستند، مانند محصل‌هايي كه منتظر احضار مدير مدرسه خودهستند، بيدار می‌ماندند و به نوبه خود، براي آنكه با بي خوابي بجنگند، معاونان خود را فرا می‌خواندند و معاونان هم روساي دفاتر خود را بيدار نگه می‌داشتند. كارمندان تحقيق هم نردبان‌ها را علم كرده و به فهرست‌هاي موضوعي هجوم می‌آوردند. كارمندان دفتري در راهرو‌ها رفت وآمد می‌كردند و تند نويسان هم نوك مداد‌هاي شكسته را می‌تراشيدند.

 

     امروز هم استثناء نبود. طبق تقويم غربي‌ها تا چند ساعت ديگر شب كريسمس بود و همه سفارتخانه‌ها در سكوت فرو رفته بودند و از دو سه ساعت قبل تلفن‌هاي اين سفارتخانه‌ها خاموش بودند، به عكس وزارت امور خارجه، كه همچنان خواب نداشت.

 

     «آنها، ديپلمات‌هاي غربي، دو هفته تعطيلات پيش رو داشتند. بچه‌هاي ساده لوح ! احمق‌هاي خر!» انگشتان عصبي اينو كنتي ولودين با شتاب ميكانيكي مجله را ورق زد و بعد، در حالي كه موج گرم وحشتي در درونش بالا می‌آمد و دمی‌بعد فروكش می‌كرد و تنش يخ می‌كرد، مجله را به كناري پرت كرد و شروع كرد به قدم زدن در اتاق. تمام تنش می‌لرزيد؛ «تلفن بزند يا نه؟»

 

     حالا بزند يا بگذارد براي پنج شنبه يا جمعه؟ نكند ديرشود؟، حتماً دير می‌شد، نبايد وقت تلف كند. وقت مشورت هم ندارد. اگر از تلفن عمومی‌زنگ بزند نمی‌توانند ردش را بگيرند. آيا بايد به روسي حرف بزند؟ اگر زياد معطل نشود آنها مطمئنا نمی‌توانند صداي عوض شده اش را شناسايي كنند؛ اصلاً از نظر فني غيرممكن است. سه، چهار روز بعد هم خودش به آنجا پرواز می‌كند. منطقي بود كه صبر كند. اما دير می‌شد. به جهنم!»

 

     شانه‌هايش، كه به چنين بارهايي عادت نداشت، قوز كرده وبه لرزه افتاده بود. كاش اصلا اين قضيه را كشف نمی‌كرد؛ ندانستن بهتر است. كاغذها را از روي ميزش جمع كرد و به طرف گاوصندوق برد. اضطرابش بيشتر و بيشتر شد. كمي، با چشم‌هاي فرو افتاده و صورت اخم آلود كنار گاوصندوق ايستاد و بعد، انگار كه آخرين فرصت زندگي اش از دست می‌رود، بي آنكه اتومبيلي صدا كند، و يا درپوش جوهر خود نويسش را درست بگذارد، به سرعت به طرف در رفت. در را پشت سرش قفل كرد، كليد را به نگهبان انتهاي راهرو داد و با عجله، در حالي كه از كنار آدم‌هاي هميشگي، با يراق‌هاي طلائيشان، می‌گذشت، از پله‌ها پايين رفت وكلاه بر سر، در همان حال كه خود راتوي پالتويش پيچيده بود، درغروب دم كرده و نم دار فرو رفت.

 

     حركات تند كمی‌حالش را جا آورده بود، كفش‌هاي فرانسوي پاشنه كوتاهش، مد بدون گالوش پوشيده بود، درشلاب فرومی‌رفتند. همان طور كه داشت از كنار يادمان وروسكي، در حياط وزارت امور خارجه، می‌گذشت، نگاهش به بالا افتاد و بر خود لرزيد. ساختمان تازه ساز لوبينكاي كبير، كه مشرف به پاساژ فوركاسف بود، به ناگهان اهميت بيش ازاندازه اي برايش پيدا كرد.

 

     اين ساختمان خاكستري تيره 9 طبقه كه به شكل رزمناو ساخته شده بود هجده ستون چهار گوش داشت كه به مانند برج‌هاي شليك توپ سمت راست رزمناو بودند و قايق كوچك زندگي اينوكنتي ولودين در مسير حركت اين رزمناو، زير سينه سنگين و سهمگين آن، بلعيده می‌شد. اما نه، اينوكنتي يك كرجي اسير و درمانده نبود، اژدري بود كه به سوي رزمناو در حركت است.

 

     ديگر بيش از اين نمی‌توانست صبر كند. به سمت راست به خيابان كوزنتسكايا موست پيچيد. يك تاكسي داشت از جدول خيابان دور می‌شد كه اينوكنتي دستگيره درش را قاپيد و به راننده گفت؛«زود باش، برو به طرف پايين سرازيري، بعد به چپ و زير يكي از چراغ‌هاي تازه روشن شده خيابان پتروكا بايست. » هنوز تصميم نگرفته بود كه از كجا تلفن بزند؛ جايي كه مطمئن باشد كه كسي با عجله تق تق به باجه تلفن نمی‌زند و حواسش را پرت نمی‌كند و از درز در باجه هم به داخل چشم نمی‌دوزد.

 

     از طرف ديگر اگر دنبال يك باجه تلفن تك افتاده در محلي خلوت بگردد بيشتر جلب توجه می‌كند. بهتر نيست از يكي از همين باجه‌هاي تلفن دوروبر زنگ بزند؟ كاش باجه‌ها از سنگ و يا آجرعايق صدا ساخته شده بودند! چه حماقتي كه سوار تاكسي شده بود؛ حالا ديگر راننده شاهد بود. توي جيبش دنبال سكه‌هاي پانزده كوپكي گشت؛ اگر پيدا نمی‌كرد تلفن را به عقب می‌انداخت. اما پشت چراغ قرمز چهار راه اوخت نيرياد، انگشتش به دو سكه پانزده كوپكي برخورد. آنها را از جيب بيرون كشيد. آها خودش بود. كشف سكه‌ها آرامش كرد؛ اينكه خطر داشت يا نه مهم نبود، او تلفن می‌كرد. به خودش گفت؛«ترسوها آدم نيستند. »

 

     با حواس پرتي ديد كه تاكسي دارد ازخيابان مخويا و از كنار آن سفارتخانه كذايي می‌گذرد.

 

     سرنوشت داشت آوار می‌شد. صورتش را به شيشه تاكسي چسباند. گردنش را كش داد و با ناكامی‌كوشيد تشخيص دهد كه كدام پنجره روشن است.

 

     از كنار دانشگاه كه رد شدند، اينوكنتي به راست اشاره كرد. انگار داشت هدفش را دور می‌زد تا ببيند كه از كجا بايد اژدر را شليك كند. به خيابان آربات رسيدند و اينوكنتي دو اسكناس به راننده داد. از تاكسي بيرون آمد، از ميدان گذشت و سعي كرد كند قدم بردارد. گلو ودهانش خشك خشك بود و انگار هيج نوشيدني تشنگي اش را برطرف نمی‌كرد. چراغ‌هاي خيابان روشن بود. در برابر سينما خودوژستوني، صف درازي براي ديدن فيلم«ماجراي عاشقانه بالرينا» تشكيل شده بود. مه آبي پريده رنگي روي حرف قرمز« ام»، بالاي ايستگاه مترو را، گرفته بود. زني با چهره سبزه جنوبي گل‌هاي كوچك زرد می‌فروخت. مرد محكوم به شكست ديگر نمی‌توانست رزمناوش را ببيند، اما د لش از عزم مذ بوحانه اي انباشته بود.

 

     ببين، يادت باشد يك كلمه هم انگليسي حرف نزني، تا چه برسد به فرانسه؛ نبايد براي آن سگ‌هاي ردياب كوچك ترين نشانه اي جا بگذاري.

 

     اينوكنتي به راه رفتن ادامه داد، راست قامت و پرسه زن. دختر زيبايي به او چشم دوخته بود، خدا به خير كند!

 

دنيا بزرگ است و پر از فرصت‌هاي فراوان! اما آنچه براي تو مانده، همين راهروي تنگ است. يكي از باجه‌هاي چوبي تلفن بيرون ايستگاه مترو خالي بود، اما به نظر می‌رسيد كه شيشه اش شكسته باشد. اينوكنتي به طرف ايستگاه راه افتاد.

 

     هر چهار باجه، كه در گودي ديوار تعبيه شده بودند، پر بود. تا بالاخره، در يكي از باجه‌هاي سمت چپ، مرد لندهوري، كه مست هم بود، تلفنش تمام شد و گوشي را گذاشت. اينوكنتي لبخندي زد و با احتياط در را، كه شيشه پنجره اش ضخيم بود، كشيد. و در حال كه با يك دست در را بسته نگه می‌داشت، با دست لرزان ديگر كه هنوز دستكش داشت، سكه را درون شكاف انداخت و شماره گرفت. پس از چند زنگ طولاني، گوشي را كسي برداشت. اينوكنتي در حالي كه می‌كوشيد صدايش را عوض كند پرسيد؛«اونجا دبير خانه است؟»

 

-      بله

 

-      لطفاً به سفير وصل كنيد.

 

      پاسخ به زبان فصيح روسي بود؛«نمی‌توانم؛ كارتان چيست؟»

 

-      مرا به هر كه الان مسوول است، ارتباط بدهيد! يا رايزن نظامي! لطفاًبجنبيد!

 

     طرف مكثي كرد كه فكر كند. اينوكنتي خود را به دست سرنوشت سپرده بود؛«اگر درخواست او رد می‌شد چي؟بايد كار را تمام كند؛ دفعه دومی‌در كار نخواهد بود.»

 

-      خيلي خوب، شما را به رايزن نظامی‌وصل می‌كنم.

 

     اينوكنتي صداي او را می‌شنيد كه دارد با رايزن حرف می‌زند. مردم را می‌ديد كه دارند با عجله و در حالي كه به هم تنه می‌زنند، از پشت شيشه ضخيم باجه تلفن عبور می‌كنند. يك نفر از بقيه جدا شد و با بي صبري جلو باجه اينوكنتي منتظر نوبت تلفن ماند.

 

     كسي با لهجه غليظ و صداي آدم‌هاي خوب خورده و راحت طلب از آن طرف به اينوكنتي جواب داد؛

 

-      الو، چكار داريد؟

 

     اينوكنتي شتاب زده پرسيد؛«شما رايزن نظامی‌هستيد؟»

 

صداي آن طرف سيم تنبلانه و كشدار گفت؛«بله، رايزن نيروي هوايي.»

 

     اينوكنتي، در حالي كه گوشي تلفن را با چشم وارسي می‌كرد و مانده بود كه چه كند، با صداي آهسته وپراضطرابي گفت؛«جناب رايزن هوايي! لطفاً اين مطلب را بنويسيد و فورا به عرض سفير برسانيد.»

 

      صداي كشدار پاسخ داد؛«يك لحظه لطفاً، الان يك مترجم خبر می‌كنم.»

 

      خون اينوكنتي به جوش آمده بود؛« نمی‌توانم صبر كنم. » ديگر تلاشي براي عوض كردن صدا نمی‌كرد؛« من با هيچ آدم شوروي حرف نمی‌زنم. تلفن را قطع نكن! براي كشور شما و نه فقط كشور شما، پاي مرگ و زندگي در ميان است. گوش كن! ظرف چند روز آينده يك عامل روسيه، به نام جورجي كوال، از مغازه اي كه لوازم يدكي راديو می‌فروشد، چيزي را برمی‌دارد. نشاني اين . . . »

 

      رايزن با خونسردي اما با روسي شكسته بسته گفت؛« من كاملاً نمی‌فهمم.»

 

      البته آن رايزن در مبل راحتي اش لم داده و كسي هم در تعقيبش نبود. صداي هر وكر زن‌ها در تلفن به گوش اينوكنتي می‌رسيد؛«به سفارت كانادا زنگ بزن آنجا آدم‌هايي كه روسي خوب بدانند هستند.»

 

     زير پاي اينوكنتي در داخل باجه داشت می‌سوخت و گوشي سياه، با آن زنجير فولادي سنگين، داشت در دستانش ذوب می‌شد. اما يك كلمه هم، به زبان بيگانه می‌توانست، نابودش كند!

 

     مايوسانه فرياد زد؛« گوش كن! در ظرف چند روز آينده به يك عامل شوروي به نام كوال، اطلاعات مهم فناوري درباره توليد بمب اتم، در يك مغازه راديو داده . . . »

 

      رايزن شگفت زده پرسيد؛«چي؟ كدام خيابان؟» بعد كمی‌مكث كرد و گفت؛«تو كي هستي؟ از كجا معلوم كه داري راست می‌گي؟»

 

     اينوكنتي داد زد كه؛«من در خطرم.»

 

     يك نفر داشت به شيشه باجه می‌كوبيد.

 

      رايزن ساكت شد. شايد داشت پك قلاجي به سيگار می‌زد. با شك و دودلي تكرار كرد؛« بمب اتم؟ اما تو كي هستي؟ اسمتو بگو.»

 

     كليك خفه اي به گوش رسيد و بعد سكوت مرگباري كه جنب وجوش خيابان هم آن را نمی‌شكست. ارتباط آنها را قطع كرده بودند.

 

     اشتباه احمقانه

 

     موسساتي هستند كه شما به ناگهان خود را در برابر دري می‌بينيد كه بر سر در آن لامپ قرمز كسالت آوري نوشته اي به اين مضمون را روشن می‌كند؛«ورود فقط براي كاركنان مجاز است. » و يا اخيراً يك تابلو از جنس شيشه تخت روي در آن تو ذوق می‌زند كه؛«ورود افراد غير مجاز اكيداً ممنوع. » حتي ممكن است نگهبان عبوس حراست هم پشت ميز كوچكي نشسته باشد و هر كه را می‌گذرد بازرسي كند. مثل هميشه، باديدن تابلو اكيدا ممنوع هر گونه تخيلي از ذهن پاك می‌شود. در واقع، در به روي راهرو نه چندان چشمگيري، شايد كمی‌تميزتر باز می‌شود.

 

     فرش ارزان قيمت قرمزي، از همان نوع خاص ادارات دولتي، وسط راهرو را می‌پوشاند. كف پاركت كم و بيش جلا داده شده است. تف دان‌ها در فواصل معين قرار دارند. اما از آدم‌ها خبري نيست. هيچ يك از درها به روي كسي باز و بسته نمی‌شود. درها همه از چرم سياه هستند پوشيده با گل ميخ‌هاي سفيد مرصع و شماره اتاق‌ها روي الواح بيضي شكل براق با گل ميخ محكم شده است. كساني كه دراتاق‌ها كار می‌كنند از آنچه در اتاق مجاور می‌گذرد همان قدر می‌دانند كه درباره حرف‌هاي خاله زنك در جزيره ماداگاسكار.

 

     درآن عصر ظلماني عاري از يخبندان پاييزي، در مركز تلفن خودكار مسكو، در يكي از راهروهاي ممنوعه و در يكي از اتاق‌هاي دور از دسترس، كه براي سرپرست ساختمان به اتاق 194 و براي بخش يازده در اداره ششم وزارت امور امنيتي به پست A- يك معروف بود، دو ستوان در حال انجام وظيفه بودند. البته يونيفورم به تن نداشتند؛ آنها می‌توانستند در لباس شخصي، بدون آن كه ردي از خود جا بگذارند، هر تلفني راشنود كنند. يك ضلع اتاق، با جعبه سويچ و دستگاه‌هاي صوتي، از فلز براق و سياه پوشيده شده بود. فهرست بلند بالايي از دستور عمل‌ها روي كاغذ چرك و كثيفي روي ديوار مقابل آويزان بود.

 

     اين دستور عمل‌ها درباره هرگونه نقض يا تخطي قابل تصور از شنود و ضبط تلفن‌هاي ورودي يا خروجي سفارت آمريكا هشدار اكيد می‌داد وبه همين دليل هميشه دو نفر در اتاق حضور داشتند؛ كه يكي در حال گوش دادن با هدفون بود و ديگري كه جز براي رفتن به دستشويي اتاق را ترك نمی‌كرد. اين دو نفر، هر نيم ساعت با هم جا عوض می‌كردند. اگر به دستور عمل‌ها مو به مو عمل می‌شد، امكان هيچ خطايي نبود.

 

     اما براي يك بارهم كه شده ازاين دستور عمل‌ها تخطي شد؛ زيرا كمال گرايي مقامات با نقصان قابل ترحم انسان معمولي ناسازگار است. اين كوتاهي به خاطر ناوارد بودن آن دو نفر نبود، بلكه به دليل تجربه آنها و اين كه فكر می‌كردند چيز خاصي، آن هم در شب كريسمس غربي‌ها رخ نمی‌دهد، بود. يكي از آنها، ستواني با بيني پخ به نام تايوكين، می‌دانست كه در روز دوشنبه بعد در كلاس عقيدتي سياسي از او می‌پرسند كه؛«دوستان خلق چه كساني هستند وچگونه عليه سوسيال دموكرات‌ها می‌جنگند؟»، « چرا ما در كنگره دوم از منشويك‌ها بريديم و چرا حق داشتيم كه چنين بكنيم؟»، « چرا در كنگره پنجم با آنها دو باره متحد شديم و باز هم كار درستي كرديم؟ و دوباره چرا در كنگره ششم راهمان جدا شد وبازهم حق با ما بود.»

 

     تايوكين اصلاً دل و دماغ درس خواندن نداشت، آن هم روز شنبه اي كه مخش براي حفظ كردن آماده نبود. فقط چشم به راه بود تا يك شنبه برسد و با شوهر خواهرش حسابي دمی‌به خمره بزنند. او هرگز قادر نبود صبح دوشنبه آن آشغال‌ها را توي مغز خمارش پس از آن همه باده پيمايي شب گذشته فرو كند. مسوول حزبي هم كه قبلاً او را توبيخ كرده و گفته بود كه دفعه بعد بايد برود در دفتر حزب توضيح بدهد. مهمترين كار جواب سؤال دادن در كلاس نبود بلكه بايد جمع بندي كتبي از مباحث مطرح شده عقيدتي-سياسي به دست می‌داد.

 

     تايوكين آن هفته وقت پيدا نكرده بود و تمام روز نوشتن جمع بندي را پشت گوش انداخته بود و حالا از همكارش خواسته بود تا يك تنه كار كند و خودش به گوشه اي رفته بود تا در نور چراغ مطالعه متن‌هاي انتخاب شده از درس نامه « دوره كوتاه مدت» را در كتابچه تمرين رونويسي كند.

 

     اين دو همكار هنوز چراغ‌هاي بالاي سرشان را روشن نكرده بودند. لامپ اضافي كنار ضبط صوت روشن بود. كوله شف، ستواني با موهاي مجعد و غبغبي گوشتآلود، با هدفوني در گوش نشسته بود. كسل بود. سفارت آمريكا صبح سفارش خريد داده بود و از ظهر تا به حال تلفن‌هاي سفارت ساكت بودند. حتي يك تلفن هم زده نشده بود؛ پس كوله شف تصميم گرفت به زخم پاي چپش نگاهي بيندازد.

 

     به دلايلي نامعلوم، بار‌ها و بارها اين زخم سر باز كرده بود. با پماد اكسيد روي«سبز درخشان»، زخم تيمار می‌شد، اما به جاي بهبود يافتن، دلمه می‌بست. درد به قدري زياد بود كه راه رفتن دشوار می‌كرد. كلينيك ام. جي. بي برايش وقت معاينه معين كرده بود. تازگي‌ها به كوله شف آپارتمان جديدي داده بودند و زنش هم حامله بود و حالا اين زخم‌ها داشت زندگي راحتش را مسموم می‌كرد.

 

     كوله شف هدفون را از گوشش برداشت و به نقطه اي در روشنايي اتاق رفت، پاچه شلوار وزير شلوار پاي چپش را بالا زد و با احتياط سعي كرد كنار دلمه‌ها را بكند. چرك سياهي زير فشار انگشتانش بيرون ريخت. درد سرش را به دوران انداخت و ذهنش را مختل كرد. به خودش گفت؛«شايد اين زخم ساده اي نباشد و هر چه فكر كرد آن كلمه وحشتناك را كه جايي شنيده بود به ياد نياورد؛ قانقاريا؟. . . يك هم چه چيزي. . . آن چيزديگر چه بود؟» اين بود كه متوجه گردش بي سرو صداي بوبين‌ها در اثر روشن شدن اتوماتيك ضبط صوت نشد. كوله شف بي آن كه پاي لختش را بپوشاند دست برد و هدفون را به گوشش گذاشت و شنيد؛ «از كجا معلوم كه داري راست مي‌گي؟»

 

-      من در خطرم.

 

     «بمب اتمي؟ اما تو كي هستي؟ اسمتو بگو؟»

 

     بمب اتم!!! به تندي حركت غريزي انساني در حال سقوط از پرتگاه كه دست به چيز دم دستي می‌برد تا مانع از افتادن خود شود، كوله شف پريز جعبه سويچ را كشيد و ارتباط دو تلفن قطع شد و تنها آن موقع بود كه پي برد بر خلاف دستور عمل‌ها، نتوانسته شماره تلفن كننده را رد گيري كند. نخستين كاري كه كرد اين بود كه از روي شانه به پشت سر نگاه كند . تايوكين داشت جمع بندي اش را می‌نوشت و متوجه كار او نشده بود. تايوكين دوست او بود، اما به كوله شف گفته شده بود كه مراقبش باشد، به تايوكين هم همين حرف زده شده بود.

 

     همان طور كه كوله شف تكمه برگشت ضبط صوت را فشار می‌داد و ضبط صوت ذخيره را وارد مدار شنود سفارت می‌كرد، با خود فكر كرد مكالمه ضبط شده را پاك كند تا اشتباه احمقانه اش لو نرود. اما فوراً به ياد آورد كه رئيسشان گفته بود كه در جاي ديگري به طور اتوماتيك همين نوار ضبط می‌شود؛ پس از بين بردن نوار مساوي با اعدام شدنش بود!

 

      نوار را به اول برگرداند. تكمه روشن( PLAY) را زد. مجرم خيلي عجله داشت و برآشفته بود. از كجا می‌توانست تلفن بزند؟ واضح بود كه از آپارتمان شخصي تلفن نمی‌زد. ونه حتما از محل كارش. هميشه از تلفن‌هاي همگاني با سفارتخانه‌ها تماس می‌گرفتند.

 

     كوله شف راهنماي تلفن‌هاي همگاني را باز كرد و شتابزده شماره تلفن همگاني روي پله‌هاي ورودي مترو در ايستگاه سوكولنيكي را گرفت وبا صداي خش داري داد زد؛

 

-      گنكا! گنكا! موقعيت اضطراري! به اتاق عمليات زنگ بزن! هنوز شايد بتونن دستگيرش كنن!
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:1  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه یکی از همین روزا

دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست.


وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر می‌آمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد.


بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.


-        بابا!


-        چی شده؟


-        شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی؟


-        بهش بگو نیستم.


داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.


-        می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود.


دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:


-        دیگه بهتر.


مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.


-        بابا!


-        چیه؟


-        می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت.


با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»


صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود.


دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت:


-        بنشینید.


شهردار گفت: «صبح بخیر.»


دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»


ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطری‌های سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.


آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.


گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»


-        چرا؟


-        چون آبسه کرده.


شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»


دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.


بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد. ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:


-        حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.


شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید. دندان چنان با دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.


شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.

گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.»


پاک کرد. می‌لرزید. وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد. دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.


گفت: «صورتحساب رو برام بفرست. -»


-        برای تو یا شهر؟


شهردار به نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 7:59  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه مرگ یک راهزن

در پائیز سال 1933 بود که کشته شدن یک راهزن را دیدم. نام او فراتیکدو بود. در ساردنی این کلمه به معنی «راهب کوچک» است و به کودکانی اطلاق می‌شود که جامه راهبان می‌پوشند، این کار نشانه نذری است که مادران‌شان به درگاه قدیسی که آن‌ها را از بیماری مهلکی شفا داده است، کرده‌اند. برای تهیه مطلب برای روزنامه «پیک شب» به اطراف و اکناف ساردنی سفر می‌کردم. روزنامه‌نگاری در آن روزها کار پر دردسری بود. رژیم تقریباً اشاره به هر موضوع حیاتی و مهمی‌را به هر دلیلی ممنوع کرده بود و سردبیران از چاپ هر چیزه تازه و غیر عادی، حتی مطالبی که هنوز رسماً ممنوع نشده بود، احتراز داشتند. روزنامه‌ها پر از توصیف‌های قشنگ و پایان ناپذیر از شفق بر فراز دریا یا فلق در میان تپه های شنی و صحنه‌های بی پایان و اندوهبار طوفان و باران بود (با اینحال حتی توصیف عوارض جوی هم موضوع صد در صد مطمئنی نبود، چون مثلاً اشاره به نزول برف در ناپل- اگر چنین اتفاقی می‌افتاد- از بیم زیان به بازار جهانگردی- ممنوع بود.)


     هنگام عزیمت به من دستور موکد داده شده بود که ساردنی را بدون کوچکترین اشاره به سه موضوع فقر، مالاریا و راهزنی- که رژیم ادعا داشت سالها پیش از میان برده است، وصف کنم. از اینرو هنگامی‌که سروان پلیس به آرامی‌به من گفت که اگر می‌خواهم شاهد مرگ مشهورترین راهزن ساردنی باشم، دنبال او بروم. از این‌که باید ناهارم را برای چیزی که هرگز نمی‌توانم دربارهاش مطلبی در روزنامه بنویسم، نیم خورده رها کنم، اندکی احساس دلخوری کردم.


     مثل هر روز در رستوران کوچکی در نووارو، نزدیک اداره پست، جایی که با تمام مردان مجرد محلی، افسران و کارمندان و دامپزشک محل دوست شده بودم، ناهار می‌خوردم که پاسبانی نفس نفس زنان خبرش را آورد. افسرش فکورانه به نجوای او گوش داد، سپس بدون آن‌که چیزی بگوید دهانش را پاک کرد، کلاه و کمربندش را از روی دیوار برداشت و به من اشاره کرد تا همراهش بیرون بروم.


     فوراً سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. ساعت دو بعدازظهر بود و روز یکی از روزهای آفتابی اواخر سپتامبر. گفتند که راهزن با یکی از همدستانش در مزرعه ای نه چندان دور از شهر کمین کرده است. بیش از قسمتی از راه با ماشین نرفتیم، به جایی رسیدیم که اسبان زین کرده در انتظارمان بود. در ساردنی پاسبآن‌ها پالتوهای بلند سرپوش داری، چون جامه شبانان، می‌پوشیدند که سرپوشش همیشه به پشت گردن افتاده بود؛ این پالتو سیاه بود و نواردوزی قرمز روشن داشت که وقتی باد در دامن بلند آن می‌افتاد به چشم می‌آمد. سوار شدیم و بی صدا در میان درختان کوتاه و درهم پیچیده زیتون تاختیم. هوای کوهستان مثل معمول صاف و شفاف بود. ما بر فراز دشتی بلند و مواج بودیم که به نقطه‌ای سرازیر می‌شد که زمین از هم می‌شکافت؛ مثل شکافتگی بین پاها در زیرکمرگاه، و در میان صخره‌های نامنظم و بوتههای زیتون وحشی به جانب پائین می‌رفت. از اسب به زیر آمدیم و آن را به دو مردی سپردیم که افسار اسب‌های کسانی را که پیش از ما رسیده بودند، در دست داشت.


آنوقت بود که صدای اولین گلوله‌ها را شنیدیم؛ ابتدا تک و تک، بعد بیشتر، و سرانجام پس از یکی دو مکث کوتاه بصورت آتش پیوسته درآمد که طنین چون صدای تگرگ بر طاق شیروانی داشت. پشت صخره‌ها و درختان زیتون وحشی و در بریدگی‌های زمین، همه جا پاسبان‌ها پنهان شده بودند و قنداقه تفنگ را به گونه‌ها چسبانده بودند. تا لبه سراشیبی خزیده رفتیم و پرسیدیم فراتیکدو کجاست. اما چیزی دیده نمی‌شد. دو صخره سیاه، نیم پنهان در میان شاخه‌های زیتون وحشی مدخل غاری را در طرف دیگر شکاف پنهان کرده بود. در آن‌جا راهزن و همدستش ما را می‌دیدند و به طرف‌مان شلیک می‌کردند. به من گفتند که او به محض آن‌که فهمیده که محاصره شده است در تیراندازی پیش دستی کرده، اما متوجه شده که دیگر خیلی دیر است، راه گریزی نداشت. به محض آن‌که ظاهر می‌شد از هر طرف می‌توانستند او را بکشند. حتی تعدادی از افراد برفراز بلندیها، بر روی صخره‌های صافی که طاق غار را تشکیل می‌داد، می‌خزیدند.


     فراتیکدو خطایی جبران ناپذیر مرتکب شده و به همین علت غافلگیر شده بود. دو سه ساعتی پیش، پس از آن‌که تمام شب راه را پیموده بود به آن‌جا رسیده و در غاری واقع در ملک دهقانی که می‌شناخت و یک بار هم پیش از این اقامت کرده بود، به استراحت پرداخته بود. دهقان از او نفرت داشت زیرا یکی از گاوهایش را دزدیده بود، اما از او سخت بیمناک بود. راهزن به هنگام ورود، طبق معمول از او آب، نان، شراب، هیزم و کاه خواسته بود و علاوه بر این‌ها چیز دیگری خواسته بود که سخت بی مصرف، بی معنی و جدید بود. این خواهش آخری به قیمت جانش تمام شد. او هیچوقت قرص‌های مکیدنی سینه درد را که آن روزها این همه درباره در روزنامه‌ها تبلیغ می‌شد، نچشیده بود، می‌خواست این کار را بکند، شاید هم واقعاً به سرفه دچار بود. به دهقان گفته بود که پسرش را فوراً به شهر بفرستد تا برای او یک جعبه از این قرص‌ها بخرد. قاعده است که وقتی راهزنی در خانه‌ای پنهان می‌شود، هیچ یک از افراد خانه نباید بیرون بروند و برای اطمینان بیشتر، کسانی هم که به آن خانه وارد می‌شوند، حق خارج شدن ندارند. این بار کسی نمی‌دانست که چرا فراتیکدو تا این حد احساس امنیت کرد که به خود اجازه چنین بی احتیاطی را بدهد. پسر دهقان که سیزده یا چهارده ساله بود، و اکنون با بقیه پشت صخره‌ای پنهان شده بود، با قرص‌های مکیدنی و پلیس بازگشت.


     ما مردن فراتیکدو را ندیدیم، مردی را دیدیم که بر سقف غار، تقریباً روی لبه جلویی آن ایستاده بود و تفنگش را در هوا تکان می‌داد. تیراندازی کم کم متوقف شد و سکوت برقرار شد. آن مرد، که یکی از ماموران پلیس در لباس شخصی بود و تفنگ دو لولی به دست و لباس شکارچیان به تن داشت، توانسته بود تا لبه صخره چهار دست و پا برود و از فاصله دو متری مستقیماً به سر و بدن راهزن و همدستش شلیک کند.


     وقتی به محل حادثه رسیدیم همین مرد مشغول کاویدن لباس‌های اجساد بود. دو مرد به صورت بر زمین افتاده بودند، تفنگ‌هایشان جلوی آن‌ها قرار داشت و جعبه‌های فشنگ در اطرافشان پراکنده بود. لباس‌های قهوه ای مخملی که دهاتیان برای شکار می‌پوشند، پوشیده بود و چکمه‌های سنگینی که سربازان توپخانه و دهاتیان به پا می‌کنند به پا داشتند. از همه گوشه و کنارهای تپه‌های اطراف زنان و مردان در جامه محلی، دوان دوان می‌آمدند، پیرو جوان از دور ناسزا می‌گفتند و به رمه‌های به یغما رفته، پسران قربانی شده و خانه‌های سوخته می‌اندیشیدند، با چشمانی سبع، مشت‌های‌شان را در هوا تکان می‌دادند و با لهجه‌ای نامفهوم فریاد می‌کشیدند آنان هم در آن‌جا، در انتظار پایان تیراندازی کمین کرده بودند. افسران پلیس و من و تعدادی از سربازان برای دیدن اجساد به دهانه غار زل زده بودیم و درمیان آن طوفان خشم، در میان همه آن فریادها و نفرین‌ها، پلیس لباس شخصی پوشیده؛ همان قاتل؛ با خونسردی کامل اجساد را چون مانکن‌های مومی‌زیرورو می‌کرد تا جیب‌هایش را بکاود. کت مخمل کبریتی ارغوانی بی‌رنگش بارها شسته شده بود و در پشت سه سوراخ گرد به بزرگی هسته گیلاس داشت. به من گفتند که او خرده حسابی با فراتیکدو داشته و تا او را نکشته خیالش راحت نشده است.


     سالها پیش از این، او و مرد دیگری، با موافقت مافوقشان، وانمود به «ترک خدمت» کرده و به جنگل زل زده بودند. این حقه‌ای قدیمی‌است. فراتیکدو آن‌ها را در دسته خود پذیرفته بود و هیچ سوءظنی از خود نشان نداده بود. پس از چند روز پیشنهاد کرده بود که سروریش آن‌ها را، که سخت بلند شده بود، اصلاح کند. یکی از آنان خنده‌کنان روی تخته سنگی نشسته و فراتیکدو پیش بند را به دور گردنش بسته بود. پلیس اولی (آن‌که اکنون داشت جیب بغل مرده را می‌کاوید) رفته بود آب بیاورد و هنگامی‌که با سطل پر از آب از سراشیب بالا می‌آمد، از دور همان منظره‌ای را دیده بود که چند لحظه پیش پشت سر نهاده بود، منتها با مختصری تغییر.دوستش هنوز روی صخره نشسته و پیش بند دور گردنش بود. فراتیکدو هنوز پشت سر او ایستاده بود و راهزنان به دورشان حلقه زده بودند. فراتیکدو هنوز تیغ را به دست داشت و می‌خندید، اما فراری قلابی دیگر سر نداشت. سرش ناپدید شده بود، تیغ آن را بریده بود.


     پلیس اولی بدون اتلاف وقت، سطل را انداخته و پا به فرار گذاشته بود. دیگران او را دنبال کرده و تیرهایی به طرفش انداخته بودند که کت مخمل کبریتی‌اش را سوراخ کرده بود، اما موفق شده بود خود را پنهان کند و به نحوی به جاده اصلی برساند. در آنجا از خستگی از پا درآمده و غرقه به خون روی آسفالت جاده افتاده بود. اتومبیلی او را پیدا کرده و به بیمارستان برده بود و بدین طریق از مرگ نجات یافته بود. هم او اکنون چون جراحی محتویات جیب‌های راهزن را وارسی می‌کرد: یک کیف خیاطی چرمی، چرمی‌که به شیوه دهقانان دباغی شده و توسط خودش ساخته شده بود با سوزن و نخ درون آن، یک کیف پول که به همان طریق ساخته شده بود و چند اسکناسی در آن و یک کتاب فال، از آن نوع که دهقانان شماره‌های بلیطهای بخت آزمایی را از روی آن تعیین می‌کنند که با همان نوع چرم، جلد شده بود.


     به ساعات دیرگذر بی‌حوصلگی فکر کردم که راهزنان تنها در کوهها و جنگلها می‌گذرانند. ساعاتی که باران می‌بارد و مجبورند وقت را با ساختن کیف پول و کیف خیاطی و جلد کردن کتاب بگذرانند. قنداقه تفنگش را هم با حوصله تمام با تکه‌هایی از لاستیک کهنه پوشانده بود، تا هنگام تیراندازی شانه‌اش را نیازارد. کف کفش‌هایش را با همین دقت و کدبانویی پوشانده بود. علاوه بر این‌ها یک کتاب دعا، یک شمایل مذهبی، یک قطار فشنگ و یک قوطی پر از قرص سرفه مکیدنی بود که تنها یک دانه آن مصرف شده بود.


     هنگامی‌که پلیس‌ها از میان شاخه‌های به هم پیچیده زیتون از سراشیبی بالا می‌رفتند و دو جسد را به روی شانه‌شان می‌بردند، دهقانان با لباس محلی دو گروه را محاصره کرده و جسدها را کاملاً از چشم پنهان کرده بودند. آن‌ها هنوز فریاد نفرین می‌کشیدند و مشت‌های‌شان را در هوا تکان می‌دادند. پلیس‌ها با پالتوهای درازشان در دو گروه افسار اسب‌ها را گرفته بودند. آن زبان بسته‌ها از شنیدن بوی خون و مرگ به لرزیدن، سر تکان دادن، سرپا بلند شدن و شیهه کشیدن افتادند. مردها به زحمت آن‌ها را نگه می‌داشتند. پیش از سوار شدن، گردن اسبم را نوازش کردم و با آن حرف زدم تا آرامش کنم.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 7:57  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه کنت دراکولا

نویسنده:ودی آلن

جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه‌ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی‌کرد، کباب نمی‌کرد، نابود می‌کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود.

  ‌این تابوت مأمن و استراحتگاه کنت در تمام طول ساعات روز بود، اما وقتی تاریکی فرا می‌رسید، دراکولا از آن برمی‌خاست و بسته به حال و حوصله‌اش، به شکل خفاش یا گرگ، به روستاهای آن حوالی سر می‌زد و در کوچه و خیابانها در پی یک شکار خونگرم می‌گشت. او تقریباً شبی یک شکار داشت و عادت داشت خون قربانیانش را قورت قورت سر بکشد. کنت دراکولا سرانجام پیش از تابش نخستین انوار خصم کهن الگویش، خورشید، که فرا رسیدن روز جدید را به طرز ناهنجاری اعلام می‌کرد با شتاب به تابوتش باز می‌گشت. ‌این گونه... زندگی خون‌آشام می‌گذشت تا...

 

   ... تاریکی داشت فرا می‌رسید که کنت آرام آرام در تابوتش به جنب‌وجوش افتاد. حرکات سریع، سراسیمه و نامنظم پلک‌هایش نشان از آگاهی ناخودآگاه او از غروب خورشید و فرا رسیدن زمان خیزش داشت. کنت آرام آرام در حالی که بیدار شدن را مزمزه می‌کرد به طعمه‌های آینده‌اش می‌اندیشید، نانوا و همسرش. پر طراوت، شاداب، پر از خون، در دسترس، امن و مهمتر از همه ابله. دو روز و شب پیاپی بود که دندان‌هایش را برای مکیدن خون آنها سوهان می‌زد و برای برخاستن از تابوت و پرواز به سوی منزل آن‌ها لحظه شماری می‌کرد.

 

   با گسترده شدن کامل سفرۀ تاریکی، دراکولا تبدیل به خفاشی شد و به سوی کلبه قربانیان خود پر کشید. پشت در کلبه دوباره به هیئت انسان در آمد و زنگ در را به صدا در آورد. وقتی نانوا در را باز کرد از دیدن کنت متعجب شد.

 

   "به... سلام... کنت دراکولا... "

 

   "از دیدنم تعجب کردین؟"

 

   "نه... فقط چی شده که‌اینقدر زود به خونۀ ما اومدین... البته خیلی خوش اومدین."

 

   "زود اومدم؟ ظاهراً برای شام دعوتم کردین جناب نانوا، مگه نه؟ امیدوارم که‌اشتباهی نکرده باشم. برای امشب دعوت شده بودم... درسته؟"

 

   "نه نه...‌اشتباه نکردین جناب کنت. فقط مسئله ‌این‌جاست که تا شب دقیقاً هفت ساعت وقت باقی مونده."

 

   "ببخشید؟"

 

   "نکنه اومدین کسوف رو تماشا کنین؟"

 

   "کسوف؟"

 

   "بله... اون هم چی کسوفی؟... کسوف کامل."

 

   "چی؟"

 

   "دقیقاً دو دقیقه طول می‌کشه... اگه الان از پنجره به آسمون نگاه کنین."

 

   "ای داد... عجب خاکی تو سرم شد."

 

   "چطور جناب کنت؟"

 

   "اگه اجازه بدین من همین الان باید زحمتو کم کنم."

 

   "برین؟ شما تازه تشریف آوردین..."

 

   "بله بله... اما فکر می‌کنم خیلی سر زده اومدم و شما و خانم محترمتون رو تو زحمت انداختم..."

 

   "کنت دراکولا... رنگ‌تون چرا‌ اینقدر پریده!"

 

   "رنگم پریده؟ آخ گفتی!‌این نشونه‌اینه که که من احتیاج به هوای تازه دارم. به هر حال، خیلی خوشوقت شدم... من باید برم."

 

   "حالا بفرمایین بشینین... یه گلویی تازه کنین... یه چیزی بنوشین؟"

 

   "یه چیزی بنوشم؟... نه فعلاً وقتشو ندارم... یه عالمه کار دارم."

 

   "چه کاری جناب کنت؟... بذارین برای بعد... بشینین براتون یه جام شراب بریزم."

 

   "شراب؟! اوه نه اصلاً، کبدم رو بدجوری اذیت می‌کنه... اِ...آقا ‌این دستو ول کن!"

 

   "امکان نداره... حداقل بشینین یه کم خستگی در کنین."

 

   "بابا... جانِ هرکی دوست داری باور کن، من جداً باید برم... من تازه الان یادم افتاد که تمام لامپای قصرمو روشن گذاشتم. آخر ماه کلی پول برق برام میاد."

 

   "اذیت می‌کنی جناب کنت، آدم که سر ظهر همۀ لامپای قصرشو روشن نمی‌ذاره."

 

   "راستش منظورم از‌اینکه گفتم لامپارو روشن گذاشتم‌این بود که... که... کرکره دروازه را نکشیدم... خندق هم که خشک شده،‌این دور و برا هم که ناامنه... شما هیچ می‌دونین موقع کسوف آمار دزدی چند برابر می‌شه؟"

 

   "نه... چند برابر می‌شه؟"

 

   "بابا ول کن بذار برم... شما حالیتون نیست من چقدر مزاحم وقت و کارتون شدم."

 

   "شما اصلاً مزاحم من نیستین... خواهش می‌کنم‌اینقدر با ما رو دربایستی نداشته باشین. شما فقط یه وعده غذا زودتر اومدین که اون هم خوش اومدین."

 

   "خب خب... من نه رودربایستی دارم نه مزاحم شما شدم، قبول... حقیقتش ‌اینه که من جداً از ته قلب دوست دارم ناهار سرتون خراب بشم، اما قراره یه کنتس پیر از فامیلای دورمون بیاد دیدن من... اگه پشت در بمونه شرمنده‌اش می‌شم."

 

   "عجله، عجله، عجله... فکر نمی‌کنین که با‌این همه عجله کردن آخر سر یه روز خدای نکرده زبونم لال سکته قلبی می‌کنین."

 

   "فی‌الواقع اگه دستمو ول نکنین ممکنه بدتر از سکته قلبی سرم بیاد..."

 

   "به به... رایحه شو حس می‌کنین جناب کنت... بوی مرغ شکم پریه که همسرم داره واسه شام آماده می‌کنه... قراره شکمش رو با سیب زمینی تنوری پر کنه..."

 

   "خیلی جالبه، اما من جداً دیگه باید برم."

 

   کنت دراکولا بالاخره موفق شد دستش را از پنجه نیرومند نانوا بیرون بیاورد و نزدیک‌ترین درِ در دسترس را باز کند.

 

   "ای داد...‌این‌جا که قفسۀ لباس‌هاست."

 

   "هاها... جداً که شما یه گلوله نمکین جناب کنت...‌این در صندوق خونه است، اما اگه خیلی کار دارین من دیگه اصرار نمی‌کنم... بفرمایین درِ خونه ‌این‌جاست... اوه نگاه کنین... کسوف تموم شده... خورشید خانم دوباره داره نورافشانی می‌کنه."

 

   دراکولا بدون درنگ و با شدت دری را که نانوا در حال باز کردنش بود بست.

 

   "بله بله... عالیه... خب من نظرمو عوض کردم و تصمیم گرفتم از همین سر ظهر مزاحمتون بشم. فقط لطفاً ‌این پرده‌های خونه‌تون رو خیلی سریع بکشین. اون‌طور که شنیدم، امواج نور خورشید تا چند ساعت بعد از کسوف به شدت برای سلامتی بدن مضرن...‌اینطور که می‌گن سرطان‌زا هستن."

 

   "دلتون خوشه جناب کنت... کدوم پرده؟"

 

   "پرده ندارین...‌ای داد بیداد... الان که نور از پشت پنجره تو همه خونه می‌افته... ببینم، زیر زمین که حتماً دارین؟"

 

   همسر نانوا در حالی که خیس و عرق کرده از‌ آشپزخانه بیرون می‌آمد با ذوق زدگی اعلام کرد:

 

   "نه جناب کنت... البته من همیشه به یاروسلاو می‌گم که یه دونه از اون خوب خوباش درست کنه، اما‌این مردا رو که می‌شناسین جون به جونشون کنین تنبلن."

 

   "من متأسفم... جداً برای خودم متأسفم...‌این صندوق‌خونه تون کجاست؟"

 

   "همین الان درشو باز کردین جناب کنت."

 

   کنت دیگر معطل نکرد و در حالی که در صندوق‌خانه را باز می‌کرد توضیح داد:

 

   "ببینین، من می‌رم داخل کمد. وقتی ساعت هشت شب شد صدام کنین بیام بیرون." و داخل صندوق‌خانه شد و در را بست. زن نانوا قهقهه‌زنان گفت:

 

   "وای خدا نکشه‌این کنتو... یاروسلاو، آقای دراکولا جداً مرد بامزه‌ای هستن."

 

   اما یاروسلاو مشوش و دستپاچه از پشت در شروع به توضیح‌این موقعیت پیچیده برای کنت کرد:

 

   "اوه جناب کنت، خواهش می‌کنم تشریف بیارین بیرون... جایی که شما رفتین نه برای شما صورت خوشی داره نه برای ما... فکرشو بکنین، همسایه‌ها پشت سر ما چه حرفهایی می‌زنن... فکر می‌کنن قبل از‌این‌که من بیام خونه، شما‌این‌جا بودیدن و بعد... می‌فهمین که..."

 

   اما کنت عجالتاً جز‌این‌که خورشید آن بیرون به طرز ناراحت کننده و مرگباری مشغول نورافشانی بود چیز دیگری نمی‌فهمید.

 

   "ول کن یاروسلاو جان نانوا... همسایه‌ها بی‌خود می‌کنن که فکر کنن خانم شما از من بد پذیرایی کرده و از من خواسته جای اتاق پذیرایی تو صندوق‌خونه بشینم. بذارید من‌ این‌جا بمونم... جان شما من دارم ‌این‌جا کیف می‌کنم."

 

   "جناب کنت، شما ظاهراً متوجه عرایض بنده نشدین..."

 

   "چرا چرا خوب هم شدم... شما نگران‌این هستین که همسایه‌هاتون فکر کنن شما خیلی مهمون‌نواز نیستین. اما حاضرم شهادت بدم که ‌این‌جا چقدر به من یکی خوش گذشته... من اتفاقاً همین هفتۀ پیش به همین خانم هس، سر پیشخدمت قصرم، که بهتر از شما نباشه، خیلی خوب و خوش گوشت و پرخونه، داشتم می‌گفتم که یه صندوق خونه خوب واسه من دست و پا کنه که تعطیلات آخر هفته رو اون‌جا خوش بگذرونم... یاروسلاو جان بجنب نونات ته گرفت... منو به حال خودم بگذار... هوس کردم الان یه کم آواز بخونم... اوه رامونا لالا دادا دی دی..."

 

   در همین لحظه، شهردار ترانسیلوانیا و همسرش کاتیا که به طور اتفاقی از کنار خانۀ نانوا می‌گذشتند تصمیم گرفتند سرزده مزاحم آنها شوند. به هر حال، هر چه باشد شهردار و نانوا دوستان قدیمی ‌بودند و سرزده مزاحم شدن یکی از حقوق طبیعی و مسلم بین دوستان قدیمی ‌است.

 

   "سلام یاروسلاو... امیدوارم من و کاتیا مزاحم تو و همسر زحمت‌کشت نشده باشیم."

 

   "البته که نشدین... جناب شهردار... بفرمایین تو..."

 

   "چی شده یاروسلاو؟ رنگت پریده... ببینم بی‌موقع اومدیم؟ مهمون داشتین؟"

 

   همسر نانوا توضیح داد:

 

   "جناب کنت دراکولا تشریف آوردن خونۀ ما."

 

   شهردار با تعجب پرسید:

 

   "کنت‌این‌جاست؟ کجاست که من نمی‌بینمش؟"

 

   "همین نزدیکیا."

 

   "خیلی جالبه... من تا حالا نشنیده بودم که کنت دراکولا ظهر جایی مهمونی رفته باشه... اصلاً شک دارم تا حالا تو روز‌ایشونو تو خیابون دیده باشم."

 

   "به هر حال،‌ایشون امروز سر ما منت گذاشتن وسط ظهر‌این‌جا تشریف آوردن."

 

   "نگفتین کجاست؟ زیر فرشه؟"

 

   "نه... فی الواقع... حقیقتش ‌ایشون تو صندوق خونه‌س."

 

   شهردار با لحنی که تمسخر و طعنه و تعجب و دلسوزی یک‌جا در آن پیدا بود پرسید:

 

   "صندوق‌خونه؟!... وقتی تشریف آوردن‌این‌جا خونه بودی... یاروسلاو...؟"

 

   "خواهش می‌کنم فکر بد نکنین...‌ایشون همین پیش پای شما و درست وقتی که تو خونه بودم تشریف آوردن‌این‌جا."

 

   و بعد با خشم و ناامیدی فریاد زد:

 

   "جناب کنت خواهش می‌کنم از اون تو بیاین بیرون... جناب شهردار‌این‌جا هستن."

 

   صدای خفۀ کنت دراکولا از داخل صندوق‌خانه برخاست.

 

   "مزاحم نمی‌شم. من‌این‌جا راحت راحتم... از طرف من به جناب شهردار سلام برسونین و واسه خودتون خوش باشین... من احتمالاً تا شش هفت ساعت دیگه میام خدمتتون."

 

   شهردار، یاروسلاو نانوا را به کناری کشید و در گوشش زمزمه کرد:

 

   "یاروسلاو جان، تو که منو می‌شناسی، دهنم قرص قرصه، اما به‌این زنا نمی‌شه اعتماد کرد. همین کاتیا ممکنه پس فردا بره در هر خونه واستون کلی حرف در بیاره... اگه از من می‌شنوی باید خودت همین حالا در صندوق‌خونه رو به زور واکنی... اگه کنت با لباس رسمی‌و مرتب اون‌جا باشه نه با لباس زیر، معلوم می‌شه که حق با تو بوده و حرفی هم ازش در نمیاد."

 

   نانوا دیگر درنگ نکرد، حیثیت خانوادگی، شرافت، ناموس پرستی و چند چیز مهم دیگر چنان جلوی چشمش را گرفته بود که بدون معطلی به طرف صندوق‌خانه رفت و با یک لگد محکم در را باز کرد.

 

   بله، باز شدن در صندوق‌خانه همان و پایان کار کنت دراکولا همان. با تابش اولین انوار خورشید عالم تاب به داخل صندوق‌خانه، دراکولا جیغ وحشتناکی کشید و اندک اندک گوشت تنش آب شد تا ‌اینکه اسکلتی از او به جای ماند و البته ظرف چند لحظه آن اسکلت هم در مقابل چشمان گشاده از ترس و تعجب حضار تبدیل به خاکستری سفید و سپس گرد و غباری معلق در هوا شد. چند لحظه سکوت بر آن جمع حکم فرما شد و دست آخر نانوا با صدایی متأثر و متعجب اعلام کرد:

 

   "بینوا کنت... در مورد نور خورشید بعد از کسوف جداً حق داشت... به هر حال فکر کنم معنیش ‌این باشه که مرغ شکم پر امشب قسمت جناب شهردار و کاتیا خانم بوده."
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان جالب و خواندنی+داستان مینیمال+داستانهای معروف+داستانهای مشهور+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان هاینویسندگان بزرگ+داستان کوتاه کوتاه+داستانهای معروف از نویسندگان معروف+داستان های مشهورازنویسندگان مشهور+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان جالب و خواندنی+داستانهای مشهور+داستان جالب و خواندنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 7:55  توسط میرمهدی گل آرا  | 

داستان کوتاه تالپا

نویسنده:خوان رولفو

ناتاليا خود را به آغوش مادرش انداخت و زماني دراز با هق‌هقي آرام زار زد. روزهاي فراوان جلو اين اشک‌ها را گرفته بود، ذخيره‌شان کرده بود براي امروز که از سنسونتلا برگشتيم و او همين که چشمش به مادرش افتاد يکباره احساس کرد به دلجويي و تسلا احتياج دارد.
پيش‌ترها، حتي با آن همه مشقتي که در آن روزهاي مصيبت‌بار کشيديم گريه نکرده بود، آن روزها که ناچار شديم تانيلو را توي گودالي در خاک تالپا دفن کنيم. من و ناتاليا، تک و تنها، هيچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتايي توش وتواني را که داشتيم سرهم گذاشتيم و افتاديم به کندن قبر، با دست خالي خاک و کلوخ را بيرون کشيديم. عجله داشتيم تانيلو را زودتر زير خاک کنيم تا ديگر کسي را با بوي نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند.
بعد از آن روز هم گريه نکرد، وقت برگشتن را مي‌گويم که دوتايي شب‌ها به راه مي‌افتاديم، خستگي سرمان نمي‌شد، توي تاريکي کورمال کورمال، انگار که توي خواب راه برويم، قدم بر مي‌داشتيم و هر قدممان انگار پايي بود که بر گور تانيلو مي‌کوبيديم. اين‌جور وقت‌ها ناتاليا انگار سنگ مي‌شد، جلو خودش را مي‌گرفت تا احساساتي که توي دلش موج مي‌زد متاثرش نکند. اما يک قطره اشک هم از چشم‌هاش نمي‌چکيد.
اما حالا پيش مادرش برگشته بود تا گريه کند؛ فقط آمده بود تا غم و غصه‌اي به دل آن زن بريزد و به‌اش بفهماند که دارد عذاب مي‌کشد و اين‌جوري همة ما را هم غصه‌دار کند، چون من هم احساس مي‌کردم ناتاليا دارد توي دلم زار مي‌زند، انگار داشت مي‌چلاندمان و تتمة گناهانمان را بيرون مي‌کشيد.
آخر راستش را بخواهيد من و ناتاليا، هردومان، تانيلو سانتوس را کشتيم. او را به تالپا برديم تا همان‌جا بميرد. و مرد. مي‌دانستيم که جان سفر به اين دور و درازي را ندارد؛ با وجود اين برديمش، دوتايي کشان‌کشان برديمش، با اين فکر که اول و آخر از دستش خلاص مي‌شويم. همين کار را هم کرديم.
فکر رفتن به تالپا اول به سر برادرم تانيلو زد. او خودش قبل از هر کس ديگر به اين فکر افتاد. چهارسال بود که ازمان مي‌خواست ببريمش. چهار سال تمام. از آن روزي که بيدار شد و آن تاول‌هاي کبود را روي دست و پاش ديد، از آن روز به بعد، وقتي تاول‌ها زخم‌هاي ناسوري شدند که به‌جاي خون چرکابة زردي ازشان بيرون مي‌زد، چيزي مثل صمغ درخت که آب غليظي ازش مي‌چکيد. خوب يادم هست که از آن به بعد يکسر مي‌گفت مي‌ترسد که ديگر هيچ‌وقت خوب نشود. به همين خاطر بود که مي‌خواست به زيارت باکرة تالپا برود تا شايد او با نگاهش آن زخم‌ها را شفا بدهد. با آن‌که مي‌دانست تالپا خيلي دور است و ناچاريم کلي از راه را روزها زير آفتاب و شب‌ها توي سرماي ماه مارس گز کنيم، باز مي‌خواست به تالپا برود. آن باکرة کوچولو مرهمي براي درمان زخم‌هايش مي‌داد، زخم‌هايي که هيچ چاره‌اي براشان پيدا نمي‌شد. آن باکره چارة کار را خوب بلد بود، همه چيز را پاک و پاکيزه مي‌کرد، کاري مي‌کرد که هر چيزي که بگويي تر وتازه مثل مزرعة باران‌خورده بشود. همين‌ که پاش به آن‌جا مي‌رسيد و جلو باکره مي‌ايستاد، کلک مرضش کنده مي‌شد، ديگر هيچ چيز آزارش نمي‌داد. تانيلو اين‌جور فکر مي‌کرد.
من و ناتاليا هم اين فکر را بُل گرفتيم تا او را با خودمان ببريم. من مي‌بايست با او مي‌رفتم چون برادرم بود. ناتاليا هم هرجور شده مي‌بايست مي‌آمد چون همسر تانيلو بود. مي‌بايست کمکش مي‌کرد، زير بغلش را مي‌گرفت، وقت راه رفتن حايلش مي‌شد تا زمين نخورد، و شايد هم وقت برگشت که تانيلو تمام اميدش را به دنبال خودش مي‌کشيد، ناتاليا مي‌بايست شانه زير بار او مي‌داد...
من از همان اول مي‌دانستم ناتاليا چه فکري به سر دارد. چيزهايي از او مي‌دانستم. مثلا مي‌دانستم آن ران‌هاي گرد و سفت که مثل سنگ آفتاب‌خورده گرم بود، مدتي است تنها مانده. اين را خيلي وقت بود که مي‌دانستم. چند‌بار با هم بوديم، اما هميشه ساية تانيلو از هم جدامان مي‌کرد، احساس مي‌کردم دست‌هاي ورم‌کرده‌اش ميانمان مي‌آيد و ناتاليا را از من جدا مي‌کند تا همان‌جور تيماردارش باشد. و تا وقتي تانيلو زنده بود اوضاع همان بود که بود.
امروز مي‌دانم که ناتاليا به خاطر آن ماجرا استغفار کرده. من هم استغفار کرده‌ام. اما اين چيزها نه از عذاب پشيماني نجاتمان مي‌دهد و نه ماية آرامشمان مي‌شود. اين فکر هم کارمان را آسان نمي‌کند که تانيلو در هر حال مي‌مرد، چون اجلش رسيده بود، يا اين‌که رفتن به تالپا با آن راه دور و دراز هيچ‌فايده‌اي به حالش نداشت، چون او بي‌برو برگرد مي‌مرد، حالا يا اين‌جا يا آن‌جا، شايد اين‌جا کمي ديرتر مي‌مرد، به خاطر آن همه عذابي که توي راه کشيد و آن همه خوني که ازش رفت و خيلي چيز‌هاي ديگر. اين‌ها همه روي هم جمع شد و زودتر از موقع کلکش را کند. مشکل اينجاست که من و ناتاليا برديمش و وقتي ديگر از رفتن منصرف شده بود، وقتي احساس کرد ديگر رفتن فايده‌اي ندارد و ازمان خواست که برگردانيمش، کشان‌کشان برديمش. از زمين بلندش مي‌کرديم تا بتواند راه برود، به‌اش مي‌گفتيم ديگر نمي‌توانيم برگرديم. مي‌گفتيم: «تالپا از سنسونتلا نزديک‌تر است.» اما هنوز تالپا خيلي دور بود، چندين روز فاصله داشت.
آن شب‌ها خوب به يادم مانده. اول‌ها دور و بر خودمان را با چوب کاج روشن مي‌کرديم. بعد مي‌گذاشتيم تا خاکستر روي آتش را بگيرد و آن‌وقت من و ناتاليا مي‌رفتيم زير چتري پناه بگيريم تا روشنايي آسمان رويمان نيفتد. اين‌ جوري به خلوت بيابان پناه مي‌برديم، دور از چشم تانيلو و پنهان در شب. خلوت بيابان به هم نزديکمان مي‌کرد. پيکر ناتاليا را توي دست‌هاي من مي‌گذاشت و اين ماية تسلي ناتاليا مي‌شد. اين‌جوري احساس مي‌کرد خستگي‌اش در مي‌رود، خيلي چيز‌ها را از ياد مي‌برد و بعد مي‌خوابيد و پيکرش غرق در آرامش مي‌شد.
دست بر قضا زميني که روش مي‌خوابيديم هميشه گرم بود. و پيکر ناتاليا، زن تاليو برادر من، بلافاصله با گرماي خاک گرم مي‌شد، و بعد آن ‌دوتا گرما مثل آتش سوزان مي‌شد و آدم را از خواب بيدار مي‌کرد. آن‌وقت دست‌هاي من دنبال او مي‌گشت، دست‌هام روي آن چيز سوزاني که پيکر او بود مي‌رفت و مي‌آمد. اول آرام و سبک و بعد جوري فشارش مي‌داد که انگار مي‌خواست خونش را بيرون بياورد. همين‌جور، شب پشت شب، تا صبح سر مي‌رسيد و باد سرد آتش تنمان را خاموش مي‌کرد. باري، آن‌وقت که داشتيم تانيلو را به تالپا مي‌برديم که باکره شفايش بدهد، کار من و ناتاليا کنار جادة تالپا همين بود.
حالا همه چيز تمام شده. تانيلو از شر زندگي راحت شد. ديگر نمي‌تواند برامان تعريف کند چه تقلايي مي‌کند تا زنده بماند. با آن جسم متعفن که پر از آب گند گرفته‌اي بود که از تمام منفذ‌هاي دست و پايش بيرون مي‌زد، چه جاني مي‌کند تا زنده بماند. زخم‌هاي بزرگي داشت که آرام‌آرام دهن باز مي‌کرد، خيلي آرام، و آن‌وقت حباب‌هايي ازش بيرون مي‌زد که بوي چيزي فاسد شده ازش بلند مي‌شد و همه‌مان را به وحشت مي‌انداخت.
و حالا که او مرده، مي‌شود اوضاع را جور ديگري ديد. حالا ناتاليا براش گريه مي‌کند، شايد براي آن‌که تانيلو از آن‌جايي که هست پشيماني عظيمي را که بر روح او سنگيني مي‌کند ببيند. مي‌گويد چند روز اخير صورت تانيلو را حس کرده. صورت تانيلو تنها جايي از بدنش بود که براي ناتاليا مانده بود، ناتاليا احساس مي‌کرد آن صورت به سراغش مي‌آيد، به دهنش نزديک‌تر مي‌شود و توي موهاي او فرو مي‌رود و با صدايي که بي‌رمق‌تر از آن ممکن نيست، ازش مي‌خواهد کمکش کند. ناتاليا مي‌گويد تانيلو به‌اش گفته بالاخره خوب شده و ديگر هيچ دردي ندارد. مي‌گويد به‌اش اين‌جور گفته: «ناتاليا ديگر مي‌توانم با تو باشم. به‌ام کمک کن با تو باشم.»
تازه از تالپا درآمده بوديم و تانيلو را آن‌جا توي گودالي که توي شيار عميقي براش کنده بوديم جا گذاشته بوديم.
اما ناتاليا از آن به بعد مرا فراموش کرد. يادم هست که چشم‌هاش پيش‌ترها چه برقي داشت، مثل دوتا برکه بود که نورماه توش افتاده باشد. اما چشم‌اش يکباره کدر شد، نگاهش جوري تيره و تار شد که انگار توي خاک و خل افتاده بود. انگار ديگر چيزي نمي‌ديد. تنها چيزي که براش وجود داشت تانيلو جانش بود که وقتي زنده بود تر و خشکش کرده بود و وقتي هم که مي‌بايست بميرد توي خاکش کرده بود.
***
بيست روز طول کشيد تا جادة اصلي تالپا را پيدا کرديم. تا آن‌وقت خودمان سه نفر بوديم و بس. از آن‌جا به بعد کم‌کم قاتي مردمي شديم که از هر طرف مي‌آمدند. جماعت مثل آب رودخانه به آن جادة پهن سرازير شده بود و ما را با خودش مي‌برد، از هر طرف که بگويي فشار مي‌آورد. چيزي که به هم وصلمان مي‌کرد رشته‌هاي دراز غبار بود. آخر جنب‌وجوش مردم خاک جاده را جوري بلند کرده بود که انگار خرمن ذرت باد مي‌دادند، اين غبار به هوا بلند مي‌شد و بعد پايين مي‌آمد اما دوباره از زير پاهاي ما به هوا مي‌رفت، اين جوري تمام مدت زير پامان و بالاي سرمان غبار جاده بود. بالاي اين غبار آسمان صاف بود، دريغ از يک تکه ابر، فقط غبار بود. اما غبار که سايه ندارد.
ناچار بوديم براي فرار از آفتاب و آن نور سفيدي که توي جاده بود منتظر شب بمانيم.
بعد روزها کم‌کم بلندتر شد. اواسط فوريه از سنسونتلا راه افتاده بوديم و حالا که اوايل مارس بود، هوا خيلي زود روشن مي‌شد. هوا تاريک مي‌شد اما هنوز چشم به هم نگذاشته بوديم که آفتاب دوباره بيدارمان مي‌کرد، همان آفتابي که انگار چند لحظه پيش غروب کرده بود. هيچ‌وقت مثل آن روزها که همراه مردم بودم به اين فکر نيفتاده بودم که زندگي چقدر کند مي‌گذرد و چقدر خسته کننده است. ما مثل مشتي کرم بوديم که زير آفتاب توي هم مي‌لوليديم، وسط ابر تيره‌اي از غبار راه، پيچ و تاب مي‌خورديم، و اين غبار همه‌مان را توي يک مسير واحد به جلو مي‌راند، جوري که انگار به آن جاده زنجير شده بوديم. چشم‌هامان رد غبار را مي‌گرفت، تا چشم کار مي‌کرد غبار بود و بس، انگار چيزي جلو چشم‌هامان بود که راه نگاهمان را مي‌بست. و آسمان هميشه خاکستري، مثل يک لکة بزرگ خاکستري که از آن بالا فشار مي‌آورد و له و لورده‌مان مي‌کرد. فقط گاه‌به‌گاه، وقتي از رودخانه‌اي رد مي‌شديم، غبار بالاتر و روشن‌تر بود. کلة داغمان را که از خاک و خل سياه شده بود توي آب سبز فرو مي‌برديم و يکباره دودي آبي از سرتاپامان بلند مي‌شد، مثل بخاري که توي سرما از دهن آدم در مي‌آيد. اما چيزي نگذشته دوباره توي غبار گم مي‌شديم، سعي مي‌کرديم همديگر را از تيغ آفتاب و از گرمايي که به جانمان افتاده بود حفظ کنيم.
بالاخره شب مي‌شد. يکسر توي اين فکر بوديم که شب سر مي‌رسد و استراحتي مي‌کنيم. با خودمان مي‌گفتيم فعلا مسئله اين است که هرجور شده روز را بگذرانيم و به هر کلکي که هست از گرما و آفتاب فرار کنيم. بعد مي‌نشينيم و خستگي‌مان را در مي‌کنيم. فعلا بايد به هر جان‌کندني که شده مثل بقية مردم و جلوتر از آن‌ها پيش برويم. مسئله اين است. وقتي مرديم تا بخواهي وقت استراحت داريم.
ما، من و ناتاليا، توي اين فکر بوديم. شايد تانيلو هم وقتي توي جادة تالپا با آن جماعت راه مي‌رفتيم توي همين فکر بود، دلش مي‌خواست اول از همه به باکره برسد، قبل از آن‌که معجزه‌هاش ته بکشد.
اما تانيلو يکسر حالش بدتر مي‌شد. تا به جايي رسيد که ديگر نمي‌خواست جلوتر برود. پوست پايش ترک‌ترک شده بود و خون از ترک‌ها بيرون مي‌زد. ازش پرستاري مي‌کرديم تا حالش بهتر مي‌شد. اما آن وقت هم حاضر به آمدن نبود.
مي‌گفت: «من يکي دو روز همين‌جا مي‌مانم و بعد به سنسونتلا بر مي‌گردم.»
اما من و ناتاليا نمي‌خواستيم اين‌جور بشود. توي دلمان چيزي بود که نمي‌گذاشت به حال تانيلو دل بسوزانيم. مي‌خواستيم با او به تالپا برسيم، آخر با آن حال و روز خرابش باز کلي جان داشت. اين بود که ناتاليا همان‌‌جور که پاهاش را با الکل مي‌شست تا ورمش کمي بخوابد، به‌اش قوت قلب مي‌داد. مي‌گفت فقط باکرة تالپا مي‌تواند شفايش بدهد. فقط خود باکره. باکره‌هاي ديگر هم بودند، اما فقط باکرة تالپا از پس اين کار بر مي‌آمد. ناتاليا براش از اين حرف‌ها مي‌زد.
آن‌وقت تانيلو به گريه مي‌افتاد و اشک صورتش را شيارشيار مي‌کرد و بعد کلي نفرين نثار خودش مي‌کرد که آن‌قدر شرور و بد‌ذات بوده. ناتاليا اشک‌هايش را با شال خودش پاک مي‌کرد و دوتايي زير بغلش را مي‌گرفتيم و بلندش مي‌کرديم تا پيش از آن‌که شب برسد يک‌کم بيشتر راه برود.
باري، همان‌طور کشان‌کشان برديمش تا بالاخره به تالپا رسيديم.
روزهاي آخر خودمان هم خسته شده بوديم. هردومان احساس مي‌کرديم قدمان روز به روز خميده‌تر مي‌شود. انگار چيزي جلو قدم‌هامان را مي‌گرفت و بر گرده‌مان سنگيني مي‌کرد. تانيلو يکسر زمين مي‌خورد ناچار بوديم بلندش کنيم و گاهي اوقات شانه زير بار هيکلش بدهيم. شايد به همين دليل به آن حال و روز افتاده بوديم؛ آن‌قدر بي‌رمق شده بوديم که حال راه رفتن نداشتيم. اما آدم‌هايي که کنارمان راه مي‌رفتند وادارمان مي‌کردند تندتر برويم.
شب که مي‌شد آن جماعت پر سر و صدا آرام مي‌گرفت. خرمن‌خرمن آتش گله‌به‌گله روشن مي‌شد و جماعت زائران با دست‌هايي صليب‌وار دور آتش جمع مي‌شدند و رو به بهشت تالپا دعا ميخواندند. و باد آن صدا را به گوش ما مي‌رساند و بعد دور مي‌کرد، درهم مي‌پيچيدش تا آن‌جا که آن همه صدا تبديل به ناله‌اي واحد مي‌شد.
کمي بعد همه‌جا ساکت مي‌شد. طرف‌هاي نصفه‌شب مي‌شنيديم که کسي آن دورها آواز مي‌خواند. بعد چشم‌هامان روي هم مي‌افتاد و بي‌آن‌که بخوابيم منتظر مي‌مانديم.
***‌
وارد تالپا که شديم همة جماعت دعاي صبح را مي‌خواندند.
اواسط فوريه به راه افتاده بوديم و روزهاي آخر مارس به تالپا رسيده بوديم و ديگر خيلي‌ها داشتند برمي‌گشتند. همه‌اش به اين خاطر بود که تانيلو به استغفار و رياضت‌کشي افتاده بود. همين‌که چشمش به آدم‌هاي دور وبرش مي‌افتاد که برگ‌هاي کلفت انجير تيغ‌دار را مثل طيلسان به شانه انداخته‌اند به فکر تقليد از آن‌ها مي‌افتاد. بعد به سرش زد که پاهاش را با پيرهن ببندد تا موقع راه رفتن عذاب بيشتري بکشد. بعد به اين فکر افتاد که تاج خار به سرش بگذارد. کمي بعد چشم‌هاش را با پارچه بست. و به اواخر راه که رسيديم زانو زد و دست‌هاش را به پشتش برد و روي استخوان زانو به راه افتاد. اين‌جوري آن چيزي که تانيلو برادر من بود به تالپا رسيد. موجودي که سرتاپاش ضماد بود و رشته‌رشته خون سياه، و از هر‌جا که رد مي‌شد بوي گند جانور مرده به‌جا مي‌گذاشت.
بعد، درست وقتي که اصلا انتظارش را نداشتيم ديديم رفته وسط معرکة رقص. تا بفهميم چه خبر شده تانيلو ميان جماعت بود، داريه زنگي بزرگي به دستش گرفته بود و پاهاي لخت و کبودش را محکم به زمين مي‌کوبيد. پاک از خود بي‌خود شده بود، انگار داشت از عذابي که آن همه مدت تحمل کرده بود خلاص مي‌شد، يا تقلا‌هاي آخرش را مي‌کرد که يک کم ديگر زنده بماند.
شادي تماشاي بساط رقص او را به ياد ايامي مي‌انداخت که هر سال براي مراسم مذهبي به تئليمان مي‌رفت و تمام شب مي‌رقصيد تا استخوان‌هاش درد مي‌گرفت و با وجود اين خسته نمي‌شد. شايد به ياد آن روزها افتاده بود و دلش مي‌خواست آن توش و توان سابق را دوباره برگرداند.
من و ناتاليا ايستاده بوديم به تماشاي او. بعد ديديم که دست‌هاش را بالا برد و خودش را محکم به زمين کوبيد، داريه هنوز توي دستش بود و توي پنجه‌هاي خوني او دينگ و دينگ مي‌کرد. از آن معرکه کشيديمش بيرون، مي‌خواستيم از زير پاي مردم درآريمش، از ميان آن جماعت ديوانه که روي سنگ‌ها مي‌چرخيد و جست مي‌زد و اصلا حاليش نبود که چيزي زير پاش افتاده.
مثل آدم‌هاي فلج کولش کرديم و رفتيم توي کليسا. ناتاليا واداشتش که کنار خودش زانو بزند، درست روبروي آن مجسمة کوچک طلايي که همان باکرة تالپا بود. تانيلو افتاد به دعا خواندن و اشک ريختن، اشکي که از ته و توي دلش بيرون مي‌زد و شمعي را که ناتاليا توي دستش گذاشته بود خاموش کرد. اما خودش اصلا حاليش نبود، نور آن همه شمعي که آن‌جا روشن بود نمي‌گذاشت بفهمد دور و برش چه خبر است. همان جور با شمع خاموش دعا مي‌خواند، هوار مي‌زد تا خودش بشنود که دارد دعا مي‌خواند.
اما اين کارها فايده‌اي به حالش نداشت. بالاخره مرد.
«... اين لابه و استغاثه پيچيده در لفاف درد از دل‌هاي ما به او مي‌رسد. تضرع و زاري آميخته با اميد. لطف باکره نه زاري ما را ناديده مي‌گيرد نه اشک‌هاي ما را، چرا که او از رنج ما رنج مي‌برد. مي‌داند چگونه آن لکة سياه را از دل ما بزدايد و کاري کند که دل صاف و پالوده شود تا بتواند لطف و مرحمت او را پذيرا گردد. باکرة ما، مادر ما، همان که خوش ندارد از گناهان ما با خبر شود، همان که بار گناه ما را بر دوش مي‌گيرد، همان که آرزو دارد ما را در آغوش خود بگيرد و ببرد تا زندگي ما را نيازارد؛ اينک او نزديک ماست، و درماندگي و ناخوشي روح ما را تسکين مي‌دهد و شفا مي‌بخشد بر جسم ضعيف و مجروح و ملتمس ما. مي‌داند که ايمان ما هر روز محکم‌تر مي‌شود، چرا که از قرباني‌هاي ما قوت مي‌گيرد.»
اين حرف‌ها را کشيش از بالاي منبرش مي‌زد. بعد، همين‌که حرف‌هاش تمام شد مردم همگي با هم دعا را شروع کردند، صداشان مثل وزوز کلي پشه بود که از دود فرار کرده باشد.
اما تانيلو ديگر حرف‌هاي کشيش را نمي‌شنيد. ساکت شده بود، سرش روي زانويش افتاده بود. و وقتي ناتاليا تکانش داد تا بلند شود، ديگر مرده بود.
بيرون کليسا سر و صداي رقص بلند بود، صداي طبل و شيپور و دينگ‌دينگ زنگ مي‌آمد. آن وقت بود که غم و غصه به دلم ريخت. تماشاي آن همه چيز زنده، تماشاي باکره که درست جلو چشممان به ما لبخند مي‌زد، و از طرف ديگر نگاه کردن به تانيلو جوري که انگار مزاحم است، سد راه من است. اين‌ها همه غصه دارم مي‌کرد.
اما ما او را به آن‌جا برديم تا بميرد، اين چيزي است که از يادم نمي‌رود.
***
حالا ما دوتا در سنسونتلا هستيم. بي‌او برگشته‌ايم. و مادر ناتاليا چيزي از من نپرسيده، نه اين‌که برادرم را چه کردم و نه چيز ديگر. ناتاليا سر به شانة او گذاشته و زار زده و اين‌‌جوري کل ماجرا را برايش تعريف کرده.
حالا من کم‌کم به اين خيال مي‌افتم که ما اصلا به مقصد نرسيده بوديم، انگار به اين‌جا آمده‌ايم تا يک‌کم استراحت کنيم و باز دوباره به راه بيفتيم. کجاش را نمي‌دانم، اما ناچاريم برويم، چون اين‌جا از دست پشيماني و خاطرة تانيلو راحت ندارم.
شايد کم‌کم داريم از هم‌ديگر هم مي‌ترسيم. اين‌‌که از وقتي از تالپا درآمديم يک کلمه هم با هم حرف نزديم معني‌ش همين است. شايد هردومان جنازة تانيلو را کنار خودمان مي‌بينيم، جنازه‌اي که توي تشک پيچيده بوديمش و سر تا پاش پوشيده از يک فوج مگس آبي بود و جوري وزوز مي‌کردند که صداشان انگار خرخري بود که از دهن او در مي‌آمد، دهني که من و ناتاليا هر کار کرديم از عهدة بست‌اش برنيانديم و انگار باز هم مي‌خواست نفس بکشد، گيرم ديگر نفسي برايش نمانده بود. جنازة تانيلويي که ديگر هيچ چيز آزارش نمي‌داد، اما انگار باز هم عذاب مي‌کشيد، با آن دست و پاي بسته و چشم‌هاي فراخ بازمانده که انگار داشت به مرگ خودش نگاه مي‌کرد. و جاي‌جاي بدنش از زخم‌هاش آب زردي مي‌چکيد که بوش همه‌جا پخش مي‌شد و توي دهنت هم احساسش مي‌کردي، انگار عسل تلخي را ذره‌ذره مي‌خوري و با هر نفسي که مي‌کشيدي توي خونت حل مي‌شد.
شايد چيزي که اين‌جا بيشتر به يادمان مي‌آيد همين باشد: آن تانيلويي که در گورستان تالپا خاکش کرديم، تانيلويي که ناتاليا و من روش خاک و سنگ ريختيم تا جانورهاي کوهي دوباره از زير خاک بيرونش نکشند.
دسته بندی:داستان کوتاه+داستانهای کوتاه+خرده داستان+داستان می نی مال+داستان مینیمال+داستانهای مینیمال+داستانهای می نی مال+داستان جالب+داستانهای جالب+داستان پندآموز+داستان های پندآموز+داستان های جالب+داستان های کوتاه+داستان های مینیمال+داستان کوتاه کوتاه+خرده داستان+داستان ۵۵کلمه ای+داستان مینیمال+داستان+داستان کوتاه+می نی مال+داستان

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 7:53  توسط میرمهدی گل آرا  | 

مطالب قدیمی‌تر